منوي اصلي
آخرين دانلودها
آمار سايت
مقالات : 820
مهتدون : 25
کليپهاي صوتي : 353
کليپهاي تصويري : 12
دانلود کتاب : 291
دانلود نرم افزار : 0
بازديد امروز : 266
بازديد کل : 2080725
 
   
رويداد جنگ جمل / شماره 10
صاحب اثر: نوار اسلام   تاريخ درج مقاله:2012-06-27  تعداد بازديد:162
از عبدالله بن زبیر روایت است که گفت: زبیر در روز نبرد جمل در مورد بدهی خود به من وصیت کرد و گفت: اگر در مورد پرداخت مقداری از بدهی من ناتوان بودی از مولایم کمک بگیر. به خدا نمی‏دانستم منظورش از «مولایم» چیست، پس گفتم: پدر جان، مولای شما کیست؟ گفت: الله...

 

14- اشتیاق زبیر در هنگام مرگ به ادای بدهی و دین خود
از عبدالله بن زبیر روایت است که گفت: زبیر در روز نبرد جمل در مورد بدهی خود به من وصیت کرد و گفت: اگر در مورد پرداخت مقداری از بدهی من ناتوان بودی از مولایم کمک بگیر. به خدا نمی‏دانستم منظورش از «مولایم» چیست، پس گفتم: پدر جان، مولای شما کیست؟ گفت: الله. عبدالله میگوید: هرگاه در غم پرداخت بدهیش گیر میکردم می‏گفتم: ای مولای زبیر آن را به جای زبیر ادا کن و خداوند هم آن را ادا میکرد. بدهی ای که بر عهده زبیر قرار داشت این بود که مردم اموال خود را نزد زبیر میآوردند و به امانت می‏گذاشتند و زبیر می‏گفت: خیر، آن را نزد من به امانت نگذار، بلکه من آن را به عنوان قرض از شما می‏گیرم تا اگر از بین رفت من در مقابل آن ضامن باشم، زیرا من می‏ترسم از بین برود. عبدالله میگوید: وقتی که زبیر کشته شد جز زمینهایی دینار و درهمی‏از او باقی نماند. پس آن زمینها را فروختم و بدهیش را با آن تصفیه کردم. پس فرزندان زبیر گفتند: میراثمان را میان ما تقسیم کن. من گفتم: به خدا قسم آن را میان شما تقسیم نمی‏کنم تا اینکه به مدت چهار سال در موسم حج میان مردم ندا در دهم: هر کس طلبی نزد زبیر دارد نزد ما بیاید تا طلب او را بدهیم. پس زبیر هر سال در موسم حج ندا می‏داد. پس وقتی که چهار سال سپری شد میراث زبیر را میانشان تقسیم نمود. زبیر چهار زن داشت و به هر کدام از زنان وی یک میلیون و دویست هزار درهم رسید. جمع دارایی زبیر پنجاه میلیون و دویست هزار درهم بود.[563] قول بخاری حمل بر این می‏شود که همه اموال وی در هنگام مرگ این مقدار بود و شامل اضافات آن در این چهار سال قبل از تقسیم نمیشود.[564] در ماترک زبیر برکت زیادی افتاد[565] و خداوند زمینهایش را بعد از مرگ او با برکت گرداند و با فروش آن بدهی خود را صاف کرد و مقدار زیادی از آن هم باقی ماند. در این ماجرا درسها و عبرتهایی وجود دارد:
الف- قول زبیر به پسرش
پسرم اگر در مورد پرداخت مقداری از بدهی من ناتوان بودی از مولایم کمک بگیر. این مثالی از مثالهای یقین راسخ و ایمان قوی است که توکل صادقانه بر خداوند و پناه بردن به او در برطرف کردن نیازها و از بین بردن غم و محنتها هم مترتب بر آن شده است. پس مؤمن واقعی اعتقاد راسخ دارد که همه چیز بدست خدا است و چون در تنگنا و محنتی قرار گیرد اولین چیزی که به ذهن او خطور می‏کند تصور وجود خدا و سلطه او بر همه چیز است و مخلوقات که در این مشکل او جانب دیگر قضیه را تشکیل میدهند در قبضه خدای متعال قرار دارد و قلبهایشان در دست خدا است و به هر شکل که بخواهد به آن تغییر ماهیت می‏دهد. به همین دلیل قبل از هر چیز به آن پناه می‏برد و برای رفع نیاز و غم و محنت خود به او پناه برده و از او مسألت می‏کند و سپس اقدام به انجام اسبابی می‏کند که خداوند متعال برای رسیدن به نتایج مطلوب خلق کرده است، اما در عین حال معتقد است کهاین امور فقط یک سری اسباب هستند و فاعل و تقدیرگر اصلی خداوند متعال است و او بر این قادر است که تأثیر این اسباب را از آنها گرفته و در نتیجه به نتایج مطلوب خود منجر نشوند.[566]
ب- آیا زبیر رضی الله عنه از ثروتمندان بود؟
نص سابق بیان گر این است که زبیر از مالداران و ثروتمندان معروف و مشهور نبود، بلکه وی احساس تنگدستی داشت و اموال و دیونی که بر ذمه داشت فکر او را مشغول کرده و برایش بسیار با اهمیت بود و از این می‏ترسید که زمینها و املاکش کفاف اموالی را که بر ذمه دارد نکند. هم چنین این نص بیانگر این است که عبدالله بن زبیر هم به مانند پدرش اعتقاد داشت و فکر میکرد که بدهیهای زبیر بیشتر از داراییهای وی باشد. زبیر به عبدالله میگوید: آیا فکر می‏کند که بدهیها چیزی از داراییهایمان را برای ما باقی بگذارد؟ اما عبدالله جوابی برای سوال پدرش نمی‏یابد و اگر چیزی غیر از نظر پدرش را اعتقاد داشت در آن وقت حساس و دشوار با اطمینان جواب پدرش را می‏داد و می‏گفت که پیش بینی و برداشت زبیر درست نیست و اموال کفاف بدهی را می‏کند، اما می‏بینیم که عبدالله بن زبیر به صورت صریح در مورد برداشت خود در مورد کم بودن اموال سخن میگوید و هنگامی‏که زبیر به او گفت اگر اموال کم بود در مورد جبران آن از مولایم کمک بگیر، عبدالله به او میگوید: مولایت چه کسی است؟ و در آن هنگام عبدالله انتظار داشت که از آن مولای مورد نظر زبیر در مورد پرداخت بدهیها کمک خواهد گرفت. هیچ کسی ادعا نمی‏کند که عبدالله از دارایی و املاک پدرش اطلاع و شناخت نداشته است، زیرا در آن هنگام عبدالله سی و پنج سال داشت و کسی که در چنین سن و سالی باشد شأن وی این است که دستیار و مددکار پدر خود بوده و به احوال و اموال او آگاه است، خصوصاً اینکه پسر بزرگ خانواده باشد. اینکه زبیر از عبدالله سوال نمود: «آیا فکر می‏کند که بدهیها چیزی از داراییهایمان را برای ما باقی بگذارد؟» بر این گواهی دارد که عبدالله از احوال و اموال پدرش مطلع بوده است و حتی عبدالله تصریح می‏کند که ادای بدهیها کار آسانی نیست و میگوید: هرگاه در غم پرداخت بدهیش گیر میکردم می‏گفتم: ای مولای زبیر آن را به جای زبیر ادا کن و خداوند هم آن را ادا میکرد.[567]از جمله چیزهای دیگری که بر این گواهی دارند که زبیر در شمار ثروتمندان و افراد متمول نبوده و انتظار و توقع او در مورد تناسب اموال وی با بدهیها بجا بوده است این است که حکیم بن حزام- پسر عموی زبیر- وقتی که به عبدالله بن زبیر می‏رسید به وی می‏گفت: فکر نمی‏کنم بتوانید این بدهیها را پرداخت کنید، اگر نتوانستید آنها را پرداخت کنید از من کمک بگیرید.[568] دلیل چهارم این است که عبدالله بن جعفر نزد عبدالله بن زبیر می‏آید- زیرا چهارصد هزار درهم نزد زبیر طلب داشت- و به او میگوید: اگر بخواهید آن را از شما نمی‏گیرم.عبدالله بن زبیر در جواب وی گفت: خیر. عبدالله بن جعفر گفت: اگر می‏خواهید قرض مرا به آخر بیندازید (و اگر دست آخر چیزی باقی ماند با آن قرض مرا ادا کنید).[569]
این شهادت دو نفر از بزرگان صحابه بر این است که داراییهای زبیر کفاف بدهی او را نمی‏کند و چنین فکر میکنند که او به کمک نیاز دارد. هم چنین این دو نفر از کسانی بودند که با زبیر رابطه داشتند و او را می‏شناختند و به احوال و وضعیت او آگاه بودند، چه یکی از آنان حکیم بن حزام پسر عموی زبیر و دیگری عبدالله بن جعفر پسر خاله او بود، زیرا مادر زبیر، صفیه دختر عبدالمطلب و عمه رسول خدا بود و عبدالله با زبیر بده بستان و سر و سرّ زیادی داشت. این چهار دلیل که شکی در آنها وجود ندارد بیانگر این امر هستند که زبیر فردی ثروتمند نبود.[570] اما با این وجود در مورد ثروت و بی نیازی زبیر و بردگان و اسبهای او سخنان زیادی شائع شده است. در برخی از منابع آمده است که وی هزار برده داشت و این بردگان هر روز به وی خراج می‏دادند، اما حتی یک درهم از آنها هم وارد خانه زبیر نمیشد، بلکه وی همه آنها را صدقه می‏داد.[571] اما مستشرق مشهور، ویل دورانت، هزار را ده هزار بیان داشته و میگوید: زبیر ده هزار برده داشته و هزار اسب نیز به آن افزوده است[572] و بالطبع این مستشرق باهوش این خبر را که زبیر خراج بردگان خود را صدقه می‏داده است حذف کرده است.[573] اما باید گفت کهاین خبر در مقابل خبر بخاری ایستادگی ندارد، زیرا در آن آمده است: وقتی که زبیر کشته شد جز این موارد دینار و درهمی‏نداشت: چند قطعه زمین کهیکی از آنها در غابه در اطراف مدینه بود، یازده خانه در مدینه، دو خانه در بصره، یک خانه در کوفه و یک خانه در مصر.[574] این روایت واضح و روشن است زیرا به شیوه حصر، داراییهای زبیر را بیان کرده است و این موارد را در این مقام بیان می‏کند که عبدالله در مورد بدهیها و نحوه ادای آن دچار غم و محنت و تنگنا بود، پس اگر زبیر هزار برده می‏داشت، در این روایت ذکر میشد و بهای آنها ارزش و قیمتی می‏داشت، زیرا آیا هزار برده در کمترین تخمین دو هزار درهم ارزش ندارد؟![575] و در این صورت ارزش بردهها غالب بدهی زبیر را ادا میکرد. البتهاین به فرض این است که بردگان زبیر را هزار نفر بدانیم، اما اگر سخن موهوم ویل دورانت را بپذیریم که وی ده هزار برده داشته است، معنای آن ابطال روایت بخاری از اساس می‏باشد، زیرا بهای ده هزار برده و هزار اسب- هر قدر هم ارزان باشد- برای ادای بدهیهای وی کفایت می‏کند و ورثه او را غرق ثروت زیادی میکرد و دیگر زبیر نیازی بهاین نداشت که به پسرش بگوید: بزرگ ترین دل مشغولی من بدهیهایم است و دیگر از عبدالله سوال نمیکرد: آیا فکر می‏کنی که بدهی من چیزی از اموالم باقی بگذارد؟ و دیگر نیازی نبود که به او وصیت کند: اگر در مورد پرداخت مقداری از بدهی من ناتوان بودی از مولایم کمک بگیر.[576]
سخن در مورد سیره زبیر و طلحه و عمرو بن عاص و ابوموسی اشعری وام المؤمنین عائشه با اهداف این کتاب تطابق دارد، از این حیث که سخن در مورد سیره امیرالمؤمنین علی بن أبی طالب و عصر ایشان می‏باشد و این شخصیتها در بحث از عصر امیرالمؤمنین علی، از نقش محوری برخوردار هستند. همچنین چیزهایی که در کتب تاریخ و ادب در مکدر ساختن این افراد بیان شده است در بحث از فتنه‏های داخلی مطرح می‏شود. پس بیان سیره و اخلاق و صفات آنان بر ما واجب است تا خواننده حقیقت این شخصیتها را بشناسد و تحت تأثیر روایات ضعیف و داستانهای جعلی ای که مورخان شیعی و رافضی نوشتهاند و نگاه مردم بهاین شخصیتهای بزرگ را مکدر گردانده است، قرار نگیرند. بنابراین سخن در مورد سیره زبیر یا دیگر بزرگان صحابه که در حوادث و وقائع زمان امیرالمؤمنین علی نقش داشته‏اند با اهداف مؤلف که قصد رساندن آنها از خلال بررسی دوران خلفای راشدین به خواننده را دارد، هماهنگ است.

دوازدهم: سیره طلحة بن عبیدالله رضی الله عنه و شهادت وی

وی ابومحمد طلحه بن عبدالله بن عثمان بن عمرو بن کعب بن سعد بن تیم بن مرة بن کعب بن لؤی بن غالب قریشی تیمی‏است.[577] جد وی در مرة بن کعب به رسول خدا می‏رسد و در تیم بن مره جد وی به ابوبکر صدیق می‏رسد و تعداد پدران مابین آنان مساوی می‏باشد.[578] مادرش صعبة بنت حضرمی ‏زنی از اهالی یمن و خواهر علاء بن حضرمی‏است.[579] مادر طلحه اسلام آورد و از اصحاب رسول خدا شد و به شرف هجرت دست یافت.[580] طلحه یکی از عشره مبشره و یکی از هشت نفری است که پیشتاز به اسلام شدند و یکی از پنج نفری می‏باشد که به وسیله ابوبکر صدیق مسلمان شدند و یکی از اعضای شش نفره شورای خلافت است.[581]


1- مسلمان شدن، ابتلا و هجرت طلحه
طلحه بن عبیدالله میگوید: به بازار بصری رفتم. در انجا راهبی بود که در صومعهاش می‏گفت: از حاضران اینجا بپرسید که کسی از اهالی حرم اینجا حضور دارد؟ طلحه گفت: آری، من اهل حرم هستم. پس آن راهب گفت: آیا أحمد ظهور کرده است؟ گفتم: أحمد کیست؟ راهب گفت: أحمد بن عبدالله بن عبدالمطلب. این ماهی است که او در آن ظهور می‏کند (یا مبعوث می‏شود). او آخرین پیامبر است. او از حرم مبعوث شده و به سرزمینی دارای نخل و سرزمینی با سنگهای سیاه و سوراخ سوراخ و با خاکی شور مهاجرت می‏کند. پس حتماً تو سوی او بشتاب. طلحه میگوید: آنچه که او گفت در قلبم نشست و من فوراً از آنجا رفتم و به مکه برگشتم و گفتم: آیا واقعهای روی داده است؟ گفتند: آری، محمد بن عبدالله أمین خود را پیامبر خوانده و ابن أبی قحافه تابع او شده است. طلحه میگوید: نزد ابوبکر رفتم و گفتم: آیا از این مرد تبعیت کردهای؟ گفت: آری. پس نزد او برو و از او تبعیت کن، زیرا او مردم را به حق و خیر دعوت می‏کند. طلحه سخن آن راهب را به ابوبکر گفت. پس ابوبکر و طلحه به اتفاق خارج شدند و نزد رسول خدا رفتند و طلحه اسلام آورد و سخن آن راهب را به سمع رسول خدا رساند و رسول خدا از این موضوع خوشحال شد. وقتی که ابوبکر و طلحه بن عبیدالله اسلام آوردند نوفل بن خویلد بن عدویة آن دو را گرفت و با طنابی محکم بست و بنی تیم از آن دو طرفداری نکردند. نوفل شیر قریش نامیده میشد و به همین دلیل ابوبکر و طلحه را «قرینین» نامیده اند.[582]
طلحه به خاطر ایمان خود از جانب مشرکان و حتی از جانب اقوام بسیار نزدیک خود آزار زیادی را متحمل شد، اما وی هم چنان این آزار و اذیتها را تحمل کرد تا اینکه خداوند اذن هجرت داد. وقتی که رسول خدا در راه هجرت به مدینه بود، در راه طلحه که همراه با یک کاروان از شام بازمی‏گشت بهایشان رسید و از لباسهای شامی‏لباسی به رسول خدا و ابوبکر داد و سپس طلحه به مکه رفت تا از تجارت خود فارغ گشت. سپس طلحه خانواده ابوبکر را با خود به مدینه برد. پس طلحه از اولین گروه مهاجران است.[583] وقتی که طلحه به مدینه رفت رسول خدا میان او و ابوایوب انصاری پیمان برادری بست.[584] بنا به قولی دیگر به هنگام بستن پیمان برادری میان مهاجر و انصار، میان او و کعب بن مالک انصاری پیمان برادری بست.[585]


2- در غزوه بدر
طلحه بن عبیدالله مکلف شده بود تا در مورد کاروان قریش کسب خبر نماید در آن موقعی که رسول خدا منتظر رسیدن کاروان مشرکان از شام به نزد قریشیان بود. پیامبر طلحه و سعید بن زید را فرستاد تا برای ایشان خبر بیاورند. آن دو رفتند و به حوراء رسیدند و همچنان در آنجا اقامت کردند تا اینکه کاروان عبور کرد و به ساحل دریا رفت. بعد از این آن دو اخبار را به مدینه برگرداندند. وقتی که آنان به مدینه رسیدند رسول خدا مسلمانان را به غزای بدر برده بود. پس آنان شتافتند تا به سپاه ملحق شوند، آن دو به نبرد رسیدند و رسول خدا سهمی‏به مانند جنگجویان و اجری به مانند مجاهدان را برای آنان تعیین کرد.[586]


3- در غزوه أحد، بهشت بر طلحه واجب شد
از جابر روایت است که گفت: در روز جنگ أحد وقتی که مسلمانان عقب نشینی کردند رسول خدا در گوشهای همراه با دوازده نفر از جمله طلحه بود. مشرکان بهایشان رسیدند، پس پیامبر فرمود: چه کسی به مصاف این مردم می‏رود؟ طلحه گفت: من. پیامبر فرمود: فعلاً صبر کن. پس مردی از انصار گفت: من بروم؟ پس او رفت و جنگید و به شهادت رسید. سپس رسول خدا نگاه کرد و دید که مشرکان می‏آیند، پس فرمود: چه کسی به مصاف این قوم می‏رود؟ طلحه گفت: من. پیامبر فرمود: فعلاً صبر کن. پس مردی از انصار گفت: من. پیامبر فرمود: تو برو. پس او جنگید و به قتل رسید. پس وضعیت به همین شکل ادامهیافت تا اینکه فقط طلحه در کنار رسول خدا باقی ماند. پس پیامبر فرمود: چه کسی به مصاف این مردم می‏رود؟ طلحه گفت: من. پس طلحه به‏اندازه آن یازده نفر جنگید تا اینکه انگشتانش قطع شد و گفت: آخ. پس رسول خدا فرمود: اگر می‏گفتی «بسم الله» ملائک در حالی که مردم به تو نگاه میکردند تو را بالا می‏بردند. سپس خداوند مشرکان را دفع کرد.[587] امام احمد روایت کرده است: اگر می‏گفتی «بسم الله» در حالی که در دنیا زنده هستی می‏دیدی که در بهشت برای تو خانهای بنا میشد.[588] از قیس بن حازم روایت است که گفت: طلحه را دیدم که دستش به خاطر اینکه با آن در نبرد أحد از رسول خدا محافظت کرده بود شل شده است.[589] طلحه در این نبرد 39 یا 35 زخم برداشت و و انگشت سبابه و انگشت کناری آن وی شل شد.[590] ابوداود طیالسی از عائشه روایت کرده که گفت: وقتی که ابوبکر بهیاد نبرد أحد می‏افتاد می‏گفت: آن روز، کاملاً از آن طلحه بود.[591] از عائشه وام اسحاق دختران طلحه روایت است که گفتند: پدر ما در روز نبرد أحد بیست و چهار زخم برداشت یکی از آنها زخمی‏بود که بر سرش وارد شد و چهار گوش بود و رگش قطع شد و انگشتانش شل شد، اما سائر زخمها بر بدنش وارد گشت. وی در اثر این زخمها حالت بیهوشی پیدا کرد اما رسول خدا را به عقب برگرداند و هرگاهیکی از مشرکان به وی می‏رسید از پیامبر دفاع میکرد و با آن مشرکان می‏جنگید تا اینکه پیامبر را به کناره دره تکیه داد.[592] به همین دلیل رسول خدا در مورد وی فرمود: به خاطر این کاری که طلحه برای رسول خدا کرد بهشت برای او واجب شد.[593]

4- شهیدی که بر روی زمین راه می‏رود
از ابوهریره روایت است که رسول خدا بر روی کوه حرا بود که کوه به حرکت و لرزه افتاد و رسول خدا فرمود: ای حراء آرام باش، زیرا جز یک پیامبر یا یک صدیق و یا یک شهید کسی بالای تو قرار ندارد. در آن هنگام رسول خدا، ابوبکر، عمر، عثمان، علی، طلحه، زبیر و سعد بن أبی وقاص بر روی آن بودند.[594] وقتی که طلحه از پیامبر شنید که شهید خواهد شد همواره در جاهایی که مظنه شهادت بود به دنبال آن می‏گشت و به همین دلیل در همه غزوات جز غزوه بدر حضور یافت.[595] علت عدم حضور وی در نبرد بدر مأموریتی بود که رسول خدا به وی واگذار نمود و بیان شد. رسول خدا در مورد طلحه فرمود: هر کس دوست دارد شهیدی را نگاه کند که بر روی زمین راه می‏رود به طلحه بن عبیدالله نگاه کند.[596]

5- برخی از مؤمنان به وعده خود با خدا وفا کردند
از موسی و عیسی فرزندان طلحه از پدرشان روایت است که اصحاب رسول خدا به فردی بدوی و جاهل گفتند که از رسول خدا سوال کند منظور از «من قضی نحبه» (برخي پيمان خود را بسر برده اند (و شربت شهادت سركشيده اند)- که در آیه:
{ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلا (٢٣)} الأحزاب: ٢٣
(‏در ميان مؤمنان مرداني هستند كه با خدا راست بوده اند در پيماني كه با او بسته‏اند. برخي پيمان خود را بسر برده اند (و شربت شهادت سركشيده اند) و برخي نيز در انتظارند (تا كي توفيق رفيق مي‌گردد و جان را به جان آفرين تسليم خواهند كرد). آنان هيچ گونه تغيير و تبديلي در عهد و پيمان خود ندده اند- آمده است چه کسانی می‏باشد، زیرا این صحابه به خاطر احترام و تعظیمی‏که برای رسول خدا قائل بودند جرأت پرسیدن این سوال را از ایشان نداشتند. پس آن فرد بدوی در این مورد از رسول خدا سؤال کرد و رسول خدا از او روی برگرداند. سپس آن فرد از ایشان سوال کرد و رسول خدا جواب او را نداد. سپس من- یعنی طلحه- که لباسی سبز بر تن داشتم بر در مسجد رسیدم و چون رسول خدا مرا دید فرمود: کسی که در مورد «من قضی نحبه» سوال داشت کجاست؟ آن فرد بدوی گفت: ای رسول خدا من بودم. پیامبر فرمود: این از جمله کسانی است که پيمان خود را بسر برده اند (و شربت شهادت سركشيده اند).[597]


6- دفاع طلحه از برادرانش و حسن ظن وی نسبت به آنان
از مالک بن أبی عامر روایت است که گفت: مردی نزد طلحه آمد و گفت: فکر می‏کنی این فرد یمنی- ابوهریره- در مورد احادیث رسول خدا داناتر از شما باشد؟ او از رسول خدا چیزهایی را می‏شنود که ما نمی‏شنویم. طلحه گفت: اینکه او از رسول خدا چیزهایی را شنیده باشد که ما نشنیده باشیم من در آن شکی ندارم، زیرا ما خانه و دارایی داشتیم و صبح و شب نزد رسول خدا می‏رفتیم، اما مسکین بود و دارایی نداشت و بر در خانه رسول خدا زندگی میکرد. پس شک ندارم که او از رسول خدا چیزهایی را شنیده که ما نشنیدهایم. آیا کسی را که خیری در او سراغ برود می‏یابی که چیزی را به دروغ به رسول خدا نسبت بدهد؟[598]
در این ماجرا درسهای مفیدی در دفاع از علما و فقهای صالح وجود دارد.

7- انفاق طلحه در راه خدا
از قبیصه بن جابر روایت است که گفت: من همراه طلحه بودم و کسی را ندیده‏ام که بیشتر از وی بدون اینکه از وی درخواست بشود اموال زیادی را ببخشد.[599] از موسی از پدرش طلحه روایت است که مالی به مقدار هفتصد هزار درهم از حضرموت به دست طلحه رسید. اما آن شب وی بی قرار بود و نمیتوانست بخوابد. پس گفت: فردی که می‏خوابد و چنین مالی در خانه دارد چه ظنی میتواند به پروردگار خود داشته باشد؟ زن طلحه گفت: تو کجا و برخی از دوستانت کجا! وقتی که صبح شد جفان- جام- و قصاع- کاسه بزرگ- بیاور و آن را تقسیم کن. پس طلحه به زنش گفت: تو زنی موفق و دختر مردی موفق هستی. زن وی ام کلثوم دختر ابوبکر صدیق بود. پس چون صبح فرا رسید جفانی را خواست و آن اموال را میان مهاجر و انصار تقسیم کرد و مقدار یک جام را هم برای علی فرستاد. پس زن طلحه به وی گفت: ای ابو محمد، آیا ما از این مال نصیبی نداریم؟ طلحه گفت: پس تا حالا کجا بودهای؟ آنچه باقی مانده برای تو. زن طلحه میگوید: تنها کیسهای باقی مانده بود که در آن قریب هزار درهم قرار داشت.[600]
از سُعدی بنت عوف مریة- زن طلحه- روایت است که گفت: روزی نزد طلحه رفتم اما دیدم که خیلی سرحال نیست. پس به وی گفتم: شما را چه شده است؟ شاید چیزی از زنت دیدهای و موجب ناراحتی شما شده است؟ طلحه گفت: خیر، به خدا قسم تو بهترین زنی هستی کهیک مسلمان دارد، مالی دارم که موجب غمگینی من شده است. گفتم: چه چیزی تو را غمگین می‏کند؟ آن را به قومت بده. طلحه گفت: ای غلام قومم را فراخوان و این مال را در میان آنان تقسیم کن. سعدی میگوید: من از خزانه دار سوال کردم که چقدر به آنان داده است و وی گفت: چهارصد هزار درهم.[601]
از حسن بصری روایت است که طلحه بن عبید الله زمینی متعلق به خود را به هفتصد هزار درهم فروخت، اما شب از خوف آن مال مضطرب بود و چون صبح کرد آن را میان مردم تقسیم کرد.[602]
از علی بن زید روایت است که گفت: فردی بدوی نزد طلحه آمد تا از او کمک مالی مسألت کند و خود را خویشاوند طلحه معرفی نمود. پس طلحه گفت: این خویشاوندیی است که قبل از تو کسی به وسیله آن از من چیزی را مسألت نکرده است. من زمینی دارم که عثمان آن را به سیصد هزار درهم به من داد. این زمین مال تو باشد و اگر خواستی آن را به عثمان می‏دهم و پول آن را به تو می‏پردازم. فرد بدوی گفت: آری من بهای آن را می‏خواهم. پس طلحه آن را به وی داد. هر کس از بنی تیم نیازمند و عیالوار می‏بود طلحه به او کمک میکرد و قرضش را پرداخت می‏نمود. وی هر سال ده هزار درهم برای ام المؤمنین عائشه می‏فرستاد.[603] وی طلحة الخیر و طلحة الفیاض و طلحة الجود بود.[604] به خاطر عطاها و بخششهای زیاد طلحه در امور خیر، رسول خدا او را فیاض نامید. حاکم از موسی بن طلحه روایت کرده که طلحه در روز نبرد ذی قرد[605] شترانی را قربانی نمود و چاهی حفر کرد و به آنان غذا و نوشیدنی داد. پس رسول خدا فرمود: «یا طلحة الفیاض». به همین دلیل او طلحه الفیاض نامیده شد.[606]

8- از سخنان زیبای طلحه رضی الله عنه
کمترین عیب مرد این است که در خانه بنشیند.[607]
لباس نعمت را آشکار می‏کند و نیکی به خادم دشمنان را خاموش می‏کند.[608]
طلحه آراء ثاقب و صحیحی در میان مردم دارد، او در مورد صله رحم با افراد بخیل مشورت نمیکرد و در مورد امور جنگی با افراد ترسو مشورت انجام نمی‏داد.[609]

9- شهادت طلحه بن عبیدالله رضی الله عنه
وقتی که طلحه در نبرد جمل حضور یافت و علی با وی دیدار کرد و او را موعظه نمود، وی بهیکی از صفهای عقب رفت که ناگاه تیری ناشناس به ران و به قولی به گردن وی اصابت کرد و بالای زانوی وی را به پهلوی اسب دوخت و نزدیک بود که او را از بالای اسب بر زمین بیندازد. در آن هنگام طلحه می‏گفت: ای بندگان خدا سوی من آئید. یکی از موالی طلحه به او رسید و او را بر ترک خود سوار نمود و به بصره برد و طلحه در خانهای در آنجا وفات یافت. گفته‏اند: او در میدان نبرد از دنیا رفت و علی هنگامی‏که در میدان نبرد در میان کشته شدگان می‏گشت او را دید و شروع به پاک کردن خاک از سیمایش کرد[610] و سپس گفت: ای ابومحمد، برای من بسیار گران است که تو را در حالی ببینم که بر زمین افتادهای. سپس گفت: از غم واندوهی که در درون من موج می‏زند به خدا شکایت می‏برم. سپس بر او رحمت فرستاد و گفت: ای کاش من بیست سال قبل از این مرده بودم.[611]
شکی نیست که طلحه از اهل بهشت است، زیرا ترمذی از عبدالرحمن بن عوف روایت کرده است که گفت: رسول خدا فرمود: ابوبکر، عمر، عثمان، علی، طلحه، سعد، سعید، ابوعبیده، زبیر و عبدالرحمن بن عوف در بهشت هستند. بعد از این ترمذی میگوید: مثل این حدیث از عبدالرحمن بن حمیداز پدرش از سعید بن زید از رسول خدا روایت شده است.[612]
در این حدیث منقبتی برای طلحه وجود دارد، زیرا رسول خدا در مورد وی شهادت داده که اهل بهشت است. این شهادتی بزرگ است که متضمن خبر در مورد سعادت طلحه و خوشبختی در دنیا و آخرت است.[613]

10- حفظ جسد طلحه بعد از مرگش
خدای متعال جسد طلحه را بعد از مرگش مورد محافظت قرار داد، زیرا وقتی که بعد از گذشت سی سال قبر طلحه را باز کردند و جسد او را به مکانی دیگر منتقل ساختند دیدند که جسد وی تغییر نکرده و فقط چند تار موی ریشش در یکی از گوشه‏های صورتش تغییر کرده است. از مثنی بن سعید روایت است که گفت: مردی نزد عائشه دختر طلحه آمد و گفت: من طلحه را در خواب دیدم و به من گفت: به عائشه بگو محل قبر مرا تغییر دهد، زیرا رطوبت یا آب، مرا آزار می‏دهد. پس عائشه همراه با خادمان خود رفت و بر روی قبر او بنایی ساخت و محل قبر او را تغییر دادند. راوی میگوید: جز چند تار مو از یکی از گوشه‏های ریش طلحه- یا سر او- چیزی از جسد او تغییر نیافته بود، این در حالی است که از وفات او سی و چند سال گذشته بود.[614] خداوند از طلحه و سائر صحابه راضی و خشنود باد.

11- دعای سعد بن أبی وقاص علیه کسانی که به عثمان، علی، طلحه و زبیر ناسزا می‏گویند
از سعید بن مسیب روایت است که مردی به طلحه، زبیر، عثمان و علی ناسزا می‏گفت. پس سعد او را از این کار نهی کرد و گفت: به برادران من ناسزا مگو، اما آن مرد نپذیرفت. پس سعد برخاست و دو رکعت نماز خواند و سپس گفت: پروردگار اگر قول او مورد خشم و غضب توست در مورد آن امروز نشانهای به من نشان بده و آن را مایه عبرت گردان. پس آن مرد خارج شد و در این هنگام شتری بزرگ رم کرده بود و از میان مردم عبور می‏زد و مردم از جلوی او کنار می‏رفتند. بر روی سنگ فرش محل عبور وی آن شتر به او برخورد کرد و او را میان سینه خود و سنگفرش خیابان قرار داد و بر زمین کوبید و کشت. سعید بن مسیب میگوید: من دیدم که مردم به دنبال سعد می‏رفتند و می‏گفتند: اب ابواسحاق بر تو گوارا باد، دعای تو مستجاب شد.[615]

زیرنویسها:

[1] - نک: عثمان بن عفان، صلابی، ص311-340.
[2] - دعاوی الإنقاذ للتأریخ الإسلامی، عوده. در این کتاب نویسنده طرقی را که البانی ذکر کرده است بیان کرده است.
[3] - تحقیق مواقف الصحابة1/284؛ عبدالله بن سبأ و أثره فی أحداث الفتنة فی صدر الإسلام، عودة.
[4] - دعاوی الإنقاذ للتاریخ الإسلامی، عودة، تحقیق مواقف الصحابة1/70.
[5] - عبدالرحمن بن حارث همدانی، معروف به أعشی همدان.
[6] - دیوان أعشی همدان، ص148.
[7] - تاریخ دمشق، ابن عساکر9/331.
[8] - تاریخ بغداد2/277.
[9] - عبدالله بن سبأ، عودة، ص53؛ المحبر، ابن حبیب، ص308.
[10] - تذکرة الحفاظ2/551؛ شذرات الذهب2/129.
[11] - وفیات الأعیان30/470.
[12] - البیان و التبیین3/81.
[13] - تحقیق مواقف الصحابة8/290.
[14] - عبدالله بن سبأ، عودة، ص53.
[15] - مجموع الفتاوی28/483.
[16] - میزان الإعتدال، ذهبی2/426.
[17] - لسان المیزان، ابن حجر3/360.
[18] - المجروحون من المحدثین، ابوحاتم2/253.
[19] - الأنساب7/24.
[20] - تحقیق مواقف الصحابة1/298؛ عبدالله بن سبأ، عودة، ص54.
[21] - مجموع الفتاوی، ابن تیمیه4/435.
[22] - ابراهیم بن موسی، محمد غرناطی.
[23] - الإعتصام2/197.
[24] - المواعظ و الإعتبار بذکر الخطط و الآثار، مقریزی2/256-257.
[25] - رجال الکشی1/324.
[26] - عبدالله بن سبأ الحقیقة المجهولة للشیعة، محمد علی علم، ص30.
[27] - عبدالله بن سبأ، سلیمان عودة، ص62.
[28] - همان.
[29] - الخوارج و الشیعة، یولیوس فلهاوزن، ص170.
[30] - السیادة العربیة و الشیعة و الإسرائیلیات، ص80.
[31] - تحقیق مواقف الصحابة1/321.
[32] - العقیدة و الشریعة الإسلامیة، گلدزیهر، ص229.
[33] - تاریخ العرب الأدبی فی الجاهلیة، ص235.
[34] - عقائد الشیعة، ص58.
[35] - أصول الإسماعیلیة، ص86.
[36] - تحقیق مواقف الصحابة1/312.
[37] - همان.
[38] - مانند سعید افغانی در کتاب «عائشة و السیاسة».
[39] - تحقیق مواقف الصحابة1/327.
[40] - تاریخ طبری5/347.
[41] - همان.
[42] - همان248.
[43] - همان.
[44] - الدولة الأمویة، یوسف العشی، ص168؛ مواقف الصحابة1/330.
[45] - تاریخ طبری5/250.
[46] - همان5/384؛ تحقیق مواقف الصحابة1/330.
[47] - همانجاها.
[48] - تحقیق مواقف الصحابة1/331.
[49] - همان338.
[50] - البدایة و النهایة7/167-168.
[51] - تحقیق مواقف الصحابة1/339.
[52] - الفصل فی الملل و الأهواء و النحل4/160.
[53] - مجموع الفتاوی25/72.
[54] - همان.
[55] - دحداث و أحادیث فتنة الهرج، ص158.
[56] - شرح النووی علی صحیح مسلم15/149.
[57] - تاریخ طبری5/473-474.
[58] - همان475.
[59] - المسند6/250-260؛ تحقیق مواقف الصحابة1/378.
[60] - فتنة مقتل عثمان1/391؛ تاریخ خلیفة بن خیاط، ص176. اسناد آن به عائشه صحیح است.
[61] - تاریخ طبری5/485.
[62] - المعنی فی الضعفاء2/696؛ میزان الإعتدال24/7؛ التاریخ الکبیر8/105.
[63] - سیر أعلام النبلاء4/349؛ الطبقات5/168.
[64] - دور المرأة السیاسی فی عهد النبیع و الخلفاء، ص354.
[65] - همان352.
[66] - همان270.
[67] - همان370.
[68] - همان371.
[69] - تاریخ طبری5/460.
[70] - همان.
[71] - دور المرأة السیاسی فی عهد النبیع و الخلفاء، ص378.
[72] - تاریخ طبری5/460.
[73] - همان461.
[74] - فتح الباری12/360.
[75] - تاریخ طبری5/361.
[76] - همان.
[77] - تحقیق مواقف الصحابة2/108.
[78] - تاریخ طبری5/367؛ دور المرأة السیاسی، ص380.
[79] - تاریخ طبری5/368؛ دور المرأة السیاسی، ص380.
[80] - دور المرأة السیاسی، ص380-381.
[81] - الخلفاء الراشدون، ص372.
[82] - خلافة علی بن أبی طالب، عبدالحمید علی، ص118.
[83] - الإمامة و السیاسة1/113.
[84] - تحقیق مواقف الصحابة فی الفتنة2/145.
[85] - البدایة و النهایة8/129؛ فتح الباری13/92.
[86] - العواصم من القواصم، ص162.
[87] - لمع الأدلة فی عقائد أهل السنة و الجماعة، ص115.
[88] - الصواعق المحرقة2/622. این اجتهاد معاویه بود، گرچه صحیح و درست این بود که معاویه ابتدا با علی بیعت کند و بعد از آن درخواست قصاص را مطرح نماید.
[89] - تحقیق مواقف الصحابة2/150.
[90] - سیر أعلام النبلاء3/151.
[91] - صحیح سنن الترمذی، البانی، شماره3018، 3/236.
[92] - فضائل الصحابة2/913. سند آن حسن است.
[93] - تحقیق مواقف الصحابة2/151.
[94] - تفسیر قرطبی2/256.
[95] - صفین، ابن مزاحم، ص32؛ تحقیق مواقف الصحابة2/152.
[96] - البدایة و النهایة8/129؛ فتح الباری13/92.
[97] - طلحه و زبیر از عشره مبشره هستند.
[98] - تحقیق مواقف الصحابة2/139؛ تاریخ طبری3/475.
[99] - تاریخ طبری5/612-615.
[100] - تحقیق مواقف الصحابة2/139؛ البدایة و النهایة7/259.
[101] - صحیح البخاری، شماره7081.
[102] - فتح الباری13/31.
[103] - صحیح مسلم.
[104] - صحیح البخاری، شماره7088.
[105] - از عشره مبشره که در سال 51 ﻫ وفات یافت. تهذیب التهذیب4/30.
[106] - غیاث الأمم فی تیاث الظلم، ص85-86.
[107] - فتح الباری13/34.
[108] - مجموع الفتاوی35/55.
[109] - تفسیر قرطبی16/319.
[110] - مجموع الزوائد7/299. طبرانی آن را روایت کرده و رجال آن، رجال روایات صحیح است.
[111] - دو معنا در مورد آن روایت شده کهیکی در شرح نووی بر صحیح مسلم و دیگری در شرح ریاض الصالحین آمده است. مترجم
[112] - صحیح مسلم4/2244.
[113] - مسند احمد4/225. در سند آن انقطاع وجود دارد. البتهاین حدیث به طریق دیگری هم روایت شده است؛ المعجم الکبیر، طبرانی12/177-178. هیثمی‏میگوید: در مجمع الزوائد(7/301) آمده و رجال آن ثقه هستند.
[114] - تاریخ ابن عساکر، ص487-488.
[115] - تاریخ طبری5/513.
[116] - همان5/515.
[117] - أحداث و أحادیث فتنة الهرج، ص181.
[118] - سنن الترمذی3/332. ترمذی میگوید: حسن غریب است.
[119] - مصنف ابن أبی شیبة8/259.
[120] - صحیح البخاری8/95.
[121] - سیر أعلام النبلاء3/228-229.
[122] - مجموع الفتاوی4/440.
[123] - سیر أعلام النبلاء1/119-120؛ مجمع الزوائد7/246.
[124] - العزلة، خطابی، ص20-21.
[125] - منهاج السنة6/285.
[126] - صحیح البخاری6/285.
[127] - سیر أعلام النبلاء2/509.
[128] - مصنف ابن أبی شیبة10/15؛ المعجم الکبیر، طبرانی18/105. راویان آن راویان روایات صحیح می‏باشند.
[129] - سیر أعلام النبلاء3/446.
[130] - البدایة و النهایة8/91.
[131] - سیر أعلام النبلاء3/446.
[132] - همان2/500-501.
[133] - صحیح مسلم، شماره96؛ المستدرک، حاکم3/116.
[134] - سیر أعلام النبلاء2/505. اسناد آن صحیح و رجال آن ثقه هستند.
[135] - صحیح البخاری8/61-68.
[136] - فتح الباری13/67.
[137] - سیر أعلام النبلاء2/504.
[138] - مسند احمد2/164سند آن صحیح است؛ تهذیب التهذیب3/52.
[139] - ابوبکر عبدالله تمیمی. وی از عبادله اربعه- چهار راوی حدیث که عبدالله نام داشته‏اند- روایت کرده است. تهذیب التهذیب5/268.
[140] - طبقات ابن سعد4/266. راویان آن ثقه هستند.
[141] - سیر أعلام النبلاء2/18.
[142] - دول الإسلام1/29؛ تاریخ دمشق، ص503-505.
[143] - مصنف ابن أبی شیبة15/303؛ تاریخ خلیفه بن خیاط، ص196؛ الطبقات الکبری3/249.
[144] - صحیح مسلم4/2211-2212.
[145] - سیر أعلام النبلاء3/33.
[146] - أحداث و أحادیث الفتنة، عبدالعزیز دخان، ص212.
[147] - همان.
[148] - التذکرة2/223.
[149] - الفصل3/78.
[150] - فتح الباری13/46.
[151] - أحکام القرآن5/281.
[152] - تاریخ طبری5/460.
[153] - صحیح البخاری، شماره4141.
[154] - حقبة من التاریخ، ص102.
[155] - تحقیق مواقف الصحابة2/156.
[156] - احکام القرآن، ابن عربی2/1718.
[157] - شرح الطحاویة، ص546.
[158] - العقیدة فی أهل البیت بین الإفراط و التفریط، ص229.
[159] - المستدرک3/103.
[160] - منهاج السنة4/406.
[161] - البدایة و النهایة7/202. سند آن حسن است.
[162] - المستدرک3/95. حدیث صحیح بر شرط شیخین است، اما مسلم و بخاری آن را تخریج نکردهاند.
[163] - فضائل الصحابة1/555شماره733. سند آن صحیح است.
[164] - الطبقات الکبری3/82؛ البدایة و النهایة7/202.
[165] - الریاض النضرة، ص543.
[166] - صفة الصفوة1/306.
[167] - فضائل الصحابة1/559-660. سند آن صحیح لغیره است، شماره379.
[168] - المنتظم فی تاریخ الملوک و الأمم5/61.
[169] - البدایة و النهایة7/193.
[170] - تاریخ طبری؛ تحقیق مواقف الصحابة2/158.
[171] - تاریخ طبری5/470.
[172] - إفادة الأخبار، تبانی2/52 به نقل از تحقیق مواقف الصحابة2/159.
[173] - تاریخ طبری5/525.
[174] - همان.
[175] - التمهید، باقلانی، ص231؛ تحقیق مواقف الصحابة2/159.
[176] - صحیح البخاری8/142.
[177] - خوارج وی را کشته بودند. إن شاء الله در مورد وی بحث خواهد شد.
[178] - الفصل فی الملل و النحل4/162.
[179] - العواصم من القواصم، ص163.
[180] - تحقیق مواقف الصحابة2/161.
[181] - احکام القرآن، ابن العربی؛ تحقیق مواقف الصحابة2/161.
[182] - أعلام النصر المبین، ابن دحیة؛ تحقیق مواقف الصحابة2/162.
[183] - مجموع الفتاوی72/350.
[184] - تحقیق مواقف الصحابة2/163.
[185] - صحیح البخاری3/207.
[186] - فتح الباری1/542.
[187] - شرح نووی بر صحیح مسلم7/168.
[188] - صحیح مسلم، شماره1065.
[189] - همان21/746.
[190] - تاریخ طبری5/469.
[191] - همان5/485.
[192] - سیر أعلام النبلاء1/34.
[193] - تاریخ طبری5/487.
[194] - تاریخ طبری5/487؛ دراسات فی عهد النبوة و الخلافة الراشدة، شجاع، ص417.
[195] - تاریخ طبری5/476؛ دراسات فی عهد النبوة، ص418.
[196] - تاریخ طبری5/489.
[197] - دراسات فی عهد النبوة، ص419.
[198] - تاریخ طبری5/487.
[199] - دراسات فی عهد النبوة، ص419.
[200] - مقدمه ابن خلدون، ص191.
[201] - دور المرأة السیاسی، ص391
[202] - همان394.
[203] - تاریخ طبری5/489.
[204] - الثقات، ابن حبان2/282.
[205] - تاریخ طبری5/520.
[206] - شذرات الذهب1/42.
[207] - الإنتصار للصحب و الآل، ص444.
[208] - منهاج السنة4/317-570.
[209] - أحکام القرآن4/317.
[210] - تاریخ الیعقوبی2/180-209.
[211] - الإمامة و السیاسة1/58-69.
[212] - شرح نهج البلاغة9/18.
[213] - الأخبار الطوال، ص145.
[214] - سیر أعلام النبلاء2/193.
[215] - جولة تأریخیة فی عصر الخلفاء الراشدین، ص526.
[216] - عائشة ام المؤمنین، ص184.
[217] - تاریخ طبری5/475.
[218] - دور المرأة السیاسی، ص383؛ تاریخ طبری5/469.
[219] - همان384.
[220] - تاریخ الشعوب الإسلامیة، ص111،114،117.
[221] - تاریخ طبری5/475.
[222] - همان به نقل از دور: المرأة السیاسی، ص385.
[223] - همان.
[224] - نک: الإمامة و السیاسة1/57.
[225] - تاریخ طبری5/574.
[226] - دور المرأة السیاسی، ص385.
[227] - البدایة و النهایة7/241.
[228] - همان.
[229] - دور المرأة السیاسی، ص386.
[230] - تاریخ طبری5/487.
[231] - أنساب الأشراف4/224.
[232] - أسد الغابة4/169؛ الإصابة4/487؛ دور المرأة السیاسی، ص387؛ المستدرک، مرویات مخنف، ص257.
[233] - دور المرأة السیاسی، ص387.
[234] - سیر أعلام النبلاء2/183.
[235] - همان.
[236] - همان185.
[237] - همان183.
[238] - دور المرأة السیاسی، ص389.
[239] - مسند أحمد6/97.
[240] - همان.
[241] - المستدرک3/120.
[242] - سلسلة الأحادیث الصحیحة1/767شماره474.
[243] - دور المرأة السیاسی، ص405.
[244] - ذهبی میگوید: همه احادیثی که در آنها لفظ «یا حمیراء» آمده است صحیح نیستند.
[245] - سیر أعلام النبلاء2/167-168.
[246] - از آبهای عرب در راه بصره و در نزدیکی آن و بر سر راه مکه به بصره.
[247] - دور المرأة السیاسی، ص406.
[248] - الکامل فی ضعفاء الرجال1/528؛ میزان الإعتدال1/413.
[249] - تقریب التهذیب1/697.
[250] - همان2/392؛ دور المرأة السیاسی، ص400.
[251] - میزان الإعتدال3/434؛ لسان المیزان3/225.
[252] - أسد الغابة5/486؛ دور المرأة السیاسی، ص400.
[253] - دور المرأة السیاسی، ص402.
[254] - تاریخ طبری5/483.
[255] - مصنف ابن أبی شیبة15/283. سند آن ضعیف و منقطع است؛ أنساب الأشراف2/47. از همان طریق روایت شده است. این روایات با روایات صحیح و ثابت مخالفت دارند.
[256] - مروج الذهب2/367.
[257] - خلافة علی بن أبی طالب، عبدالحمید، ص133.
[258] - محلی در کنار بصره. نک: خطط البصرة و منطقها(114-122) العلمی.
[259] - خلافة علی بن أبی طالب، عبدالحمید، ص132.
[260][260] - خلافة علی بن أبی طالب، عبدالحمید، ص133.
[261] - طبقات ابن سعد5/456.
[262] - مصنف عبدالرزاق5/456. سند آن صحیح و به صورت مرسل از زهری روایت شده است.
[263] - طبقات ابن سعد6/333.
[264] - فتح الباری13/26، خلافة علی بن أبی طالب، عبدالحمید، ص137.
[265] - خلافة علی بن أبی طالب، عبدالحمید، ص137-138.
[266] - تاریخ طبری5/494.
[267] - همان495.
[268] - همان499.
[269] - همان.
[270] - همان.
[271] - همان501.
[272] - همان503.
[273] - همان493؛ خلافة علی بن أبی طالب، عبدالحمید، ص138.
[274] - أنساب الأشراف2/93. سند آن حسن است؛ خلافة علی بن أبی طالب، عبدالحمید، ص139.
[275] - تاریخ طبری5/501.
[276] - همان497.
[277] - همان.
[278] - نهایة الإرب20/38؛ البدایة و النهایة7/233.
[279] - تاریخ الإسلام، مرویات أبی مخنف فی تاریخ الطبری، ص359.
[280] - مرویات أبی مخنف فی تاریخ الطبری، ص259.
[281] - الثقات، ابن حبان2/283؛ الأنصار فی العصر الراشدی، ص161.
[282] - همانجاها.
[283] - همانجاها.
[284] - استشهاد عثمان و وقعة الجمل، ص183.
[285] - تاریخ طبری5/507.
[286] - همان481.
[287] - الطبقات3/237؛ الأنصار فی العصر الراشدی، ص163.
[288] - البدایة و النهایة به نقل از الأنصار فی العصر الراشدی، ص164.
[289] - تاریخ الإسلام فی عهد الخلفاء الراشدین.
[290] - الأنصار فی العصر الراشدی، ص164.
[291] - همان.
[292] - تاریخ خلیفه بن خیاط، ص16؛ مصنف ابن أبی شیبة8/710.
[293] - العثمانیة، جاحظ، ص175؛ الأنصار فی العصر الراشدی، ص165.
[294] - الخلافة الراشدة من تاریخ ابن کثیر، کنعان، ص356.
[295] - همان.
[296] - الأنصار فی العصر الراشدی، ص165.
[297] - تاریخ طبری5/481.
[298] - الإنصاف فیما وقع فی تاریخ العصر الراشدی من الخلاف، ص388.
[299] - مسند أبی یعلی1/381. محقق کتاب میگوید: سند آن صحیح است.
[300] - در فاصله 204
km شرق مدینه.
[301] - أنساب الأشراف2/45؛ خلافة علی بن أبی طالب، ص143.
[302] - تاریخ طبری5/482.
[303] - تاریخ طبری5/514؛ مصنف ابن أبی شیبة15/12. سند آن حسن است.
[304] - خلافة علی بن أبی طالب، ص144؛ سیر أعلام النبلاء3/486.
[305] - آبی متعلق به بکر بن وائل در نزدیکی کوفه. معجم البلدان4/393.
[306] - تاریخ طبری5/519-521.
[307] - فتح الباری13/53؛ التاریخ الصغیر1/109.
[308] - تاریخ طبری5/516.
[309] - همان.
[310] - مصنف عبدالرزاق5/456-457. سند آن تا زهری صحیح و مرسل است؛ خلافة علی بن أبی طالب، ص146. عبدالحمید علی میگوید: سند آن حسن لغیره است.
[311] - تاریخ طبری5/519.
[312] - صحیح البخاری، کتاب: الفتن.
[313] - المدینة النبویة فجر الإسلام و العصر الراشدی2/304.
[314] - تاریخ طبری5/510.
[315] - البدایة و النهایة7/250؛ تاریخ طبری5/529.
[316] - البدایة و النهایة7/250.
[317] - تاریخ طبری5/529. در کتاب این ارجاع بهاشتباه آمده بود اصلاح کردم.
[318] - الإنصاف، د. حامد، ص406.
[319] - طبقات ابن سعد4/87؛ خلافة علی، عبدالحمید، ص148.
[320] - طبقات ابن سعد7/92. وی از دو طریق که سند آن صحیح می‏باشد آن را روایت کرده است؛ خلافة علی، عبدالحمید، ص149.
[321] - البدایة و النهایة7/739؛ تاریخ طبری5/521.
[322] - تاریخ طبری5/521.
[323] - همان539.
[324] - همان525.
[325] - همان526.
[326] - همان527؛ تحقیق مواقف الصحابة2/120.
[327] - تاریخ طبری5/526.
[328] - همان527.
[329] - تاریخ طبری5/541.
[330] - همان.
[331] - همان.
[332] - تاریخ خلیفة بن خیاط، ص182.
[333] - عبدالله بن سبأ و أثره فی أحداث الفتنه فی صدر الإسلام، ص192-193.
[334] - همان194.
[335] - فتح الباری13/56.
[336] - شرح العقیدة الطحاویة، ص546.
[337] - التمهید، ص233.
[338] - تثبیت دلائل النبوة، عبدالجبار همدانی، ص299.
[339] - العواصم من القواصم، ص156-157.
[340] - الفصل فی الملل و النحل4/157-158.
[341] - العبر1/37؛ عبدالله بن سبأ، عودة، ص195.
[342] - تاریخ الاسلام1/15؛ عبدالله بن سبأ، عودة، ص195.
[343] - همانجاها.
[344] - عبدالله بن سبأ، عودة، ص195.
[345] - همان196.
[346] - به نقل امام احمد: نفیع بن حارث بن کلده ثقفی. امام احمد این قول را به اکثر علما نسبت داده است. گفته شده است: وی نفیع بن مسروح می‏باشد و ابن سعد آن را بهیقین پذیرفته است. قولی هم میگوید: نام وی مسروح بوده است و ابن اسحاق به صورت یقینی این را پذیرفته است. در هر حال وی به کنیه خود- یعنی ابوبکرة- مشهور می‏باشد. وی از فضلای صحابه و از مردم طائف بود. وی از فتنه روز جمل و صفین کناره گرفت. در مورد سبب مکنی شدن وی بهاین کنیه گفته‏اند: وی با یک بکرة- شتر جوان- خود را به قلعه طائف نزدیک کرد و به همین دلیل به آن مشهور شد. وی در سال52ه در بصره وفات یافت.
[347] - صحیح مسلم4/2213.
[348] - الأساس فی السنة و فقهها، السیرة النبوی4/1711.
[349] - شرح نووی بر صحیح مسلم10/18.
[350] - تاریخ طبری5/506.
[351] - همان.
[352] - همان516. قسمت دوم سخن عمار در تاریخ طبری نبود نمی‏دانم آن را از کجا آورده است؟ (مترجم)
[353] - همان541.
[354] - همان541-543؛ الخلفاء الراشدون، خالدی، ص245.
[355] - تاریخ طبری5/541.
[356] - مصنف ابن أبی شیبة15/279؛ طبقات ابن سعد3/108. سند آن صحیح است.
[357] - مسند أحمد3/19. احمد شاکر محقق کتاب میگوید: سند ان صحیح است.
[358] - استشهاد عثمان و وقعة الجمل، ص201. مؤلف طرق مختلف حدیث را تخریج کرده و سپس آن را ضعیف دانسته است.
[359] - المدینة النبویة فجر الإسلام2/324؛ المطالب العلیة، شماره4468.
[360] - مسند أحمد1/47-49، 11/38. احمد شاکر محقق کتاب میگوید: سند ان صحیح است.
[


حديث
اِنَمَا الاَعمَالُ بِالنيَات و اِنَمَا لِکُل امرءٍ مَا نَوَي فمن کانت هجرته الي الله و رسوله فهجرته الي الله و رسوله
همانا اعمال بسته به نيت است و شخص بسته به نيتش بهره مي برد. پس کسي که هجرتش براي خدا و رسول باشد پس هجرتش براي‏ آنهاست
نظرسنجي

مؤثرترین کانال اهل سنت در هدایت شیعیان کدام است؟





خبرنامه