منوي اصلي
آخرين دانلودها
آمار سايت
مقالات : 817
مهتدون : 25
کليپهاي صوتي : 353
کليپهاي تصويري : 12
دانلود کتاب : 291
دانلود نرم افزار : 0
بازديد امروز : 446
بازديد کل : 2053129
 
   
آیت الله قزوینی و دروغهایش
صاحب اثر: علی حسین امیری   تاريخ درج مقاله:2013-01-17  تعداد بازديد:214
آقایان و به خصوص جناب قزوینی با هُق هُق، مرتب به این حدیث اشاره می کند که حضرت علی گفتند من 25 سال خار در چشم داشتم و استخوان در گلو!! سوال اینجاست که در زمان ابوبکر و عمر چه اتفاقی افتاد که نعوذبالله شد خار در چشم حضرت علی؟! سرکوب شورش رده و مسلمان شدن مجدد قبائل به دست حضرت ابوبکر و سایر مسلمین، شد خار در چشم حضرت علی؟(یا خار در چشم منافقین و یهود و مجوس؟!!) گسترش اسلام در سطح جهان شد خار در چشم حضرت علی؟! جمع آوری و حفظ قرآن، شد خار در چشم حضرت علی؟! به فرض که آن احادیث جعلی شما صحیح باشند،

 آقایان و به خصوص جناب قزوینی با هُق هُق، مرتب به این حدیث اشاره می کند که حضرت علی گفتند من 25 سال خار در چشم داشتم و استخوان در گلو!! سوال اینجاست که در زمان ابوبکر و عمر چه اتفاقی افتاد که نعوذبالله شد خار در چشم حضرت علی؟! سرکوب شورش رده و مسلمان شدن مجدد قبائل به دست حضرت ابوبکر و سایر مسلمین، شد خار در چشم حضرت علی؟(یا خار در چشم منافقین و یهود و مجوس؟!!) گسترش اسلام در سطح جهان شد خار در چشم حضرت علی؟! جمع آوری و حفظ قرآن، شد خار در چشم حضرت علی؟! به فرض که آن احادیث جعلی شما صحیح باشند، آیا حرام شدن صیغه خار می شد در چشم حضرت علی یا امر به نماز تراویح خار می شود در چشم حضرت علی؟! دوست و دشمن معترفند که حضرت عمر در رعایت شعائر دینی و الزام دیگران و اجرای دقیق حدود و قصاص و سایر احکام دینی بسیار سختگیر بوده است، آیا اینها خار بوده در چشم حضرت علی؟! نه برادران، اینها خار است در چشم دشمنان اسلام و دشمنان قرآن، اینها خار است در چشم معدود منافقین و مجوسان زخم خورده. پس بیهوده حرف دل خود را بر زبان حضرت علی نگذارید.(البته اگر منظور حضرت علی فراغ و دوری از پیامبر(ص) و حضرت فاطمه و سایر اصحاب که شهید شده اند بوده باشد، ما را با شما بحثی نیست و ما این را قبول داریم.)

پاسخ به شبهه:

مراجع رافضی و جناب قزوینی بر این عقیده اند که حضرت علی کسانی چون حضرت عمر را خائن و حیله گر می دانسته و برای اثبات این ادعا به روایتی از صحیح مسلم اشاره می کنند و با اینکه بارها جواب این مسئله داده شده است، ولی باز مدعیان تشیع به روی مبارک خویش نمی آورند و دوباره همان مزخرفات قبلی را تکرار می کنند و مشخص است که قصد هدایت شدن را ندارند، مدعیان تشیع به روایت کتاب مسلم اشاره می کنند که طبق آن از زبان عمر، خطاب به عباس و علی اینگونه آمده است: فلمّا توفّي رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله، قال أبوبكر: أنا ولي رسول اللّه... فرأيتماه كاذباً آثماً غادراً خائناً... ثمّ توفّي أبو بكر فقلت: أنا وليّ رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله، ولي أبي بكر، فرأيتماني كاذباً آثماً غادراً خائناً  ! واللّه يعلم أنّي لصادق، بارّ، تابع للحقّ!.

پس از رحلت پيامبر گرامى(ص)، ابوبكر مدعى خلافت آن حضرت شد، و شما دو نفر(على وعباس) ابوبكر را دروغگو، گنهكار، حيله گر و خائن دانستيد، و پس از درگذشت ابوبكر من مدعى خليفه پيامبر و ابوبكر نمودم شما باز هم مرا دروغگو، گنهكار، حيله گر و خائن دانستيد.صحيح مسلم  ج 5 ص 152، (ص 728 ح 1757) كتاب الجهاد باب 15 حكم الفئ حديث 49، فتح الباري ج 6   ص 144. در پاسخ به مراجع گمراه رافضی می گویم: که متاسفانه طبق آیه یحرفون الکلم عن مواضعه، شما مانند بسیاری از شبهات دیگر خودتان، سر و ته یک واقعه را می زنید و فقط یک قسمت را که به نفع خودتان است بیرون می کشید(این روش برخی از علمای یهود نیز بوده است) شما شرح صحیح مسلم امام نووی را بخوانید. ما برای جلوگیری از اطاله کلام، خلاصه واقعه را می نویسیم: مالک می گوید عمر ابن خطاب قاصد فرستاد پیش من... یرفا آمد و گفت ای امیرالمونین اجازه می دهی علی و عباس می خواهند داخل شوند عمر گفت داخل شوند. عباس آمد و گفت: یا امیرالمومنین بین من و بین این کاذب گناهکار غدار خائن، قضاوت کن (یعنی علی! ظاهرا دعوا سر فدک بوده که حضرت عمر آنرا پس داده بوده و دوباره بین مالکیت آن بین علی و عباس درگیری پیش می آید!) مردم گفتند: بین آنها قضاوت کن. عمر گفت آرام باشید، من شما را به خدایی که آسمان و زمین به اذن او قائم است قسم می دهم آیا می دانید که رسول خدا فرمود ما ارث به جا نمی گذاریم آنچه ما می گذاریم صدقه است؟ گفتند: بله. گفت شما را به خدایی که... قسم می دهم شما می دانید پیامبر گفت(همان سخنان) گفتند: بله. عمر گفت: خداوند ویژگی به پیامبر داده که این ویژگی را به بعضی در برخی احکام نداده است مانند: [مَا أَفَاءَ اللهُ عَلَى رَسُولِهِ....] {الحشر:7}  آنچه از فی خدا نصیب رسولش کرد رسول خدا اموال بنی نضیر را بین شما تقسیم کرد و رسول خدا خرج یکسالش را از این مال بر می داشت و بقیه را در جای خودش(جهاد و...) مصرف می کرد، دوباره عمر آنها را قسم داد آیا این را می دانید؟ گفتند: بله.  عمر گفت: وقتی رسول خدا فوت کرد ابوبکر گفت من جانشین رسول خدا هستم، شما دو نفر آمدید میراث خود را خواستید ابوبکر گفت: پیامبر گفته ما ارث نمی گذاریم، شما دو نفر دیدید: کاذب، خائن غادر... خدا می داند که ابوبکر صادق است، نیکوکار و پیرو حق است، ابوبکر فوت کرد و بعد از او من دوست پیامبر و دوست ابوبکرم. پس دیدم: کاذب و خائن و مکار و....(یعنی این دعوی را مرتب بین شما مشاهده می کنم) خداوند می داند که من صادقم نیکوکارم و تابع حقم(یعنی اگر هم دارید به در می زنید که دیوار بشنود، یعنی اگر هم دارید غیر مستقیم به من طعنه می زنید) تو و عباس گفتید این مال (فدک) را بده به ما، من گفتم: اگر خواستید آنرا به شما می دهم ولی عهد و پیمان خداست، مانند رسول خدا به آن عمل کنید(یعنی تولیت و نحوه مصرف آن نه تملک) و شما چنین کردید، چنین نیست؟(یعنی به شما دادم، حالا بین هم اختلاف کردید؟ مطمئن باشید اگر هم خلافت را به علی می دادند، تازه بین علی و عباس درگیری پیش می آمد! زیرا عربها برای عموی یک نفر ارزش بیشتری قائل هستند تا پسرعمو!) گفتند: بله. عمر گفت: بعد هم که مال را به شما دادم، آمده اید بین شما و قضاوت کنم من به غیر از این تا قیام قیامت قضاوت نمی کنم، اگر از این کار عاجزید مال را برگردانید(جالب است ادعای شیعه مبنی بر کشورداری و خلافت برای شخص دیگری جز حضرت عمر!) در ضمن عجیب است که مراجع رافضی معتقد هستند ابوبکر و عمر پس از رحلت نبی اکرم(ص) در جامعه آن زمان خفقان شدیدی ایجاد کرده اند تا مبادا کسی جرات مخالفت و حق طلبی بنماید، ولی می بینیم که در این روایت عجب خفقانی وجود داشته است که حتی الفاظی چون دروغگو، گنهكار، حيله گر و خائن بکار گرفته اند و آیا کسی جرات دارد با جناب خامنه ای و ولایت مطلقه فقیه و اولی الامر شیعیان اینگونه صحبت کند؟!![1] آری تشیع رافضی پر است از اینگونه تناقضات که همگی بخاطر کاذب بودن و گمراه بودن این مذهب است.

پاسخ به شبهه:

بيشترين ظلم و ستم در تاريخ، نسبت به اهل بيت از جانب مدعيان تشيع بوده است، امام حسين را همان مردم كوفه كه هميشه دم از حب اهل بيت مي زدند كشتند، و آن کسانیکه با مسلم بیعت کردند(و همین بیعت ایشان، یعنی اینکه شیعه بوده اند) و حضرت علي توسط يكي از افراد سپاه خودش و شيعيان خيلي تندرو خودش، شهيد شد و.... پس با این اوصاف شيعه به چه كسي معترض است؟ حال جناب قزوینی برای ماست مالی کردن این قضیه می گوید که افراد حاضر در کربلا از اهل شام بوده اند و از شیعیان نبوده اند!! در جواب به امثال قزوینی می گویم: اینها همان اهالی کوفه بوده اند که حضرت علی در نهج البلاغه و بر بالای منبر بارها ایشان را سرزنش کرده است و لابد اینها نیز شیعه نبوده اند و یا لابد اهل شام بوده اند؟!! لابد اینها از شام برای برپایی نماز به کوفه می آمده اند و بعد دوباره به شام بر می گشته اند؟!! آن 4000 نفر خوارجی که در جنگ نهروان مقابل حضرت علی ایستادند جزء شیعیان چه کسی بوده اند؟! لابد از شیعیان معاویه بوده اند؟! و یا لابد از اهالی شام بوده اند؟!! اگر افراد زمان حضرت علی شیعه نبوده اند پس اصلا ما شیعه نخواهیم داشت و لابد تنها همان چند نفر شیعه بوده اند، یعنی: سلمان و عمار و ابوذر و مقداد. نمونه ای از اوصاف شیعیان را از زبان حضرت علی(ع) و ائمه دیگر بشنوید: در نهج البلاغه خطبه 116 فرموده: به خدا سوگند دوست داشتم که خدا میان من و شما جدایی اندازد و مرا به کسی که نسبت به من سزاوارتر است ملحق فرماید. در نامه 35 به ابن عباس فرموده : از خدا می خواهم به زودی مرا از این مردم نجات دهد، به خدا سوگند اگر در پیکار با دشمن آرزوی من شهادت نبود و خود را برای مرگ آماده نکرده بودم، دوست می داشتم حتی یک روز با این مردم نباشم و هرگز آنان را دیدار نکنم. در خطبه 125 فرموده : نفرین بر شما، چقدر از دست شما ناراحتی کشیدم، یک روز آشکارا با آواز بلند شما را به جنگ می خوانم و روز دیگر آهسته در گوش شما زمزمه دارم، نه آزاد مردان راستگویی هستید به هنگام فرا خواندن و نه برادران مطمئنی برای رازداری هستید. در خطبه 113 فرموده: نه یکدیگر را یاری می کنید و نه خیرخواه یکدیگرید و نه چیزی به یکدیگر می بخشید و نه به یکدیگر دوستی می کنید. در خطبه 180 فرموده : خدا خیرتان دهد آیا دینی نیست که شما را گرد آورد؟ آیا غیرتی نیست که شما را برای جنگ با دشمن بسیج کند؟ در خطبه 131 فرموده : من شما را به سوی حق می کشانم اما چونان بزغاله هایی که از غرش شیر فرار کنند می گریزید، هیهات که با شما بتوانم تاریکی را از چهره عدالت بزدایم و کجی ها را که در حق راه یافته راست نمایم. در خطبه 27 فرموده : ای مردنمایان نامرد(یااشباه الرجال و لارجال) ای کودک صفتان بی خرد که عقل های شما به عروسان پرده نشین شباهت دارد، چقدر دوست داشتم که شما را هرگز نمی دیدم و هرگز نمی شناختم. شناسایی شما جز پشیمانی حاصلی نداشت و اندوهی غم بار پایان آن شد، خدا شما را بکشد که دل من از دست شما پر خون و سینه ام از خشم شما مالامال است. همچنین کلینی در (الکافی)(8/228) چاپ طهران با سند آن از موسی‌بن بکر واسطی روایت نموده که گفته است: ابوحسن(رض) به من گفت: اگر شیعه‌ام را جدایی نمایم آنها را نمی‌یابم مگر اینکه واضع (دروغ)‌اند و اگر آنها را امتحان و آزمایش نمایم، آنها را جز با ارتداد نمی‌یابم و اگر آنان را بررسی و مورد تحقیق قرار دهم، در میان هزار نفر یکی نجات نمی‌یابد و الکشی در کتاب(الرجال)(ص 253)(چاپ مؤسسه اعلمی، کربلا) از صادق روایت نموده که او گفته است: اگر امام قائم ما قیام نماید، از دروغ‌گویان شیعیان شروع نموده و آنان را از بین می‌برد و در ص254 نیز از صادق نقل می‌نماید: خداوند سبحان آیه‌ای درباره‌ منافقین نازل ننموده مگر اینکه شامل کسانی می‌گردد که تشیع را به وجود آورده‌اند و در (ص 252) از صادق روایت می‌کند که او گفته است: هر آنکه تشیع را ایجاد نماید او در زمره‌ یهود و نصاری و مجوسیان مشرک است و باز الکشی (ص 179) از محمدباقر روایت می‌نماید که او گفته است: که اگر تمام مردم شیعه ما می‌بودند  از آنها شکاک و بقیه هم نادان می‌باشند و در (ص 111) از علی‌زین‌العابدین روایت نموده است که گروهی از شیعیان مرا دوست خواهند داشت تا حدی در مورد ما همان گویند که یهود و نصاری درباره‌ عُزیر و عیسی گفته‌اند، پس آنان از ما نیستند و ما از آنان نیستیم. و روایت الکشی در (الرجال)(ص 257-258) سخن حضرت صادق را نقل می‌نماید: که از جعفر صادق روایت شده: که او گفته است: ما اهل بیت راستگو می‌باشیم و همواره کذابی بر ما دروغ می‌نماید و با کذب او صدق ما نیز نزد مردم از اعتبار ساقط می‌گردد، سپس به ذکر کسانی می‌پردازد که بر پدران او دروغ نموده‌اند و تا به اصحاب خود می‌رسد و به ذکر مغیره‌بن سعید، بزیع، سری، ابوالخطاب، معمر، بشار اشعری، حمزه یزیدی و صائب نهدی می‌پردازد و می‌گوید خداوند آنان را نفرین نماید و پیوسته کذابی بر ما کذب می‌نماید و خداوند مرا از شکنجه و عذاب هر کذاب مصون نماید و بر آنان گرمای آهن بچشاند. حال مراجع مدعی تشیع می گویند آنها شیعه واقعی نبود اند و جنگ با امام حسین و ایستادن در برابر مقام امامت و عصمت، خلاف شیعه بودن است و این کارها با شیعه بودن منافات دارد!!! در جواب می گویم: اصلا عقیده به امامت و خلافت الهی و عصمت با شیعه بودن و مسلمان بودن منافات دارد و اتفاقا مردم آن زمان به شیعه بودن و مسلمان بودن بسیار نزدیکتر بوده اند تا شما، چون مثلا شیعیان حضرت علی تنها در امر جهاد سستی داشته اند و هنوز بسیاری از خرافات شما را نداشته اند، از زینت کردن و پرستش قبور گرفته تا اعتقاد به همان خلافت الهی و عصمت و علم غیب و.... پس شما بدتر از آنها هستید و چنانچه در آن زمان بودید شک نکنید که در سپاه یزید حضور داشتید و حتی هم اکنون نیز چنانچه حضرت علی زنده شود و از قبر بیرون آید و بگوید که این عقاید شما اشتباه است، باز می بینیم که عده ای از خوارج حزب اللهی و شیعیان متعصب به حرف او توجهی نمی کنند و مطمئن باشید در برابر او می ایستند تا از مکتب امثال مجلسی دفاع کنند.

پاسخ به شبهه:

جناب قزوینی و مراجع مدعی تشیع مرتب به صحابه ایراد می گیرند و می گویند اینها در زمان زنده بودن پیامبر(ص) نیز با او مخالفت داشته اند و به مواردی اشاره می کنند همچون نتراشیدن سرها در حج توسط صحابه و یا نخواندن نماز بطور شکسته که برخی قصد داشته اند آنرا بطور کامل بخوانند و غیره...، و پس از ذکر این موارد می گویند بنابراین صحابه پس از رحلت پیامبر(ص) آسانتر دستورات او را اجرا نمی کرده اند و غصب خلافت علی نیز از همین موارد است!!! حال سوال ما از این مراجع مدعی تشیع این است که چنانچه به قول شما صحابه از مخالفت با پیامبر(ص) وحشتی نداشته اند و اینکار را به راحتی انجام می داده اند، پس چطور در موارد کم اهمیتی چون نتراشیدن سر و نخواندن نماز بطور شکسته، مخالفت داشته اند ولی در مسئله مهم جانشینی و خلافت(به زعم شما) می بینیم که در غدیر خم هیچگونه مخالفتی به عمل نمی آید و حتی خود شما دائم به تبریک گفتن عمر در غدیرخم اشاره می کنید(که خطاب به علی گفته: يا ابا الحسن! تبريك، تبريك! از اين به بعد تو مولاي من و مولاي هر زن و مرد مؤمني گرديدي.) شما بسیاری از صحابه را دارای نفاق می دانید و حتی دشمنی ایشان با حضرت علی و پیامبر(ص) را بخاطر همان مسئله خلافت می دانید. خوب طبق این عقاید ضاله پس چرا ایشان در غدیر خم مخالفتی نکرده اند و همین امر نشان می دهد که در غدیر موضوع خلافت مطرح نبوده است و چنانچه ایشان در برابر سخن نبی اکرم(ص) عصبانی می شدند و عکس العمل نشان می دادند و مخالفت می کردند، ما می گفتیم پس لابد همان موضوع خلافت مطرح بوده که ایشان ناراضی شده اند، ولی وقتی ما می بینیم عمربن خطاب که از نظر شما دشمن درجه یک خلافت و اهل بیت بوده است می آید و به علی تبریک می گوید، پس مطمئن می شویم که ادعای شما باطل اندر باطل است و چطور به زعم شما همین عمر در لحظات آخر زندگی پیامبر(ص) می آید و با مکتوب شدن جانشینی علی مخالفت می کند، ولی از آن طرف در غدیرخم تبریک می گوید؟! چرا در غدیرخم مخالفت نمی کند؟! آیا تا کنون مذهبی به این مسخرگی دیده بودید؟

پاسخ به شبهه:

جناب قزوینی در مناظرات خود، دائم به مطالب کتاب ‌الامامه و السياسه‌ ابن قتیبه دینوری استناد می کند در صورتیکه طبق شواهد و دلایل بسیاری مشخص شده که این کتاب متعلق به ابن قتیبه نیست، ولی باز ایشان به روی مبارک خویش نمی آورند و دوباره به مطالب این کتاب استناد می کنند، دلایلی که تعلق این کتاب به ابن قتیبه را رد می کند: اول: کسانی که زندگینامه ابن قتیبه را ذکر کرده‌اند آنرا در میان آثار او ذکر نکردند، اما قاضی ابوعبدالله توزی معروف به ابن شباط در فصل دوم از باب چهل و سوم در کتاب (صله السما) از آن نقل نموده است، دوم: کتاب بیانگر این است که نگارنده‌ آن در دمشق بوده است و حال ابن قتیبه از بغداد جز به دينور بیرون نرفته است، سوم: کتاب مذکور از ابولیلی روایت می‌کند و ابولیلی سال(5148) شصت و پنج سال قبل از ابن قتیبه در کوفه قاضی بوده است، چهارم: مؤلف الامامه و السیاسه فتح اندلس را از زنی نقل کرده که خود او را دیده است و حال فتح اندلس 120 سال قبل از تولد ابن قتیبه بوده است، پنجم: نگارنده کتاب فتح مراکش توسط موسی‌بن نصیر را ذکر می‌نماید، در حالی که این شهر توسط یوسف‌بن تاشفین پادشاه مرابطین در سال 455 ه‍ بنا شده است و ابن قتیبه در سال 276 ه‍ وفات نموده است. ششم: هيچ‌ يك‌ از نويسندگان‌ِ شرح‌ حال‌ عبدلله بن‌ مسلم‌ بن‌ قتيبه‌، در فهرست‌ تصانيف‌ وي‌ نام‌ كتاب‌الامامه‌ و السياسه‌ را ذكر نكرده‌اند كه‌ از آنجمله‌ مي‌توان‌ به‌ كتابهاي‌ ذيل‌ اشاره‌ كرد: وفيات‌ الاعيان‌ (وفيات الاعيان ، ج3، ص: 42-43، شماره شرح حال: 328، دار صادر بيروت) تأليف‌ شمس‌ الدين‌ احمد بن‌ خلكان‌ (متوفي‌ 681 هـ.ق) بغية‌ الوعاة‌ في‌ طبقات‌ اللغويين‌ و النحاة‌ (، ج2، ص: 63-64، شماره شرح حال 1444، المکتبة العصرية، تحقيق: محمد ابو الفضل ابراهيم) تأليف‌ جلال‌الدين‌، عبدالرحمن‌ سيوطي‌ (متوفي‌ 911 هـ.ق)الوافي‌ بالوفيات‌ (صفدي، الوافي بالوفيات، ج 17، ص: 607-609، شماره شرح حال: 516، دار النشر فراوز شتاينر بفيسبادن، 1411هـ 1991م) تأليف‌ صلاح‌ الدين‌ بن‌ أيبك‌ صفدي‌ (متوفي‌ 764 هـ.ق) تاريخ‌ بغداد (بغدادي، خطيب، تاريخ بغداد، ج 10، ص: 170، شماره شرح حال: 5309، المکتبة السلفية) تأليف‌ ابوبكر، احمد بن‌ علي‌ بغدادي‌ متوفي‌(463هـ.ق) دكتر يوسف‌ علي‌ طويل‌، محقق‌ و پژوهشگر كتاب‌ عيون‌ الاخبار در مقدمه‌ كتاب‌ مذكور مي‌گويد: علما در انتساب‌ كتاب‌ الامامه والسياسه ترديد دارند و دليلشان‌ آن‌ است‌ كه‌ هيچ‌ يك‌ از مؤرخان‌ و نويسندگان‌ مشهور در فهرست‌ تصانيف‌ ابن‌ قتيبه‌ كتاب‌ الامامة‌ والسياسة‌ را ذكر نكرده‌اند (ابن قتيبه، عيون الاخبار، مقدمه ص: 33، دار الکتب العلمية، 1406هـ 1985م) هفتم: دوزي‌ DOZY ـ معتقد است‌ كه‌ الامامة‌ و السياسة‌ نه‌ قديمي‌ است‌ و نه‌ صحيح‌، زيرا حاوي‌ اشتباهات‌ تاريخي‌ و روايات‌ خيالي‌ و غيرمعقول‌ است‌. از اين‌ رو انتساب‌ چنين‌ تصنيف‌ ضعيفي‌ به‌ ابن‌ قتيبه‌ ممكن‌ نيست‌. خاورشناس‌ معروف‌ هاماكر مي‌گويد و دوزي‌ نيز با او موافق‌ است‌ كه‌ اين‌ كتاب‌ و كتابهاي‌ تاريخي‌ امثال‌ آن‌ كه‌ جنبه‌ حماسي‌ دارند و در ايام‌ جنگهاي‌ صليبي‌ براي‌ انگيختن‌ حماسه‌ در روح‌ مسلمانان‌ تأليف‌ شده‌اند تا آنان‌ را متوجه‌ قهرمانيهاي‌ اجدادشان‌ سازند. (ر.ک عنان، محمد عبد الله، تاريخ دولت اسلامي در اندلس، ج 1، ص: 21، ترجمه: عبد الحميد آيتي، چاپ اول، زمستان 1366، چاپ موسسه کيهان) هشتم: مستشرق‌ معروف‌ بروكلمان‌ Brakeman مي‌گويد: كتاب‌الامامه‌ و السياسه‌ را به‌ ابن‌ قتيبه‌ نسبت‌ داده‌اند. در حالي‌ كه‌ دي‌ گوي‌ DEGEIE مي‌گويد: كتاب‌ الامامه‌ و السياسه در مصر يا در مغرب‌ و در زمان‌ ابن‌ قتيبه‌ تصنيف‌ شده‌ است‌ و قسمتي‌ از آن‌ كتاب‌ از تاريخ‌ ابن‌حبيب‌ مأخوذ شده‌ است‌.(تاريخ الادب العربي، ج:2، ص220) و در دائرة‌ المعارف‌ الاسلامية‌ نيز آمده‌ است‌: اين‌ كتاب‌ را به‌ ابن‌ قتيبه‌ نسبت‌ داده‌اند در حاليكه‌ دي‌ گوي‌ DE GEIE ترجيح‌ مي‌دهد كه‌ مصنف‌ آن‌ مردي‌ مصري‌ يا مغربي‌ و معاصر ابن‌ قتيبه‌ بوده‌ است‌.(الشنتاوي، احمد، زکي خورشيد، ابراهيم، دائرة المعارف الاسلامية (1/262) دار المعرفة بيروت) و جالب‌ تر از همه‌ آنكه‌ نويسندگان‌ دائرة‌ المعارف‌ بزرگ‌ اسلامي‌ كه‌ به‌ كوشش‌ 227 نفر از محققان‌ و اساتيد بنام‌ كشورمان‌ گردآوري‌شده‌ است‌ در فهرست‌ تصانيف‌ ابن‌ قتيبه‌ چنين‌ مرقوم‌ مي‌دارند: كتابهايي‌ كه‌ انتسابشان‌ به‌ ابن‌ قتيبه‌ قطعاً يا به‌ احتمال‌ قوي‌ مردود است‌: 1ـ الالفاظ‌ المغربة‌ بالالقاب‌ المعربة‌، كه‌ نسخه‌اي‌ از آن‌ در جامعه‌ القرويين‌ فاس‌ موجود است‌، (كوكنت‌، همان‌ 162) 2ـ الامامة‌ و السياسة‌ كه‌ بارها به‌ چاپ‌ رسيده‌، از جمله‌ در 1957 م‌ در قاهره‌ و نيز در 1985 م‌ به‌ كوشش‌ طه‌ محمد زيني‌. (دائرة المعارف بزرگ اسلامي، ج 4، ص: 459، چاپ اول تهران 1369 شمسي) لذا نمي‌توان‌ نظرات‌ متعدد پژوهشگران‌ را بخاطر نقل‌ نام‌ كتاب‌ الامامة‌ و السياسة‌ در معجم‌ المطبوعات‌ العربية‌ و المعربة‌ كه‌ يوسف‌ اليان‌سركيس‌ (محققان و نويسندگان مقاله ي دردانه ي کوثر و يورش به خانه وحي نام يوسف اليان سرکيس را اشتباها الياس سرکيس نقل کرده اند) در آن‌ فهرست‌ كتابهاي‌ چاپ‌ شده‌‌ عربي‌ و عجمي‌ را نام‌ برده‌ و درباره‌ي‌ كتاب‌ مزبور هيچ‌ گونه‌ اظهار نظري‌ نكرده‌ (ر.ک. سرکيس، يوسف اليان، معجم المطوعات العربية و المعربة، ج1، ص: 212-211 مکتبة ثقافة الدينية) مردود دانست‌ كه‌ در آن‌ صورت‌ ما نيز گرفتار احساسات‌ و تعصب‌ شده‌ايم‌. و در حقيقت‌ انگيزه‌ي‌ واقعي‌ در تأليف‌ كتاب‌الامامة‌ و السياسة‌ آن‌ است‌ كه‌ محمد عزه‌ دروزه‌، دانشمند معاصر مصري‌ مي‌گويد: تأثير عقايد شيعه‌ هاشمي‌ علوي‌ و عباسي‌ در بيشتر روايات‌ الامامة‌ و السياسة‌ آشكارا به‌ چشم‌ مي‌خورد. و به‌ احتمال‌ قوي‌ اين ‌روايات‌ نتيجه‌ تضاد و رقابتي‌ است‌ كه‌ پس‌ از خلفاي‌ راشدين‌ ميان‌ امويان‌ و هاشميان‌ پديد آمده‌ است‌ و گرنه‌ فاطمه‌ وعلي (‌رضي‌الله عنهما) با ايمان‌ تر، منزّه‌ تر و خردمند از آن‌ بوده‌اند كه‌ بر خلاف‌ مصالح‌ مسلمانان‌ به‌ پا خيزند و عمر بزرگ‌ تر وخوددارتر از آن‌ است‌ كه‌ به‌ سوزاندن‌ خانه‌ فاطمه (‌رضي‌الله عنها) دست‌ يازد. (دروزه، محمد عزة، تاريخ العرب في السلام، ص: 21، بيروت المکتبة المصرية) جالب است که شما مراجع رافضی برخی از مطالب این کتاب را قبول ندارید و فقط آنجاهایی که با سلایق شما منطبق است را قبول دارید، مطالبی مانند افسانه مسخره عشق یزید به ارنب و اینکه امام حسین زودتر او را می گیرد و یزید کینه امام را به دل می گیرد و.... معلوم است نویسنده مجهول این کتاب به افسانه سرایی های عجیب و غریب و محیرالعقول علاقه داشته که جریان حمله به خانه حضرت فاطمه را هم تحت تاثیر اندیشه های غالیان در آن آورده است....

پاسخ به شبهه:

سوال زیر در جلد اول کتاب سرخاب و سفیدآب مطرح شده است، بدینصورت:

در خطبه 67 نهج البلاغه آمده که حضرت علی u در مورد ماجرای سقیفه از یارانش مي‌پرسد که انصار در سقیفه چه گفتند؟ و آنها پاسخ مي دهند که انصار گفتند: زمامداری از ما و رهبری از شما مهاجرین انتخاب گردد پس حضرت علی u فرمود: چرا با آنها به این سخن رسول خدا استدلال نکردید که آن حضرت درباره انصار سفارش فرمود: با نیکان آنها به نیکی رفتار کنید و از بدکاران آنها درگذرید و در اين هنگام یارانش از حضرت علي u پرسیدند: چگونه این سخن آنها را از زمامداری و خلافت دور می کرد كه حضرت علی u در پاسخ مي گويد: اگر زمامداری و حکومت در آنان بود سفارش کردن در مورد آنها معنایی نداشت.

حال ما در اینجا طبق گفته خود حضرت علی u می گوئیم: اگر خلافت فقط منحصر به اهل بیت پیامبر(ص) بوده است پس چرا اینقدر پیامبر(ص) در مورد اهل بیت سفارش می کرده است (شیعه نیز دائم به این سفارشات اشاره دارد) اگر خلافت در بین اهل بیت می بود سفارش مکرر در مورد آنها معنایی نداشت، و به طور مثال ممکن بود مردم در غدیر خم یا جاهایی که شیعه معتقد است علی به عنوان خلیفه بلافصل معرفی می شده است به پیامبر(ص) بگویند: تو می بایست سفارش ما را به علی بکنی نه سفارش او را به ما، چونكه او پس از تو خلیفه و حاکم بر ما خواهد شد و بايد مراقب ما باشد. پس طبق این سخن حضرت علی u نتیجه می گیریم که دستوری از سوی خداوند یا پیامبر(ص) مبني بر خلافت در اهل بیت نبوده است، و شما نیز نمی توانید سخن حضرت علی(ع) را قبول نکنید. در اين مورد نيز شيعه جوابي ندارد.

و اما جناب قزوینی در شبکه ماهواره ای ولایت در تاریخ11/5/1389 هجری شمسی حدود ساعت 20 برنامه ای داشتند که به تلفن بینندگان و شبهات مطرح شده پاسخ می دادند، شخصی در این برنامه تلفن کرد و سوال فوق را از ایشان پرسید و جناب قزوینی همان هذیان و پاسخهای مسخره همیشگی را دادند بدینصورت که در مورد انصار گفته شده با نیکان آنها به نیکی رفتار کنید و از بدکاران آنها درگذرید و چنین چیزی که در مورد اهل بیت گفته نشده!!!

سوال ما واضح بوده و صحبت از سفارش در مورد انصار است، خود حضرت علی(ع) فرموده: اگر زمامداری و حکومت در آنان بود سفارش کردن در مورد آنها معنایی نداشت. خواننده دقت کند که حضرت علی(ع) زمامداری را گفته و سپس بطور صریح به سفارش در مورد ایشان اشاره دارد یعنی در واقع خود حضرت علی(ع) جمله با نیکان آنها به نیکی رفتار کنید و از بدکاران آنها درگذرید را به سفارش کردن معنا نموده است و آنرا نوعی سفارش دانسته اند و سوال ما نیز همین است که بنابراین طبق همین سخن حضرت علی(ع) پس اگر زمامداری در اهل بیت بود سفارشات دائم پیامبر(ص) در مورد ایشان معنا نداشت، پس سوال تنها در مورد سفارشات پیامبر(ص) در مورد ایشان است، آیا شما این جمله پیامبر(ص) در مورد انصار را سفارش می دانید یا خیر؟ خود حضرت علی(ع) در این خطبه آنرا سفارش دانسته است، حال جناب قزوینی می گوید: نخیر در مورد اهل بیت که چنین جمله ای نیامده!! و در واقع کاری با بحث سفارش و سوال ما نداشته و اصلا رفته سر موضوعی دیگر و البته دلیل آن کاملا روشن است، چون سوال ما جوابی نداشته است.

پاسخ به شبهه: جناب قزوینی در شبکه ماهواره ای ولایت در تاریخ11/5/1389 هجری شمسی حدود ساعت 20 برنامه ای داشتند که به تلفن بینندگان و شبهات مطرح شده پاسخ می دادند و شخصی تلفن کرده و در مورد آیه59 سوره نساء سوال کردند که پس چگونه است که در انتهای آیه به تنازع با اولی الامر اشاره شده(فان تنازعتم) و مگر می شود با امام معصوم مخالفت کرد؟ جناب قزوینی نیز در پاسخ، مطالبی بی سر و ته ارائه دادند همچون اینکه چه بسا این تنازع با اولی الامر و معصوم بر سر همان موضوع خلافت او می باشد!!! در پاسخ می گویم: در سوره نساء آیه 59 آمده: یایهاالذین ءامنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم فان تنازعتم فی شیء فردوه الی الله و الرسول ان کنتم تومنون بالله والیوم الاخر ذلک خیر و احسن تاویلا، ای اهل ایمان اطاعت کنید از فرمان خدا و اطاعت کنید از فرمان رسول خدا و فرماندارانتان، و چون در چیزی کارتان به گفتگو و نزاع کشد به حکم خدا(قرآن) و رسول(سنت) باز گردید اگر به خدا و روز قیامت ایمان دارید این کار(رجوع به حکم خدا و رسول) برای شما بهتر و خوش عاقبت تر خواهد بود. مراجع رافضی، اولی الامر را در حقیقت همان امام معصوم و من عندالله می دانند، سوال اینجاست که کلمه منکم در آیه چیست؟ چون منکم یعنی از خودتان، یعنی اولی الامر و حاکمی از خودتان و این با عقیده شیعیان در تضاد است و طبق این عقیده باید مثلا من اهل بیت نبی می آمد نه منکم، چون همه که امام و معصوم نیستند و اصلا خودتان یعنی ما و بقیه مردم عادی و مشخص است که مردم عادی با امامان خارق العاده شیعه تفاوتی از زمین تا آسمان دارند، خلقت ما از خاک است ولی خلقت امامان از نور است!! ما معصوم نیستیم در صورتیکه امامان معصوم از ذره ای سهو و خطا هستند!! ما کرامات یا معجزه ای نداریم ولی از هر انگشت امامان اعمال خارق العاده ای بیرون می آید!! در ضمن معنای منکم با توجه به آیات دیگر روشن می شود، در سوره انفال آیه75 آمده: وَالَّذِينَ آمَنُواْ مِن بَعْدُ وَهَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ مَعَكُمْ فَأُوْلَئِكَ مِنكُمْ..........، و كساني كه بعدا ايمان آورده و هجرت نموده و همراه شما جهاد كرده‏اند اينان از زمره شمايند(پس نگفته فقط اهل بیت یا فقط علی و فرزندانش جزء منکم می شوند)، در انتهای آیه59 سوره نساء آمده که چون در چیزی کارتان به گفتگو و نزاع کشید به حکم خدا و رسول بازگردید، سوال اینجاست که مگر کسی حق دارد با امامی که معصوم از خطا است نزاع کند؟ مگر سخن امامان معصوم همچون وحی نیست؟ پس چگونه می توان با ایشان نزاع داشت؟ در آیه باید چنین می آمد که هرچه امام معصوم گفت فوری اطاعت کنید، همانطور که در مورد پیامبر(ص) همینگونه آمده است و امر به اطاعت او شده است و آیا در جایی به مخالفت و نزاع با پیغمبر اسلام اشاره شده و این امر را عادی شمرده یا برعکس از آن نهی نیز شده است؟ اصلا شان نزول این آیه بخاطر تنازع با فرمانده است، اطاعت از خدا و رسول که از اول تا آخر قرآن ذکر شده و هرکس اینرا می داند، پس موضوع اصلی همان تنازع با حاکم است و چنانچه امام همچون رسول بود که تنازع با او ممکن نبود  و چرا برای الله و رسول اطیعوا آمده است، ولی برای اولی الامر نیامده است؟ اگر اولی الامر از جانب خداست پس چرا اطیعوا ندارد؟ در آیه آمده اولی الامر منکم، یعنی حاکمی از خودتان، چرا بجای منکم، منا نیامده؟ یا چرا من اهل بیت نبی نیامده است؟ در آیه به تنازع با این اولی الامر اشاره شده و راه رفع اختلاف نیز بیان شده است(یعنی ارجاع دادن اختلاف به کتاب و سنت) سوال اینجاست که مگر می شود با شخص معصوم نزاع داشت؟ و مگر اطاعت او واجب نیست؟ جناب قزوینی می گوید: چه بسا این نزاع و اختلاف بر سر همان موضوع خلافت باشد!! ما می گوییم خلافت حضرت علی که به زعم شما غصب می گردد و او اولی الامر نمی شود تا کسی بخواهد با او اختلاف کند و خلافت او پس از 25 سال نیز مورد قبول شما نیست و چنانچه قبول داشتید که دیگر مشکلی وجود نداشت، شما تنها خلافت بلافصل را می خواهید. هیچ یک از امامان شیعه نیز (به جز علی و حسن که آن نیز بطور بلافصل نبوده) خلافت نداشته اند تا بخواهیم ایشان را مصداق این آیه بدانیم و ائمه شیعه اولی الامر نبوده اند تا کسی بخواهد با ایشان پیرامون خلافتشان مخالفت کند. در ضمن جناب قزوینی فراموش کرده اند که ایشان حضرت علی را قرآن ناطق می دانند و حتی فهم قرآن را مستلزم وجود اهل بیت می دانند، خوب بازگشت به قرآن دیگر یعنی چه؟ مثل این است که با خود قرآن اختلاف کنیم و برای رفع این اختلاف دوباره به همان قرآن بازگردیم!!! آیا این عقاید شما مضحک نیستند؟!! تازه وقتی افراد بخواهند اختلاف موجود را به کتاب و سنت ارجاع دهند، چیزی پیرامون خلافت الهی علی در کتاب و سنت پیدا نمی کنند و پس از آن باید چه کنند؟ و اختلاف را به کجا ارجاع دهند؟(لابد به انجیل؟!!) در این آیه خداوند می فرماید در صورت اختلاف و منازعه با اولی الامر موضوع مورد اختلاف را به کتاب و سنت ارجاع دهید. سوال ما این است که اگر ائمه همان اولی الامر هستند و اگر معصومند و اگر عالم به غیب هستند و اگر در خصوص فهم قرآن محال است اشتباه کنند، بنابراین ادامه آیه باید اینگونه می آمد که در صورت منازعه و اختلاف موضوع را به اولی الامر ارجاع دهید یا اینکه با اولی الامر نباید منازعه و مخالفت کنید(همانگونه که با خدا و رسول نباید مخالفت کنید) و یا اینگونه می آمد که فرمان و نظر اولی الامر در حقیقت همان فرمان و نظر خداست. آری اگر عقیده شما درست است چرا خداوند نعوذبالله موضوع را اینقدر پیچانده است؟!! و اگر با اولی الامر می توان مخالفت کرد، پس اطاعت کو؟! پس تکلیف اطاعت کردن چه می شود؟! اطاعتی که در ابتدای آیه در مورد خدا و رسول ذکر شده و شما آنرا برای اولی الامر نیز الزامی و واجب می دانید و این اطاعت را در راستای همان اطاعت خدا و رسول می دانید که در آیه ذکر شده است.[2]

پاسخ به شبهه:

جناب قزوینی دائما مطالبی را از داخل کتب اهل سنت بیرون می کشند، حال ما نیز در اینجا به یکی از کتب شیعه استناد می کنیم که جناب قزوینی در مورد آن بسیار تعریف و تمجید می کنند و آنرا یکی از بهترین کتب شيعه می دانند یعنی کتاب معجم رجال الحدیث تالیف جناب خوئی، که آقای قزوینی آنرا بسیار عالی و خوب دانسته و قبول دارند. مطلب مورد نظر پیرامون عدم تواتر احادیث و روایات مدعیان تشیع است. در قرآن که خبری از عقاید شما نیست و همیشه باید به زور حدیث و روایت بیایید و آیات قرآنی را به نفع خویش تفسیر کنید و مشخص است که مراجع رافضی بر روایات تاکید بسیار دارند و از اثبات خلافت علی گرفته تا امام زمان و نص برای 12 امام و غیره... می آیند و دائم به احادیث و روایات اشاره می کنند. حال ما می گوییم آیا لااقل این احادیث نمی بایست در حد تواتر باشند تا حجت بر همگان تمام شود و آیا احادیث کتب اصلی و اربعه شیعه دارای تواتر است؟ برای پاسخ به این سوال به کتب خودتان استناد می کنیم. خوئی در کتاب معجم رجال الحدیث(چاپ دوم)(1/17-18)می‌گوید:(براستی اصحاب و یاران ائمه علیهم السلام با اینکه غایت جهد و اهتمام خویش را در امر حدیث و حفظ نمودن آن از نابودی و کهنگی بر حَسَب دستورات أئمة علیهم السلام مبذول داشتند، امّا آنها در دوران تقیّه زندگی می‌نمودند و نشر احادیث در آن زمان بصورت علنی غیر ممکن بود، پس چطور این احادیث به حدّ تواتر یا چیزی قریب به آن رسیده‌اند؟) و باز در همان کتاب(1/19-20) می‌گوید: (اما احادیثی که به دست آن سه محمّد (کلینی، ابن بابویه و طوسی) رسیده است اغلب آحاد هستند نه متواتر). تا بدانجا می‌رسد که سخنی را از صدّوق (1/20) روایت می‌کند که: (و امّا راههای دسترسی آنان به ارباب کتب برای ما نامعلوم است، و نمی‌دانیم که کدامین این احادیث صحیح و کدامینشان غیر صحیح است، با این وجود چطور ممکن است ادّعا نماییم که تمام این روایات از سوی معصومین علیهم السّلام صادر شده است). سپس خویی ردیّه‌ای را در مورد قطعیّت صدور روایات مذکور در کتابهای چهارگانه نگاشته است و در آن رابطه می‌گوید، (1/20): (خلاصة کلام: بحقیقت ادّعای قاطعیت بودن صدور جمیع روایات کتب اربعه از سوی معصومین علیهم السلام واضح البطلان است) و بعداً بطور مفصّل تمام روایات منقوله در کتب چهارگانه را بررسی کرده و در (1/80-90) می‌گوید: (اگر پذیرفته شود که محمّد بن یعقوب کلینی بر صحّت جمیع روایات کتاب خود (الکافی) گواهی داده است، گواهی وی غیر مسموع است، چون اگر وی با این شیوه خواسته باشد که روایات منقول در کتاب خویش را یکی از شرایط حجیّت قرار دهد، کار وی قطعی البطلان است، زیرا در کتاب (الکافی) روایات مرسل و همچنین روایات مجهول الاسناد زیادی وجود دارد و بعلاوه برخی دیگر از روایات جعلی و مکذوب هستند). و باز می‌گوید: (تمام اخبار و روایات منقول از شیخ صدوق از نظر صحت و حجّیت بودن آنها تنها به رأی و نظر وی برمی‌گردد و حجّیت آن روایات برای غیر او توجیه‌پذیر نیست). باز خویی در مورد روایات طوسی می‌گوید: (آنچه که در رابطه با صدوق بیان داشتیم دربارة کتاب  طوسی نیز جاری است). تا بدانجا می‌رسد که می‌گوید: صحت جمیع روایات کتب اربعه ثابت نیست و باید در مورد اسناد تمام روایات منقول در آنها نظر خواهی نمود، چنانکه در (المعجم)(1/90) آمده است.(می گویم: خلاصه کلام اینکه اکثر روایات کتب اصلی شیعه خبر واحد بوده و اینکه آیا خبر واحد حجیت دارد یا نه؟ آن هم در مورد اصول دین و آن هم اخباری که صدها خبر ضد در برابر خود داشته و مخالف عقل و اجماع و بسیاری از آیات قرآن نیز هست؟ آری آیا این چنین اخباری، چه در کتب شیعه و چه در کتب اهل سنت، آیا می تواند جواز عقیده و عمل قرار گیرد؟(قضاوت با وجدان شما خواننده گرامی)

پاسخ به شبهه:

علمای مدعی تشیع و امثال قزوینی معتقد هستند که فهم قرآن مستلزم وجود اهل بیت و امامی معصوم است و قرآن، قابل فهم نخواهد شد و می گویند که قرآن بدون اهل بیت، قرآن نیست!! سوال ما این است که در سوره بقره آیه2 آمده: ذلک الکتاب لاریب فیه هدی للمتقین، این کتابیست که در آن هیچ شکی نیست و راهنمای پرهیزکاران است (فراموش نکنید که مراجع رافضی آیات را اشتباه معنا می کنند تا قرآن را غیرقابل فهم نشان دهند، مثلا همین آیه را اینگونه معنا می کنند: این کتاب بی هیچ شک راهنمای پرهیزکارانست، در صورتیکه در آیه آمده لاریب فیه و فیه یعنی در آن، یعنی در آن هیچ شکی نیست، یعنی در قرآن هیچ شکی نیست) تَنزِيلُ الْكِتَابِ لَا رَيْبَ فِيهِ مِن رَّبِّ الْعَالَمِينَ، کتابی است فرو فرستاده که هیچ شک در آن نیست از سوی پروردگار جهانهاست(سوره سجده آیه2) پس چیزی که غیر قابل فهم باشد و در آن شک و ظن وجود داشته باشد نیاز به امام برای فهمیدن دارد، نه چیزی که لاریب و بدون شک است و خود را نور و جدا کننده حق از باطل معرفی می کند. در پاسخ جناب قزوینی می گوید: شما تعداد رکعات نماز را هم نمی توانید از قرآن بفهمید!! در جواب ایشان می گویم: این چه ربطی به قابل فهم بودن یا نبودن قرآن دارد؟ بحث بر سر خود آیات قرآن به تنهایی است و بس، تعداد رکعات و برخی از احکام اصلا در قرآن نیستند و اینها فروعی هستند که اصلا ذکر نشده اند که بخواهند قابل فهم باشند یا نباشند و البته توضیح آنها در احادیث صحیح و سنت رسول اکرم(ص) آمده است. شما چیزی را که در کتاب خدا نیامده ذکر می کنید، در صورتیکه بحث بر سر خود کتاب الله به تنهایی است و نه موارد خارج از آن. امر به نماز در قرآن آمده و هرکس معنایش را می فهمد و البته تعداد رکعاتش ذکر نشده و برای فهم آن باید به سنت رجوع کنیم، اینها در واقع آیات معدودی مربوط به احکام و غیره هستند که توسط پیامبر(ص) در سنت توضیح داده شده اند و البته ربطی به غیر قابل فهم بودن آیات قرآن ندارند، پس این دلیل شما مردود است. خطاب آیات الهی، ناس(مردم) هستند و بهره گیری از عقل توسط دارندگان آن(یعنی همین عقل معمولی که اکثرا از آن برخوردارند) و جایی خطاب با امام یا حتی علما نیست، پس چرا مردم و عوام و امت اسلامی را برای فهم قرآن و عمل به آن قادر نمی دانید و هدایت را مستلزم وجود اهل بیت و امامی معصوم می دانید؟!! مراجع شما به آیه لتبین للناس(سوره نحل آیه 44 ) نیز اشاره دارند، یعنی اینکه به پیامبر(ص) امر شده آیات را برای مردم تبیین کند و این را نشانه غیر قابل فهم بودن قرآن می دانند. در پاسخ می گویم: تبیین دو معنا خواهد داشت، یکی همان ابلاغ و رساندن وحی است که در آیات متعددی به پیامبر(ص) امر شده که آیات را برای مردم بیان و ابلاغ کند و دیگر اینکه این دستورات الهی و آیات را بطور عملی برای مردم انجام بده تا ببینند و یاد بگیرند، پس این نیز ربطی به قابل فهم نبودن قرآن ندارد. خود آیات قرآن را مردم می فهمیده اند و پیامبر(ص) نیز در مقابل چشمان ایشان آن دستورات را بصورت عملی انجام می داده تا یاد بگیرند. ضمنا اگر معنای تبین، تفسیر و توضیح باشد(بنا به اعتقاد شما) پس طبق همین آیه فقط پیامبر اسلام حق تفسیر قرآن را دارند نه امام و آخوند و مراجع و....، در ضمن آیات دیگری نیز حاکی از آسان بودن و قابل فهم بودن قرآن دارند که نشان می دهند قرآن نیازی به امام ندارد، آیاتی چون: وَلَقَد یَسرنا القرآن لِلذِّكْرِ فَهَل مِن مُّدَّكِرٍ، و قطعا قرآن را براى پندآموزى آسان كرده‏ايم پس آيا پندگيرنده‏اى هست(القمر/17)

 


[1]  در ایران حتی روزنامه های مختلف بارها و بارها بسته و تعطیل شده اند تا مبادا کسی سخنی خلاف مصلحت نظام بگوید، آنوقت خنده دار است که قزوینی احمق و آخوندهای گمراه سرشان را از صبح تا شب کرده اند در میان روایات تا بلکه عیب و ایرادی از خلفا پیدا کنند، یکی نیست بگوید همه این ایرادات در مملکت و مذهب خودتان به وفور پیدا می شود.

[2]  چنانکه طبرانی به سند صحیح از حضرت علی نقل کرده است که او از حضرت رسول پرسیده است: اگر حادثه ای برایم روی داد و حکم آن در قرآن و سنّت(به صراحت) نیامده باشد، می فرمایید چطور عمل کنم؟ حضرت (ص) فرمود: (برای ارائه حکمی واحد) از میان دانشمندان مؤمن و متقی شورایی تشکیل دهید، مبادا تنها به رأی خودت آنرا فیصله دهی(به نقل از تفسیر المنار ج5 ص 196) و همچنین ابن القیم در اعلام الموقعین ج1 ص 84  می گوید: هرگاه خلفای راشدین با مسأله ای روبرو می شدند که درباره آن نصی در قرآن و حدیث نبود، اصحاب را جمع می کردند و سپس آن مسأله را میان آنها به مشورت قرار می دادند، وقتی به رأی واحدی می رسیدند آنرا اعلام و اجرا می کردند(به تاریخ البدایه و النهایه ابن کثیر ج 7 ص 394 و انساب الاشراف اثر احمد بن یحیی بلاذری ص 100 نیز نگاه کنید)


حديث
اِنَمَا الاَعمَالُ بِالنيَات و اِنَمَا لِکُل امرءٍ مَا نَوَي فمن کانت هجرته الي الله و رسوله فهجرته الي الله و رسوله
همانا اعمال بسته به نيت است و شخص بسته به نيتش بهره مي برد. پس کسي که هجرتش براي خدا و رسول باشد پس هجرتش براي‏ آنهاست
نظرسنجي

مؤثرترین کانال اهل سنت در هدایت شیعیان کدام است؟





خبرنامه