منوي اصلي
آخرين دانلودها
آمار سايت
مقالات : 817
مهتدون : 25
کليپهاي صوتي : 353
کليپهاي تصويري : 12
دانلود کتاب : 291
دانلود نرم افزار : 0
بازديد امروز : 200
بازديد کل : 2051899
 
   
سخنان حضرت علی(رضی الله عنه) در مورد خلفای راشدین
تاريخ درج:  2013-02-22  تعداد بازديد:  355
سخنان امام علي در رابطه با خلفاي راشدين بگذاريد به سخنان امام علي در رابطه با خليفه «عمر بن خطاب» گوش فرا دهيم: «از بلاي در گذشت عمر به خدا پناه ميبريم. او غايت و منتهاي همه چيز را قوام بخشيد، و درد ها را مداوا كرد، فتنه ها را پشت سر نهاد و سنت رسول خدا را بر پا داشت، از اين جهان پاكدامن و كم عيب رفت، خير فتنه ها را اصابت نمود، و از شر آن گذشت، او راه اطاعت و تقواي خداوند را در پيش گرفت. رفت و همه را در راههايي پر پيچ و خم تنها گذاشت، كه در آن گمراه هدايت نميشود، و هدايت يافته را بر هدايتش

سخنان امام علي در رابطه با خلفاي راشدين

بگذاريد به سخنان امام علي در رابطه با خليفه «عمر بن خطاب» گوش فرا دهيم:

«از بلاي در گذشت عمر به خدا پناه ميبريم. او غايت و منتهاي همه چيز را قوام بخشيد، و درد ها را مداوا كرد، فتنه ها را پشت سر نهاد و سنت رسول خدا را بر پا داشت، از اين جهان پاكدامن و كم عيب رفت، خير فتنه ها را اصابت نمود، و از شر آن گذشت، او راه اطاعت و تقواي خداوند را در پيش گرفت. رفت و همه را در راههايي پر پيچ و خم تنها گذاشت، كه در آن گمراه هدايت نميشود، و هدايت يافته را بر هدايتش يقيني نتوان بود))[1].

و هنگاميكه خليفه «ابوبكر» در رابطه با خروج خودش، و رفتن به جنگ با روميان از او نظر ميخواهد، امام علي اينگونه جواب ميدهد:

«اگر خودت سوي دشمن بروي و با آنان در آويزي، و تو را كنار گذارند در آن سرزمين دور براي مسلمانان پس از تو پشتوانه اي نخواهد بود، و پس از تو در اينجا نيز كسي نيست كه بسوي او باز گردد، پس مردي مجرب را به جنگ آنان بفرست، و اهل بلاء و نصيحت را او همراه كن. اگر پيروز گشتند، همان چيزي است كه تو دوست داري و اگر شكست خوردند، بعنوان پوششي براي مردم، و محور تجمع مسلمانان باقي بمان))[2].

در اينجا عمر بن خطاب در مورد خروج خودش در جنگ با فارسيان، علي ابن ابي طالب را به مشورت ميگيرد، و امام علي او را به عدم خروج نصيحت ميكند و ميگويد:

((قوم عرب امروزه اگرچه قليلند، اما كثرت، عزت، و اجتماع آنان به اسلام است. پس همچون قطبي باش كه عرب بر گرد تو جمع كردند، و آنها را به جنگ بفرست و خود با آنها نرو، چون در غير اين صورت فارسيان فردا به لشكر تو نگريسته و ميگويند: اين همان ريشه عرب است، اگر او را از جاي بركنيد راحت خواهيد شد. پس همه همّ و كوشش خود را به كشتن تو ميگذارند. اما آنچه كه درباره كثرت دشمنان گفتي، ما تا كنون با كثرت خود نجنگيده ايم، بلكه با نصر و ياري خداوند به قتال مي پرداخته ايم))[3].

و اينجا هم علي با خليفه «عثمان بن عفان» سخن ميگويد، و او را به صفات صحابي مقرب به رسول خدا ص مزين ميكند:

«مردم از من خواستند كه بعنوان ميانجي بين تو و آنان با تو صحبت كنم به خدا سوگند كه نميدانم چه بگويم، چون چيزي را نميدانم كه تو آنرا نداني. و تو را به امري نميخوانم كه تو از آن آگاهي نداشته باشي، هر آنچه ما ميدانيم، تو خود ميداني، و ما چيزي بيشتر از تو نميدانيم تا تو را از آن آگاه سازيم، و دور از تو نيز خلوت نكرده ايم تا نتيجه را به تو ابلاغ كنيم، هر آنچه كه ما ديديم تو نيز ديدي، و هر آنچه كه ما شنيديم تو  نيز شنيدي، همانند ما صحابي رسول خدا ص  بودي، و «ابوبكر» و «عمر» نيز در اقامه حق از تو برتر نبودند، در حاليكه تو از آنان به رسول خدا ص از لحاظ صله رحم (خويشاوندي) نزديكتر هستي، تو داماد رسول خدا بودي كه آنان نبودند پس خداوند را در نظر داشته باش و والله كه عدم بينايي و ندانستن تو در اين مساله بخاطر كوري يا جهل نيست))[4].

و بار ديگر امام در باره خليفه عثمان با ابن عباس سخن ميگويد :

اي ابن عباس عثمان نميخواهد مرا مگر اينكه مانند شتر آبكش قرار دهد، بيايم و بروم. بسوي من فرستاد كه بيرون شو، پس از آن فرستاد تا بيايم. و اكنون ميفرستد تا بيرون بروم. به خدا سوگند كه از او دوري كردم، تا جايي كه ترسيدم شايد گناهكار شده باشم[5].

و در اينجا امام در نامه اي  كه به «معاويه ابن ابي سفيان» ميفرستد، موضع خود را در قبال خليفه عثمان ابن عفان روشن ميكند:

سپس از اموري كه بين من و عثمان بود ياد نموده اي، و تو خود بايد جواب آنرا بدهي بدليل صله قرابتي كه با او داشتي، پس كداميك از ما در قتل او بيشتر دفاع يا سستي نمود، كسيكه كمك خود را مبذول داشت ولي كمك او را نخواستند يا كسيكه از او كمك خواسته شد ولي او آنقدر سستي و درنگ نمود تا وقتي كه مرگ را بسوي او فرستاد،.. .. و من عذر و پوزش ميطلبم از اينكه در بعضي موارد و احداث بر او انتقاداتي داشتم، پس اگر گناه من ارشاد كردن و هدايت اوست پس ممكن است كه گاهي شخص مورد سرزنش هيچ گناهي هم نداشته باشد.

در اينجا «ابوسفيان » «شيخ امويين» به ديدار امام علي [6] در خانه اش ميرود و به او ميگويد:

« به خدا سوگند كه با اسپان و مردان بسيار در صف تو قرار ميگيريم، دستت را بده تا با تو بيعت كنم))[7]..

و امام در جواب ميگويد:

«هنوز هم فكر دشمني هستي ، اما با اين دشمني تو هرگز به اسلام و مسلمانان ضرري نرسد، ما ابوبكر را لايق خلافت ديديم، اما تو ميخواهي فتنه به پا كني))[8].

اگر موضع امام علي در قبال خلفاي راشدين اينگونه بود، و بدين صورت در مورد آنان سخن ميگفت، آيا ميتوان گفت كه ايشان به ظاهر چيزي ميگفت، اما در باطن چيزي ديگري ميپنداشت؟ از اين انديشه به خدا پناه ميبريم، اگر امام اينگونه شخصي بود، هرگز در اين مقطع از زمان كه هرگز تاريخ انسانيت تا به ابد آنرا فراموش نخواهد كرد، اينچنين موضع گيري نميكرد، اين موقف امام موقفي است صادقانه و مخلصانه، موقفي برخاسته از روي ايمان، از مردي كه همواره پيش و پس از هر اعتباري آن را با حق و صدق محك ميزد، و در راه اين آرمانها همه چيز را قرباني ميكرد، باشد كه اين امر بسيار برايش گران تمام شود، آري، در روز شورا هنگامي كه «عبدالرحمن ابن عوف» خلافت را به او عرضه نمود و به او گفت: «دستت را بده تا با تو بر اساس كتاب خداوند، سنت رسولش، و سيرت شيخين (ابوبكر و عمر) بيعت كنم». اما در جواب گفت: «كتاب خدا، سنت رسولش، و اجتهاد رأي خودم...».

عبدالرحمن ابن عوف سخنش را سه بار تكرار كرد، و امام نيز سه بار همان سخن را در جواب گفت، در نتيجه عبدالرحمن بسوي عثمان رفت و خلافت را همراه با همان مقاله به عثمان عرضه كرد، و عثمان آنرا قبول كرده و بيعت با او انجام شد، با در نظر گرفتن اين موضوع او را بشناسيم، علي كسي است كه از خلافت اسلامي كه پرچم آن بر فراز پهناورترين سرزمينهاي كره زمين به اهتزاز در آمده بود فقط بخاطر يك «بله» گفتن ميگذرد، چون نميخواهد امروز چيزي بگويد، و فردا چيزي ديگري انجام دهد، او نميخواهد با مجامله و خداع و نيرنگ با كسي بيعت كند.

آيا درست است كه بگوييم او با هر سه خليفه بيعت كرد، و در مدح آنان سخن بسيار گفت و در همه اين مواضع با آنان همراه شد، و براي آنان بهترين نصيحت كنندگان بود، اما به فعل و سخن خويش اعتقادي نداشت؟

گر چه همين يك موضع روشن امام در آن لحظه جاويد از تاريخ اسلام براي نشان دادن شخصيت، فضائل و صدق و اخلاصش كافي است، اما بگذاريد از برخي سخنان او در مورد خودش، و اخلاص و از خود گذشتگي اش  در راه خدا پرده برداريم، امام ميگويد:

«به خدا سوگند كه اگر اقاليم هفت گانه و همه موجودات زير افلاكش را به من بدهند تا خدا را با سلب دانه جوي از مورچه اي معصيت كنم، هرگز اين كار را نخواهم كرد. و اين دنياي شما نزد من از برگ درختي كه در دهان ملخي قرار دارد، بي ارزش تر است))[9].

و در جايي ديگر ميگويد:

«اين آبي است گنديده، و لقمه اي است كه در گلوي خورنده اش گير ميكند. و آن كسي كه ميوه را نرسيده و كال از درخت بچيند، مانند كشاورزي است كه در زمين ديگران ميكارد. اگر سخن بگويم، گويند بر ملك و پادشاهي حرف ميزند و اگر خاموش بمانم ميگويند از مرگ ميترسد. هيهات پس از آن چيزهايي كه گذشت، به خدا انس پسر ابي طالب به مرگ، از  انس كودك به پستان مادرش بيشتر است))[10].

و در ضمن نامه اي كه به والي بصره يعني «عثمان ابن حنيف» ميفرستد، چنين ميگويد:

«به خدا سوگند كه از دنياي شما و غنايمش هيچ چيزي ذخيره نكردم، و با كهنه جامه اي كه در بردارم جامه اي كهنه ديگري آماده ننمودم. چگونه ميتوانم خود را قانع كنم كه به من اميرالمومنين ميگويند، و در سختي هاي زندگي و تنگي معيشت با آنان شريك نباشم، و سير بخوابم هنگاميكه دورا دور من را شكم هاي گرسنه و جگر هاي سوزان پر كرده است. پس زهي كه هواي نفس من مرا بسوي خوراك هاي لذيذ بكشاند، حال آنكه شايد در نجد و يا يمامه كسي باشد كه حتي به قرص ناني طمعي، و با سير شدن عهدي نداشته باشد. و حال آنكه شنيده ام كه ميگوييد: اگر اين غذاي پسر ابي طالب است، پس ضعف بر او مستولي شده و طاقت قتال و پيكار دليران و شجاعان را نخواهد داشت، اما بدانيد كه درخت صحرايي، بسيار تنومند است، حال آنكه سبزه هاي زيبا پوست بسيار نازكي دارند، و ارتباط من با رسول خدا ص مانند نخل است به نخل و مانند دست است به بازو پس به خدا سوگند كه اگر عرب بر جنگ با من با يكديگر همراه گردند از ايشان رو بر نگردانم[11].

و د رجايي ديگر ميگويد: «به خدا سوگند اگر بر خار بخوابم و يا مرا در زنجيرها بكشند، براي من عزيزتر است از اينكه در روز قيامت خداوند و رسولش ص را ملاقات كنم، در حاليكه به بعضي از بندگان خدا ظلم كرده، و اموال برخي ديگر را غصب كرده باشم))[12].

و وقتي «عبدالله ابن عباس» بر امام وارد شده و ايشان را ميبيند كه نعلين پاره شده خود را وصله ميزند، امام از او ميپرسد: «قيمت اين نعلين چقدر است»؟ و عبدالله در جواب ميگويد: «هيچ ارزشي ندارد اي اميرالمومنين» امام ميگويد: «به خدا سوگند اين نعلين از امارت شما بر من عزيزتر است، مگر اينكه حقي را اقامه نموده، و يا بلايي را دور سازم».

ضروري ميبينم كه موضع امام علي را در قبال ام المؤمنين عائشه، بعد از جنگ جمل بيان كنم. ام المؤمنين را بصورتي كه لايق همسر پيامبر ص باشد اكرام نموده، و ايشان را از ميدان نبرد همراه با عده اي از زنهاي قريش باز مي گردانند. اما شيعه هرگز بانو عائشه را بسبب خروجش بر امام در جنگ جمل نمي بخشد و اين همان دليل پرخاشگري ايشان به ام المؤمنين است، نميخواهم دلايلي را كه انصار بانو عائشه براي خروجشان بر امام آورده اند، در اينجا ذكر كنم. و همچنين قصد ندارم نظريات علماي شيعه را كه باعث برخورد تند و خصمانه آنان با ام المؤمنين گرديده است بيان كرده باشم، چون همه اين موضوعات در دهها جلد از كتاب بارها و بارها ذكر گرديده اند، و از تكرار آن نفعي حاصل نميگردد .اما ميخواهم به اين جدال فكري با خود منطق شيعه پايان بدهم خود امام علي بانو عايشه را از اين جنگ مبرّا ميداند. و ايشان در آن زمان خليفه بوده و در ميان مردم به حق قضاوت مينمود، و از راه حق سر انگشتي منحرف نميشد. پس هنگاميكه امام علي گناه را بگردن كسي مياندازد كه از سادگي ام المؤمنين سوء استفاده كرده، و ايشان را بعنوان سردار حركت ضد خليفه منتخب و شرعي از خانه بيرون آوردند، در نتيجه نظر امام بر اين است كه بانو عايشه از هر آنچه كه به جنگ جمل مربوط است مبرا ميباشند. و به همين خاطر دستور به اكرام و بازگرداني ايشان به مدينه ميدهد. آنهم به صورتي كه تمامي كتب تاريخ اجماع نموده اند كه از نظر يك قاضي عادل بنام امام علي، بانو عايشه هيچ گناهي ندارد. در نتيجه احدي حق ندارد كه با طعن و جرح بانو عايشه با امام و رأي و نظرش به مقابله بپردازد امام با صراحت تمام هنگاميكه از جنگ جمل و اخفاق ام المؤمنين در سالاري آن جنگ سخن ميگويد، اظهار ميدارد كه:

((ولها- اي للسيده عائشه- بعد حرمت ها الاولي و الحساب علي الله تعالي))[13].

و در اماكن زيادي حضرت علي مسئوليت را متوجه كساني ميكند كه از حرم حضرت رسول ص سوء استفاده نموده و او را با خود همراه نمودند.

باعث بسي خوشحالي است كه بسياري از علماي شيعه نيز در مقابل ام المؤمنين موضعگيري بسيار لايق نموده و از تجريح ايشان نهي نموده اند. «سيد مهدي طباطبائي» كه يكي از علماي قرن دوازدهم هجري است، در قطعه شعري كه در مورد بانو عايشه ميسرايد ايشان را مخاطب قرار داده و ميگويد:

ايا حميراء سبكك محرم =  لا اجل عين الف عين يكرم[14].

منبع: کتاب الشیعه و التصحیح اثر : علامه دکتر موسی موسوی

 


[1] نهج البلاغه ج2 ص222. ((لله بلا، عمر فقد قوم الأمد وداوي العمد خلف الفتنة، وأقام السنة ذهب نقي الثوب، قليل العيب، أصاب خيرها وسبق شرها، أدى إلى الله طاعته وأتقاها بحقه، رجل وتركهم في طرق متشعبة لايهتدي فيها الضال ولا يستيقن المهتدي)).

[2] نهج البلاغه ج3 ص28. ((إنك إن تسير إلى هذا العدو بنفسك فتلقهم بشخصك فتنكب، لا تكن للمسلمين كانفه دون أقصى بلادهم وليس بعدك مرجع يرجعون إليه، فابعث إليهم رجلا مجرباً، واخفر معه اهل البلاء والنصيحه فان اظهر الله فذاك ما تحب، وإن تكن الأخرى كنت رداء للناس ومثابة للمسلمين)).

[3] نهج البلاغه ج2 ص30 ((والعرب اليوم وإن كانوا قليلاً فهم كثيرون بالإسلام وعزيزون بالإجتماع، فكن قطبا واستدر الرحى بالعرب واصلهم دونك نار الحرب. . . إن الأعاجم إن ينظروا غدا يقولون. . هذا أصل العرب. . . فاذا قطعمتموه استرحتم، فيكون ذلك أشد لكلبهم عليك وطمعهم فيك. . . . وأما ما ذكرت من عددهم فإنا لم نكن نقاتل فيما مضى بالكثرة وإنما كنا نقاتل بالنصر والمعونة)).  

[4] نهج البلاغه ج2 ص48. ((إن الناس ورايي وقد استنفروني بينك و بينهم. والله ماادري ما اقوال لك. ما اعرف شيئا تجهله ولا ادلك علي امر لا تعرفه. انك لتعلم ما نعلم وما سبقناك الي شيء فنخبرك عنه. ولا خلونا بشيء فنبلغكه وقد رايت كما راينا وسمعت كما سمعنا وصبحت رسول الله –صلي الله عليه وسلم- كما صبحنا. وما ابن ابي قحافه ولا ابن الخطاب اولي بعمل الحق منك. وانت اقرب الي رسول الله صلى الله عليه وسلم وشيجه رحم منهما. وقد نلت من صهره ما لم ينالا. فالله الله في نفسك. فانك والله ما تبصر من عمي ولا تعلم من جهل)).   

[5] نهج البلاغه ج2 ص233. ((يا ابن عباس ما يريد عثمان الا ان يجعلني جملا ناضحا بالعيوب اقبل و ادبر بعث الي ان اخرج، ثم بعث الي اقدم ثم هو الآن يبعث الي ان اخرج، والله لقد دفعت عنه حتي خشيت أن اكون آثما)).  

[6] نهج البلاغه ج3، ص5.    

[7] علي امام المتقين، عبدالرحمن الشرقاوي ج1، ص66.   

[8] علي امام المتقين، عبدالرحمن الشرقاوي ج1، ص66.   

[9] نهج البلاغه ج2، ص218.   

[10] نهج البلاغه ج1 ص40.   

[11] نهج البلاغه ج2، ص22. ((فوالله ما كنزت من دنياكم تبرا ولا ادخرت من غنائمها وفرا ولا اعدت لبالي توبي طمرا أو اقنع من نفسي بان يقال اميرالمومنين ولا اشارككم في مكاره الدهر و خشونه العيش، او أبيت ميطانا وحولي بطون غرني و اكباد حري. فهيهات ان يقودني هواي الي تخير الأطعمه ولذاتذها و لعل بالنجد او اليمامه من لا طمع له بالقرص ولا عهد له بالشيع و كاني بقاتلكم يقول إن كان هذا قوت ابن ابي طالب وقد قعد به الضعف عن قتال الأقران و منازله الشجعان الا وان الشجره البريه اصلب عودا واقوي عمودا والروائع الخضره ارق جلودا، وانا من رسول الله صلي الله عليه وأله كالصنو بالصنو والذراع من العضد. فوالله لو تظاهرت العرب علي قتالي لما وليت عنها.))   

[12] نهج البلاغه ج2، ص216.    

[13] نهج البلاغه ج2، ص48.   

[14] پيامبر حضرت عايشه را حميرا مي خواندند.  

 


حديث
اِنَمَا الاَعمَالُ بِالنيَات و اِنَمَا لِکُل امرءٍ مَا نَوَي فمن کانت هجرته الي الله و رسوله فهجرته الي الله و رسوله
همانا اعمال بسته به نيت است و شخص بسته به نيتش بهره مي برد. پس کسي که هجرتش براي خدا و رسول باشد پس هجرتش براي‏ آنهاست
نظرسنجي

مؤثرترین کانال اهل سنت در هدایت شیعیان کدام است؟





خبرنامه