منوي اصلي
آخرين دانلودها
آمار سايت
مقالات : 848
مهتدون : 25
کليپهاي صوتي : 353
کليپهاي تصويري : 12
دانلود کتاب : 291
دانلود نرم افزار : 0
بازديد امروز : 247
بازديد کل : 2600082
 
   
نقد روايات مهدي(شماره ي3)
صاحب اثر: م. عبداللهی  تاريخ درج مقاله:2012-02-01  تعداد بازديد:374
در قرآن كريم نشانه‌اي از رجعت پيامبر و صحابه و كفار قبل از قيامت وجود ندارد، بلكه خلاف آن وجود دارد: خداوند در آية 30 و 31 سورة زمر مي‌فرمايد: (إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُم مَّيِّتُونَ (30) ثُمَّ إِنَّكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ عِندَ رَبِّكُمْ تَخْتَصِمُونَ) [الزمر: 30- 31] «(اي محمد) تو مي‌ميري، و ايشان نيز خواهند مرد، سپس شما روز قيامت نزد پروردگارتان به بحث و گفتگو مي‌پردازيد»...

 ديگر اينكه در همين داستان، مي‌گويد كه عيسي مسيح نيز به دنيا رجعت مي‌كند.

و أما جواب: در اين مورد نيز همچون گذشته باختصار جواب مي‌دهيم، و از قرآن و نهج‌البلاغه كه مورد دسترسي عموم است دليل مي‌آوريم.

در قرآن كريم نشانه‌اي از رجعت پيامبر و صحابه و كفار قبل از قيامت وجود ندارد، بلكه خلاف آن وجود دارد: خداوند در آية 30 و 31 سورة زمر مي‌فرمايد:  (إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُم مَّيِّتُونَ (30) ثُمَّ إِنَّكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ عِندَ رَبِّكُمْ تَخْتَصِمُونَ) [الزمر: 30- 31] «(اي محمد) تو مي‌ميري، و ايشان نيز خواهند مرد، سپس شما روز قيامت نزد پروردگارتان به بحث و گفتگو مي‌پردازيد».

پس معلوم شد كه بعد از مرگ، در قيامت است كه پيغمبر با كفار بحث خواهد كرد. ديگر اينكه خداوند در قرآن آية 33 سورة مريم از قول حضرت عيسي مي‌گويد: (وَالسَّلَامُ عَلَيَّ يَوْمَ وُلِدتُّ وَيَوْمَ أَمُوتُ وَيَوْمَ أُبْعَثُ حَيًّا) [مريم: 33]. «(يعني عيسي گفت): سلام بر من (عيسي) روزي كه متولد شدم و روزي كه مي‌ميرم و روزيكه زنده مبعوث مي‌شوم». پس معلوم مي‌شود كه حضرت عيسي به يكبار متولد شده و يكبار مرده، و روز قيامت مبعوث مي‌شود.

مجلسي در بحار الانوار از شيخ حسن بن سليمان در كتاب «منتخب البصائر» از موسي كاظم روايت آورده كه گفت: «مردمي كه مرده‌اند، به دنيا بازگشت خواهند كرد (در زمان رجعت)، و انتقام خود را مي‌گيرند، به هركس آزاري رسيده باشد بمثل آن قصاص مي‌كند و هركس خشمي ديده، بمانند آن انتقام مي‌گيرد، و هركس كشته شده قاتل خود را قصاص مي‌كند و براي اين منظور دشمنان آن‌ها نيز به دنيا بر مي‌گردند تا خون ريخته شدة خود را تلافي كنند و بعد از كشتن آن‌ها سي ماه زنده سپس همگي در يك شب مي‌ميرند، در حاليكه انتقام خود را گرفته و دلهايشان شفا يافته است».

و أما جواب: خداوند در آيات 99 تا 102 سورة مؤمنون مي‌فرمايد: ﴿ حَتَّى إِذَا جَاء أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ (99) لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحًا فِيمَا تَرَكْتُ كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ (100) فَإِذَا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلَا أَنسَابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَلَا يَتَسَاءلُونَ (101) فَمَن ثَقُلَتْ مَوَازِينُهُ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ﴾ [المؤمنون: 99-102] «يعني: تا آنكه يكي از كفار مرگش فرا مي‌رسد، مي‌گويد پروردگارم مرا به دنيا بازگردان تا عمل صالح انجام دهم از آنچه باقي گذاشتم، نه چنين است، ديگر نمي‌شود برگشت، وجلوي آن‌ها برزخ است تا روزي كه مبعوث شوند، پس هنگامي كه در صور دميده شود، خويشي بر ايشان فايده ندارد و از خويشي يكديگر سؤال نمي‌كنند، پس هر كس موازينش سنگين باشد آن‌ها رستگارانند».

اين آيه رجعت را رد مي‌كنند.

آيات ديگري نيز در قرآن در اين مورد آمده مانند آيات 46 سورة غافر كه خداوند مي‌فرمايد: (النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْهَا غُدُوًّا وَعَشِيًّا وَيَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ) [غافر: 46] «يعني: ايشان بر جهنم (برزخي) شان صبحگاهان وشامگاهان عرضه مي‌شوند و روزي كه قيامت شود آل فرعون در شديدترين عذاب قرار خواهند گرفت».

اين آيه نيز رجعت را رد مي‌كند.

أما در نهج البلاغه در نامه‌هاي حضرت علي، در نامة 31 كه در آن حضرت علي، به امام حسن وصيت كرده، در قسمتي از آن مي‌نويسد: «واعْلَمْ أَنَّ أَمَامَكَ عَقَبَةً كَئُوداً، المُخِفُّ فِيهَا أَحْسَنُ حَالاً مِنَ المُثْقِلِ والمُبْطِئُ عَلَيْهَا أَقْبَحُ حَالاً مِنَ المُسْرِعِ، وأَنَّ مَهْبِطَكَ بِهَا لا مَحَالَةَ إِمَّا عَلَى جَنَّةٍ أَوْ عَلَى نَارٍ، فَارْتَدْ لِنَفْسِكَ قَبْلَ نُزُولِكَ، ووَطِّئِ المَنْزِلَ قَبْلَ حُلُولِكَ، فَلَيْسَ بَعْدَ المَوْتِ مُسْتَعْتَبٌ، ولا إِلَى الدُّنْيَا مُنْصَرَفٌ». «يعني: بدانكه در جلوي تو گردنة بسيار دشواري است كه در آن سبكبار از گرانبار خورسندتراست، و كند رفتار از تندرو زشت و درمانده تراست، وفرودگاه تو در آن ناچار بهشت است يا بر آتش، پس پيش از رسيدن (به آنسرا) براي خود پيشروي بفرست، و پيش از رفتنت منزلي آماده ساز، كه بعد از مرگ وسيلة خشنود گرداندن نيست و كسي به دنيا باز نمي‌گردد».

ديديم كه در نامة فوق حضرت علي هم مي‌فرمايد: كسي بعد از مرگ به دنيا باز نمي‌گردد.

قرآن و صحابه و تابعين از شيخين بخوبي ياد ميكنند

چون در خبر مفضل بن عمر كه در گذشته ياد كرديم، از ابوبكر و عمر به بدي ياد شده بود، زيبنده‌ است اكنون از آنان طبق قرآن و احاديث ياد كنيم، اگر چه اين مختصر را مجال آن نيست كه در اين‌ باره بطور مبسوط بحث شود، طالبين مي‌توانند در اين مورد به كتاب «اسلام ناب» مراجعه نمايند و ما بطور مختصر آنچنان كه در كتاب آسماني و كتب ديگر آمده، عرض مي‌نمائيم:

خداوند در آية 100 سورة توبه مي‌فرمايد: (وَالسَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالأَنصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ رَّضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُواْ عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ) [التوبة:100] يعني: «پيشي‌گيرندگان اولين از مهاجرين و انصار و كساني كه از آن‌ها تبعيت در كارهاي نيك مي‌كنند، خدا از آن‌ها خشنود است و آنان نيز از خدا خشنودند و خدا برايشان بهشت‌هايي كه از زير آن‌ها نهرها جاري است آماده كرده و هميشه در آن خواهند بود، و اينست رستگاري بزرگ».

سني و شيعه مي‌دانند كه ابوبكر و عمر جزو مهاجرين اوليه بوده‌اند.

ديگر اينكه خداوند در آيات 8 تا 10 سورة حشر مي‌فرمايد: (لِلْفُقَرَاء الْمُهَاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِن دِيارِهِمْ وَأَمْوَالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا وَيَنصُرُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُوْلَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ (8) وَالَّذِينَ تَبَوَّؤُوا الدَّارَ وَالْإِيمَانَ مِن قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ وَلَا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حَاجَةً مِّمَّا أُوتُوا وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ وَمَن يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (9) وَالَّذِينَ جَاؤُوا مِن بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلِإِخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْإِيمَانِ وَلَا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلًّا لِّلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا إِنَّكَ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ ) [الحشر: 8-10]. يعني: «(فيء) براي مهاجرين است كه از سرزمين و اموالشان اخراج شدند، بدنبال روزي از سوي خدا و بهشتش مي‌باشند، و خدا و رسولش را ياري مي‌كنند و آن‌ها راستگويانند، وكساني كه قبل از هجرت مهاجران فوق هم در شهر مدينه سكونت گرفته بودند، و هم در ايمان صحيح اسلامي، كساني را كه به سوي ايشان هجرت كردند، دوست دارند و در دل خود احتياجي نمي‌بينند كه چيزي از اينگونه غنيمت كه به آن‌ها داده شده بگيرند بلكه آنان را بر خود ترجيح مي‌دهند، اگر چه خود فقير بوده‌اند، آري چنين كساني كه خود را از حسد نسبت به ديگران نگه مي‌دارند، مؤمنان واقعي هستند، و كساني كه بعد از ايشان مي‌آيند، مي‌گويند: پروردگارا بيامرز ما را و برادران اسلامي‌مان را كه در ايمان از ما سبقت گرفتند، و در قلبهاي ما نسبت به آنان كينه‌اي قرار مده، پروردگارا همانا تو رؤوف و مهربان هستي».

و در تاريخ است كه ابوبكر و عمر كه داراي وضع مادي خوبي در مكه بودند، آنجا را براي رضاي خدا ترك كردند، و ابوبكر پياده همراه پيغمبر راه افتاد و از مكه به مدينه رفت. پس معلوم مي‌شود طبق آيات قرآن، ما بايد براي ابوبكر و عمر و كلية مهاجرين طلب آمرزش كنيم و آنان را برادران ديني خودمان بدانيم و از خدا بخواهيم كه در دلهاي ما نسبت به آنان كينه قرار ندهد.

از اين آيات زياد است كه ما به اين دو آيه اكتفاء مي‌نمائيم، أما از جهت روايت، روايات نيز زياد است و به چندي از آن‌ها اكتفاء مي‌كنيم:

حافظ ابو نعيم بسند خود از محمد بن حاطب از امام علي بن الحسين نقل فرمود كه: «أتاني نفر من أهل العراق فقالوا في أبي بكر وعمر وعثمان رضي الله عنهم فلما فرغوا قال لهم على بن الحسين: ألا تخبرونني أنتم (المهاجرون الأولون الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِن دِيارِهِمْ وَأَمْوَالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا وَيَنصُرُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُوْلَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ﴾؟؟ قالوا: لا! قال: فأنتم (وَالَّذِينَ تَبَوَّؤُوا الدَّارَ وَالْإِيمَانَ مِن قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ وَلَا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حَاجَةً مِّمَّا أُوتُوا وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ وَمَن يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ﴾؟؟ قالوا: لا! قال: أما أنتم فقد تبرأتم أن تكونوا من أحد هذين الفريقين، ثم قال: أشهد أنكم لستم من الذين قال الله عز وجل فيهم وَالَّذِينَ جَاؤُوا مِن بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلِإِخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْإِيمَانِ وَلَا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلًّا لِّلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا إِنَّكَ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌاخرجوا فعل الله بكم».

يعني: گروهي از اهل عراق به نزد من آمدند و در بارة ابوبكر و عمر و عثمان سخناني (ناپسند) گفتند، چون سخنان آن‌ها پايان مي‌پذيرد، آنگاه امام به ايشان مي‌فرمايد: ممكن است مرا خبر دهيد آيا شما از زمرة مهاجران نخستين هستيد كه خدا دربارة آن‌ها مي‌فرمايد: «آنان را از خانه‌ها و اموالشان بيرون راندند در حاليكه فضل و خشنودي خدا را مي‌جويند و خدا و رسول او را ياري مي‌كنند و آن‌ها در ايمان راستگو هستند»؟ گفتند: نه، امام فرمود: آيا شما از زمرة انصار هستيد كه خدا درحقشان فرموده: «پيش از مهاجران در سراي هجرت جاي گرفتند و در ايمان استوار شدند و كساني را كه به سوي آن‌ها مهاجرت كردند دوست مي‌دارند و هيچگونه حسدي از آنچه به مهاجرين داده شده در دل خود نمي‌يابند و هرچند نياز داشته باشند آن‌ها را بر خودشان مقدم مي‌دارند....»؟ آن‌ها گفتند: نه! ما از انصار هم نيستيم!، سپس امام عليه السلام فرمود: شما خود انكار كرديد كه در زمرة يكي از اين دو دسته باشيد من نيز گواهي مي‌دهم كه شما از دستة (سوم) هم نيستيد كه خداي عز وجل در بارة ايشان فرموده است: «و كساني كه پس از ايشان (مهاجر و انصار) آمدند، مي‌گويند: خداوندا ما و برادرانمان را كه در ايمان بر ما پيشي گرفتند بيامرز و در دل ما نسبت به مؤمنان كينه‌اي قرار مده، خداوندا تو رؤوف و مهربان هستي»، بيرون رويد، كه خدا هر چه (سزاوار آن هستيد) با شما بكند.

نظر امام چهارم شيعيان را كه امام علي بن الحسين است دربارة ابوبكر وعمر ديديم، همچنين زيد بن علي بن الحسين كه فرزند امام چهارم شيعيان است وعلماي رجال شيعه مانند علامة حلي و شوشتري وممقاني و غيرهم در رجال خود از مناقب و فضائل او ذكر كرده‌اند و امام صادق و امام رضا هر كدام بنابر مدارك معتبر اماميه، زيد را بسيار ستوده‌اند، در كتاب «عيون اخبار الرضا» آمده كه امام علي بن موسي الرضا در بارة زيد بن علي فرمود: «فإنه كان من علماء آل محمد، غضب لِلَّهِ فجاهد أعداءه حتى قُتل في سبيل الله». يعني: «زيد بن علي از دانشمندان آل محمد بود و براي خدا خشم كرد و بادشمنان خدا نبرد نمود تا در راه خدا كشته گرديد». مشهور است كه زيد بن علي وقتي از او سؤال شده كه: «رحمك الله، ما قولك في أبي بكر وعُمَر؟ يعني: «خداي رحمتت كند، نظر تو در بارة ابوبكر و عمر چيست؟»، زيد بن علي در پاسخ فرمود: «رحمهما الله وغفر لهما، ما سمعت أحداً من أهل بيتي يتبرأ منهما ولا يقول فيهما إلا خيراً» يعني: «خدا آندو را رحمت كند و بيامرزد، نشنيدم هيچك از افراد خانواده‌ام از آن‌ها بيزاري بجويد و جز نيكي دربارة آن‌ها چيزي بگويد».

حضرت علي در نامه‌اي كه توسط قيس بن سعد بن عباده فرماندار مصر براي اهل مصر فرستاد، بنابر نقل الغارات ثقفي شيعي/ ص 210، و جلد 1 الدرجات الرفيعه سيد عليخان شوشتري/ ص336، و تاريخ طبري جلد سوم/ ص 550، مي‌فرمايد: «.. فلما قضى من ذلك ما عليه قبضه الله عز وجل صلى الله عليه ورحمته وبركاته ثم إن المسلمين استخلفوا به أميرين صالحين عملا بالكتاب والسنة وأحسنا السيرة ولم يعدُوَا لِسُنـَّتِهِ ثم توفّاهما الله عز وجل رضي الله عنهما». يعني: «چون رسول خدا انجام داد از فرائض آنچه برعهده او بود، خداي عز وجل او را وفات داد، صلوات خدا و رحمت و بركات او بر او باد، سپس مسلمين، دو نفر امير شايسته را جانشين او نمودند و آندو امير به كتاب و سنت عمل كرده و سيرة خود را نيكو نموده و از سنت و روش رسول خدا تجاوز نكردند، پس خداي عز وجل ايشان را قبض نمود، خشنود باشد خدا از ايشان».

در نهج البلاغة فيض الاسلام در خطبة 219 علي عليه السلام از عمر رضي الله عنه، تمجيد مي‌كند و مي‌فرمايد: «لِلَّهِ بِلادُ فُلانٍ فَلَقَدْ قَوَّمَ الأَوَدَ وَدَاوَى العَمَدَ وَأَقَامَ السُّنَّةَ وَخَلَّفَ الفِتْنَةَ ذَهَبَ نَقِيُّ الثَّوْبِ قَلِيلَ العَيْبِ أَصَابَ خَيْرَهَا وَسَبَقَ شَرَّهَا. أَدَّى إِلَى اللهِ طَاعَتَهُ وَاتَّقَاهُ بِحَقِّهِ رَحَلَ وَتَرَكَهُمْ فِي طُرُقِ مُتَشَعِّبَةٍ لا يَهْتَدِي بِهَا الضَّالُّ وَلا يَسْتَيْقِنُ المُهْتَدِي». «يعني: كجي را راست نمود و بيماري را معالجه كرد، و سنت را بپا داشت، و تباهكاري را پشت سر انداخت، پاك جامه و كم عيب از دنيا رفت، نيكويي خلافت را دريافت، و از شر آن پيشي گرفت. طاعت خدا را بجا آورده از نافرماني او پرهيز كرده حقش را ادا نمود....».

ديگر اينكه، روايتي است از حسن مثني بن حسن مجتبي كه گفت: «لو كان النبيُّ أراد خلافته لقال: أيها الناس! هذا وليُّ أمري والقائم عليكم بعدي، فاسمعوا له وأطيعوا، (ثم أضاف): أقسم بالله سبحانه أن الله تعالى لو آثر عليّاً لأجل هذا الأمر ولم يُقْـدِم عليٌّ كرَّم الله وجهه لكان أعظم الناس خطأً». يعني: «حسن مثني نؤه امام حسن مجتبي فرمود: اگر به فرض محال، پيغمبر ص مي‌خواست جانشين براي خود انتخاب كند بايد مي‌گفت: اي مردم، اين ولي امر من است و قائم بر شما بعد از من است، پس بشنويد و اطاعت كنيد، قسم به خدا اگر پيغمبر ص علي را انتخاب كرده بود، و علي براي خلافت جلو نيافتاده بود، خطاكارترين انسان‌ها بود». از اين روايت هم معلوم مي‌شود كه پيغمبر، علي را انتخاب نكرده‌است.

ديگر اينكه در مكتوب ششم نهج البلاغه، علي عليه السلام، در نامه‌اي، به معاويه مي‌نويسد: «إِنَّهُ بَايَعَنِي القَوْمُ الَّذِينَ بَايَعُوا أَبَا بَكْرٍ وعُمَرَ وعُثْمَانَ عَلَى مَا بَايَعُوهُمْ عَلَيْهِ فَلَمْ يَكُنْ لِلشَّاهِدِ أَنْ يَخْتَارَ ولا لِلْغَائِبِ أَنْ يَرُدَّ وإِنَّمَا الشُّورَى لِلْمُهَاجِرِينَ والأنْصَارِ فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَى رَجُلٍ وسَمَّوْهُ إِمَاماً كَانَ ذَلِكَ لِلَّهِ رِضًا فَإِنْ خَرَجَ عَنْ أَمْرِهِمْ خَارِجٌ بِطَعْنٍ أَوْ بِدْعَةٍ رَدُّوهُ إِلَى مَا خَرَجَ مِنْـهُ فَإِنْ أَبَى قَاتَلُوهُ عَلَى اتِّبَاعِهِ غَيْرَ سَبِيلِ المُؤْمِنِينَ ووَلاهُ اللهُ مَا تَوَلَّى». يعني: «كساني كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كردند، به همان طريق با من بيعت كرده عهد و پيمان بستند، پس آن را كه حاضر بوده نمي‌رسد كه اختيار كند، و آن را كه حاضر نبوده، نمي‌رسد كه نپذيرد، و مشورت حق مهاجرين و انصار است، و چون ايشان گرد آمده مردي را امام ناميده رضا و خشنودي خدا در اين كاراست، واگر كسي بسبب عيبجوئي يا بر أثر بدعتي از فرمان ايشان سرپيچيد، او را به اطاعت وادار نمايند، و اگر فرمان آن‌ها را نپذيرفت با او مي‌جنگند، بجهت اينكه غير راه مؤمنين را پيروي نموده‌است، و خداوند او را واگذارد به آنچه كه به آن رو آورده است».

چنانكه عرض شد، روايات در اين مورد زياد است كه ما چندي از آن را ذكر نموديم.

ديگر اينكه در تاريخ است كه علي دخترش را به عمر داد، خود دليل بر اين است كه عمر، مردي مؤمن بوده، و علي او را دوست مي‌داشته، اين مطلب را شيعه نيز قبول دارد كه علي دخترش ام كلثوم را به عمر داد، آنهم در وقتي كه عمر خليفة مسلمين بود، اگر واقعا علي از طرف خدا انتخاب شده بود و جانشين پيغمبر بود و عمر حق او را غصب كرده بود، عمر كسي مي‌شد كه آشكارا خلاف دستور خدا رفتار مي‌كرد، و علي به حكم دين حق نداشت كه دخترش را به كسي بدهد كه آشكارا حقي را زيرپا گذاشته‌است.

علي كه اين قدر انسان حقگو بوده و حاضر نبود با معاويه صلح كند و او را به سمت شام گمارد، چطور حاضر مي‌شد كه عمر را به سمت خليفة تمام مسلمانان قرار دهد، و تازه دختر خود را نيز به او دهد؟

پس جز اين نبوده كه علي با عمر دوست بوده و عمر مؤمن مي‌بوده و حق علي را غصب نكرده، و اين هم كه مي‌گويند علي خليفة بعد از پيغمبر بوده، روايات دروغي است كه درست كرده‌اند، تا اختلاف بوجود آورند، و يهوديان نيز در اين امر كوتاهي نكرده‌اند. تاريخ نشان مي‌دهد كه عبد الله بن سباي يهودي در بارة علي روايات زيادي جعل كرده و گروه سبئيه از او بوجود آمدند.

مطلب ديگر اينست كه مي‌دانيم علي، وقتي فاطمه را داشت زني ديگر نگرفت، و بعد از مرگ او زن گرفت، پس چندي از فرزندانش در زمان ابوبكر و عمر و عثمان به دنيا آمدند. از فرزندان او كه در زمان خلافت 3 خليفه به دنيا آمدند بعضي بنامهاي ابوبكر بن علي، عمر بن علي، و عثمان بن علي هستند. مثلا در كتاب منتهي الآمال شيخ عباس قمي كه شيعة اماميه‌است، مي‌خوانيم: ابوبكر بن علي عليه السلام مادرش ليلي، بنت مسعود بن خالد است، و نيز: از پسران امير المؤمنين عليه السلام پنج آوردند، امام حسن و امام حسين و محمد بن الحنفيه و عباس و عمر اكبر، و نيز در همان كتاب از عثمان بن علي ذكري به ميان آورده‌است.

واقعاً عجيب مي‌نمايد كه، ابوبكر، عمر و عثمان خلاف راه خدا بروند، حق علي را غصب كنند، بعد، علي، نام آن‌ها را روي فرزندانش بگذارد، آيا اسم قحطي بود؟! آيا شيعيان حاضرند اسم يزيد روي فرزندانشان بگذراند؟ چطور علي نام سه تن از فرزندانش را ابوبكر و عمر وعثمان گذاشته؟ آيا جز اين است كه او علاقه به سه خليفه داشته و احتمال مي‌داده در آينده مردم روايات دروغ بسازند و تفرقه ايجاد كنند و براي رفع تفرقه اين كار را كرده است؟! تا دوستي خود را با آن خلفاء ثابت كند، و نظرش در بارة آنان نظر خوبي بوده‌است. چنانكه دانشمند شيعي سيد بن طاووس در كتاب (كشف المحجه) آورده و محمد بن يعقوب كليني در كتاب «الرسائل» نگاشته، علي عليه السلام ضمن نامة خود دربارة رفتار ابوبكر چنين فرموده است: «... فوليَ أبوبكر فقارب واقتصد...» يعني: «ابوبكر ولايت را با صدق نيت بدست گرفت و به راه اعتدال رفت»، و دربارة عمر بن الخطاب چنين فرموده است: «وكان عمر مرضي السيرة من الناس عند الناس...» يعني: «رفتار عمر از ميان اشخاص در نظر عموم مردم پسنديده و موجب رضايت بود...». در اين مورد دلايل زياد است كه ما براي اختصار از ذكر آن‌ها خودداري مي‌كنيم و همان طور كه در مقدمه عرض شد به روايات مورد استشهاد شيعه در مورد امام زمان مي‌پردازيم.

روايت ديگري كه شيعه در مورد امام زمان به آن استناد مي‌كند: از رسول خدا ص روايت شده كه: «مَنْ مَاتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّة» «يعني: هر كس بميرد و امام زمان خود را نشناسد به مرگ جاهليّت مُرده‌است».

أما جواب: معلوم نيست تا چه حد اين روايت صحيح باشد، ولي در هر صورت معلوم است، مقصود از امام زمان در اين روايت، امام و پيشوائي است كه در هر زماني، قدرت را در دست دارد كه خواه اين امام مؤمن باشد يا فاجر، اگر مؤمن باشد لازم است انسان در امور سياسي نقش داشته باشد و او را تقويت كند، و اگر فاجر باشد لازم است كه مسلمان از او پيروي نكند. پس مقصود از اين روايت اين است كه مسلمان بايد از اوضاع كشورش با خبر باشد، و رواياتي ديگر نيز مؤيد گفتة ما است.

در مستدرك الوسائل جلد سوم از اختصاص شيخ مفيد از عمر بن يزيد از امام موسي كاظم آورده: «مَنْ مَاتَ بِغَيْرِ إِمَامٍ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً إِمَامٍ حَيٍّ يَعْرِفُهُ. قُلْتُ: لَمْ أَسْمَعْ أَبَاكَ يَذْكُرُ هَذَا يَعْنِي إِمَاماً حَيّاً! فَقَالَ u: قَدْ وَاللهِ قَالَ ذَلِكَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه وسلم قَالَ وَ قَالَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه وسلم: مَنْ مَاتَ وَ لَيْسَ لَهُ إِمَامٌ يَسْمَعُ لَهُ وَ يُطِيعُ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً». عمر بن يزيد مي‌گويد از موسي بن جعفر شنيدم كه مي‌فرمايد: كسيكه بدون امام بميرد بمردن جاهليت مرده‌است، امام زنده‌اي كه او را بشناسد، عرض كردم از پدر بزرگوارت اين قيد را كه امام بايد زنده باشد نشنيدم: حضرت فرمود: بخدا سوگند پيغمبر خدا چنين فرمود، آنگاه حضرت فرمود رسول خدا ص فرموده است: هر كس بميرد و پيشوائي نداشته باشد كه از او بشنود و اطاعت كند بمردن جاهليت مرده‌است (كلمة امام زنده كه از او بشنود و اطاعت كند قابل دقت است، ومعلوم مي‌شود، مقصود امامي است كه بايد مردم او را ببينند و سخنان او را بشنوند، نه امام زمان ساختگي و غايب شيعه). و بعضي گفته‌اند مقصود از شناختن امام، شناخت و آگاهي به آيات قرآن است يعني، مقصود از امام قرآن است، زيرا يكي از مصاديق امام، كتب آسماني و قرآن است، و خود پيغمبر ص و علي نيز امامشان قرآن و تابع قرآن بودند.

مهدي همه را مسلمان مي‌كند!

در صفحه 1068 به نقل از احتجاج طبرسي از امام مجتبي و آن حضرت از پدرش روايت نموده كه فرمود: خداوند در آخر الزمان روزگاري سخت در ميان جهل و ناداني، مردي را برانگيزد و او را با فرشتگان خود تأييد مي‌كند و ياران او را حفظ مي‌نمايد و با آيات و نشانه‌هاي خودش او را نصرت مي‌دهد و بر كرة زمين غالب گرداند.... سپس زمين را پر از عدل و داد و نور و برهان مي‌كند، تمام مردم جهان در مقابل وي خاضع مي‌شوند و هيچ كافري باقي نمي‌ماند، جز اينكه مؤمن مي‌شود و هيچ بدكاري نباشد جز اينكه اصلاح مي‌گردد....

حال به‌بينيم: اين مسئله چگونه‌است، خداوند در آيه 67 سورة مائده مي‌فرمايد: (وَقَالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَلُعِنُواْ بِمَا قَالُواْ بَلْ يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ يُنفِقُ كَيْفَ يَشَاء ...) [المائدة: 64] يعني: «يهوديان گفتند كه دست خدا بسته‌است (كنايه از قدرت خدا) دستشان بسته باد، و لعنت كرده شدند بواسطه آنچه گفتند بلكه دست خدا بازاست انفاق مي‌كند آن طور بخواهد، و البته آنچه از جانب پروردگارت به سوي تو نازل شده، كفر و طغيان آن‌ها را زياد مي‌كند، وبينشان تا روز قيامت، دشمني و كينه انداختيم...».

از اين آيه بدست مي‌آيد تا قيامت يهوديان وجود دارند و بينشان كينه و دشمني وجود خواهد داشت.

(وَمِنَ الَّذِينَ قَالُواْ إِنَّا نَصَارَى أَخَذْنَا مِيثَاقَهُمْ فَنَسُواْ حَظًّا مِّمَّا ذُكِّرُواْ بِهِ فَأَغْرَيْنَا بَيْنَهُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاء إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَسَوْفَ يُنَبِّئُهُمُ اللّهُ بِمَا كَانُواْ يَصْنَعُونَ) [المائدة: 14].

يعني: «و از كساني كه گفتند ما نصاري هستيم پيمان گرفتيم پس فراموش كردند بعضي از آنچه را كه يادآوري شدند به آن و برانگيختيم ميان آنان دشمني و كينه را تا روز قيامت...».

و از اين آيه نيز بدست مي‌آيد كه تا روز قيامت نصاري وجود دارند و ميانشان كينه و دشمني وجود خواهد داشت يا به عبارتي در قبل از قيامت تمام مردم پيرو يك دين نمي‌شوند و همه مؤمن نمي‌شوند.

فصل دوّم:

آياتي كه به آن‌ها استشهاد مي‌كنند

1- يكي از آياتي كه درباره مهدي بدان استشهاد مي‌كنند آية 105 سورة انبياء است كه خداوند مي‌فرمايد: (وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ) [الأنبياء: 105] «يعني: در زبور بعد از ذكر نوشتيم كه زمين را بندگان صالح من به ارث مي‌برند».

مي‌گويند صالحان زمين دنيا را در زمان ظهور مهدي به ارث خواهند برد.

و أما جواب: عجيب است آية به اين روشني را چگونه از موضعش تحريف مي‌كنند و به أمري پوچ و دروغ نسبت مي‌دهند، خدا لعنت كند كساني را كه روايات دروغ در اسلام وارد كردند و باعث كجروي در اسلام فرستاده شده از طرف خدا گشتند.

حال ببینیم مقصود از اين آيه چيست؟ بايد دنبال آدرس برويم كه خداوند در اين آيه داده‌است، يعني بايد برويم به‌بينيم در زبور حضرت داود چه نوشته شده، (در آية 29 و 30 مزامير 37) آمده كه: «صالحان وارث زمين خواهند بود و در آن تا ابد سكونت خواهند نمود». از اين آية كتاب زبور كه ذكر صالحان كرده، و وارث زمين شدنشان است، معلوم مي‌شود همان آيه‌اي است كه خداوند آدرس داده و معلوم است كه منظور از ارض، يعني زمين بهشت. زيرا اگر مقصود زمين دنيا بود، زمين دنيا كه تا ابد پابرجا نيست و صالحان در دنيا كه تا ابد زنده نخواهند بود و بالاخره قيامت مي‌شود، و خداوند مي‌فرمايد: (إِذَا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزَالَهَا (1) وَأَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقَالَهَا [الزلزلة: 1-2]. و خداوند مي‌فرمايد: كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ (26) وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ) [الرحمن: 27-26] «يعني: هر كس روي زمين است فاني مي‌شود، و فقط خداي صاحب جلال و اكرام باقي مي‌ماند».

در آيات ديگر از قرآن ارض بمعناي ارض بهشت نيز آمده، مثلا در آية 74 سورة زمر مي‌فرمايد: (وَقَالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي صَدَقَنَا وَعْدَهُ وَأَوْرَثَنَا الْأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَيْثُ نَشَاء فَنِعْمَ أَجْرُ الْعَامِلِينَ) [الزمر: 74] «يعني: بهشتيان مي‌گويند، ستايش خدائي را كه به وعده‌اش وفا كرده و زمين بهشت را به ما به ارث داد، هرجا بخواهيم در آن برويم پس چه خوب است مزد عمل كنندگان». مضافا بر اينكه «صالحون» در آية مورد استناد مُحَلّي به الف ولام است و تمام صالحان را شامل مي‌شود نه فقط صالحان آخر زمان را كه اين‌ها مي‌گويند.

2- يكي ديگر از آياتي كه به آن استشهاد مي‌كنند، آية 5 سورة قصص مي‌باشد كه خداوند مي‌فرمايد: (وَنُرِيدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ) [القصص: 5] «يعني: ما اراده مي‌كنيم كه منت نهيم بر كساني كه مورد استضعاف در زمين قرار گرفتند كه آن‌ها را پيشوايان و وارثان قرار دهيم».

اين آيه را دليل بر اثبات مهدويت گرفته و به آن استشهاد مي‌كنند، چنانكه روشن است در تفسير هر آيه از قرآن بايد به قبل و بعد آن نيز توجه داشت، آيات ديگري كه آيه را تفسير مي‌كند مد نظر داشت، به مكي يا مدني بودن آيه توجه داشت....

حال، خوانندة عزيز توجه كن كه ما قبل و ما بعد آيه چيست؟ خداوند قبل از اين آيه مي‌فرمايد: (إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِي الْأَرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِيَعًا يَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِّنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْنَاءهُمْ وَيَسْتَحْيِي نِسَاءهُمْ إِنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ) [القصص: 4]. «يعني: فرعون در آن سرزمين برتري جست و اهالي آن را گروه، گروه كرد، تا آن‌ها را ضعيف كند، پسران آن‌ها را سر مي‌بريد، و زنانشان را زنده مي‌گذاشت، و از مفسدين بود»، سپس خداوند مي‌فرمايد: «ما اراده كرديم بر همان مستضعفان آن سرزمين منت نهيم، و آنان را پيشوايان و وارثان نمائيم» (يعني مستضعفان بني اسرائيل را) در زمان موسي، و مفسرين سني و شيعه نيز اين مطلب را گفته‌اند. حال اگر كسي اشكال كند كه چرا «نمن»، فعل مضارع است، پاسخ آنست كه خداوند در اينجا لفظ مضارع بكار برده تا نشان دهد ارادة او به پيروزي موسي بعد از استضعاف فرعون بوده، چنانكه در آية بعد مي‌فرمايد: (وَنُرِي فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا مِنْهُم مَّا كَانُوا يَحْذَرُونَ) [القصص: 6]. كه كلمة «نري» نيز به لفظ مضارع آمده‌است، با آنكه فرعون و هامان قبل از محمد ص بوده‌اند، پس خداوند لفظ «نري» كه فعل مضارع است، آورده و «أرينا» كه فعل زمان گذشته‌است، نياورده، يعني بعد از استضعاف آن‌ها اراده كرديم به آن‌ها نشان دهيم آن عذابي را كه لايق آن بوده‌اند و دليل ديگر اينكه آيه 137 سوره اعراف نيز به وارث زمين شدن بني‌اسرائيل اشاره مي‌كند.

(وَأَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِينَ كَانُواْ يُسْتَضْعَفُونَ مَشَارِقَ الأَرْضِ وَمَغَارِبَهَا الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا وَتَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنَى عَلَى بَنِي إِسْرَآئِيلَ بِمَا صَبَرُواْ وَدَمَّرْنَا مَا كَانَ يَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَقَوْمُهُ وَمَا كَانُواْ يَعْرِشُونَ) [الأعراف: 137].

يعني: «به آن گروهي كه پيوسته تضعيف مي‌شدند بخش‌هاي باختري و خاوري سرزمين (فلسطين) را كه در آن بركت قرار داده بوديم به ميراث اعطا كرديم و براي اينكه صبر كردند وعده نيكوي پروردگارت به بني‌اسرائيل تحقق يافت و آنچه را كه فرعون و قومش ساخته بودند ويران كرديم».

3- آية ديگري كه به آن استشهاد مي‌كنند و پوسترهائي از آن درست كرده و برروي پارچه با خط درشت مي‌نويسند و هزينة زيادي را كه بايد صرف تبليغات اسلام راستين شود صرف گمراه نمودن مردم مي‌كنند، آية 86 سورة هود است، كه مي‌فرمايد: (بقِيَّةُ اللّهِ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ وَمَا أَنَاْ عَلَيْكُم بِحَفِيظٍ..) [هود: 86]. كه شيعيان مي‌گويند منظور از «بقية الله»، امام زمان است!!! اين آيه نيز با توجه به ما قبل و ما بعدش بروشني معلوم است كه مربوط به قوم شعيب است كه پيغمبر آنان مي‌فرمود: كم فروشي نكنيد، و آنچه خدا از روزي هاي حلال باقي گذاشته از آن‌ها سود بجوئيد، و مقصود از «بقية الله»، سود حلالي است كه از راه كسب بدست مي‌آيد، و طرف صحبت قوم شعيب هستند، مفسرين اهل سنت، اين آيه را در مورد قوم شعيب و «بقية الله» را در اين آيه سود حلالي كه از راه كسب بدست مي‌آيد، دانسته‌اند. در تفسير مجمع البيان كه از تفاسير شيعي است، در ذيل اين آيه آمده است: ««البقية» بمعنى الباقي، أي ما أبقى الله تعالى لكم من الحلال بعد إتمام الكيل والوزن خير من البخس والتطفيف. وشرط الإيمان في كونه خيراً لهم لأنهم إن كانوا مؤمنين بالله عرفوا صحة هذا القول». «يعني: بقيه در اين آيه بمعناي باقي، منظور آن چيزي استكه خداي تعالي از حلال براي شما باقي گذارد، پس از آنكه شما كيل و ترازو را كامل و تمام نمائيد و بهتر است براي شما از كم دادن و كمفروشي، و منظور از شرط ايمان كه در آيه، آن را ذكر كرده يعني تمام دادن پيمانه و ترازو براي ايشان بهتر است اگر به خدا ايمان داشته و صحت اين قول را بفهمند».

و مفسرين ديگري از شيعه نيز بر اين مطلب هستند، و مقصود از بقية الله را سود حلال از كسب در اين آيه مي‌دانند، و اين آيه را در مورد قوم شعيب مي‌دانند، حال اگر مفسري از از روايتي ضعيف استفاده كرده باشد و حرفي زده باشد، نظرش طبق آية قرآن و روايات زياد در اين مورد و نظر مفسرين سني و شيعه، صحيح نمي‌باشد.

و بعلاوه بايد گفت خدا اجزاء ندارد كه امام زمان باقي آن اجزاء باشد.

4- آية ديگري كه به آن استشهاد مي‌كنند آية سوم از سورة بقره‌است كه خداوند مي‌فرمايد: (الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَيُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ (3) والَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ وَبِالآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ) [البقرة: 4-3]. مي‌گويند منظور از ايمان به غيب، ايمان به مهدي مي‌باشد.

و أما جواب: اگر اين آيه را با توجه به آيات ما قبل و ما بعدش در نظر بگيريم، معلوم مي‌شود، مقصود از غيب در اين آيات ذات باري تعالي است. برخي گفته‌اند: مقصود از «غيب»، قيامت است كه اكنون از نظرها پنهان است، ولي آن‌ها نيز اشتباه مي‌كنند و بزودي دليلش عرض مي‌شود، و اما دليل اينكه اين آيه در مورد ذات خداونداست و در مورد مهدي نيست:

1) چنانكه توجه شود، مي‌فرمايد: (الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَيُقِيمُونَ الصَّلاةَ) [البقرة: 3] «متقين كساني هستند كه به غيب ايمان مي‌آورند و نماز را بپا مي‌دارند......».

بنابراين، پيش از نماز خواندن بايد ايمان به خدا و جود داشته باشد، تا اينكه براي او نماز خوانده شود، پس معلوم مي‌شود منظور از يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ، ايمان به خداونداست كه بعد از آن مي‌فرمايد: «وَيُقِيمُونَ الصَّلاةَ»، و نماز مي‌خوانند.

2) غيب در اين آيه خداونداست و يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ، مقصود ايمان به خداوند است، چون اگر به آيات قبل و بعدش توجه كنيم، خداوند چند چيز را از صفات متقين قرار داده: ـ ايمان به غيب، ـ نماز خواندن، ـ انفاق كردن، ـ ايمان به قرآن و كتب آسماني، ـ ايمان به آخرت. حال آيا مي‌توان گفت در اين چند مورد ايمان به خدا مطرح نشده؟ البته خير، و ما مي‌دانيم كه ايمان به خدا از همه چيز واجب تراست، پس غيب جز ذات خداوند متعال در اين آيه چيز ديگري نيست.

3) خداوند در هر سوره از قرآن از خودش ياد كرده و هزاران بار در قرآن از خودش ياد كرده و مؤمنين هم بايد به خداوند ايمان بياورند، ولي از مهدي در قرآن يادي نشده، چيزي كه از او ياد نشده، چگونه خدا مي‌خواهد مردم به او ايمان آورند! آيا غيب در اين آيه ذات خدا بايد باشد و ايمان به غيب، ايمان به خدا بايد باشد كه اينهمه خدا از خود ياد كرده، يا ايمان به مهدي كه يادي از او و نامي از او در قرآن نيست؟ و بعلاوه خدا در اين آيه، از بشر ايمان به غيب را خواسته و دستور داده به غيب ايمان آورند، در حاليكه اگر منظور از غيب، امام زمان شيعه باشد، پس از ظهور او اين آيه لغو مي‌شود، زيرا ظاهر شده و ديگر، غيب نيست تا مردم به غيب ايمان آورند.

4) خداوند در آية 12 سورة ملك مي‌فرمايد: (إِنَّ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُم بِالْغَيْبِ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَأَجْرٌ كَبِيرٌ) [الملك: 12] «يعني: كساني كه خداوند را با آنكه در غيب است در مقابلش خاشع هستند براي آن‌ها آمرزش و اجر كريم است». و در سورة يس آية 11 فرموده: (إِنَّمَا تُنذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّكْرَ وَخَشِيَ الرَّحْمَن بِالْغَيْبِ فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَةٍ وَأَجْرٍ كَرِيمٍ [يس: 11]، و در سورة ق آيات 31 تا 33 مي‌فرمايد: وَأُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِينَ غَيْرَ بَعِيدٍ (31) هَذَا مَا تُوعَدُونَ لِكُلِّ أَوَّابٍ حَفِيظٍ (32) مَنْ خَشِيَ الرَّحْمَن بِالْغَيْبِ وَجَاء بِقَلْبٍ مُّنِيبٍ) [ق: 31- 33].

5) مقصود از غيب در آن آيه، قيامت هم نيست، چون در آخر آية 4 همان سوره «بقره» مي‌فرمايد: (وَبِالآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ) [البقرة: 4]، يعني، «متقين به آخرت يقين دارند»، اگر مقصود از غيب، قيامت باشد، تكرار مكرر مي‌شود، و بعيد است كه خداوند ايمان به خودش را از صفات متقين نياورد و ايمان به آخرت را دو بار تكرار كند.

5- آية ديگري كه به آن استشهاد مي‌كنند آية 9 سورة صف است كه در آية 33 سورة توبه نيز شبيه به آن آمده و آن اين‌است: (هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ) [التوبة: 33] «يعني: خداست كه پيامبرش را با هدايت و آئين درست به سوي مردم فرستاد تا آئين وي را بر تمام آئين‌ها پيروز گرداند، هرچند مشركان را خوش آيند نباشد».

مجلسي اين آيه را همچون آيات قبل در بحار آورده كه اين آيه دربارة قائم آل محمد است و او امامي است كه خداوند او را بر همة كيشها غالب گرداند.

و اما جواب: در مورد اين آيه، برخي از علماي شيعه، اين آيه را تحقق يافته در صدر اسلام مي‌دانستند كه پيغمبر اصحابش بر تمام جهان آن روز مسلط شدند و اسلام بر همه جا غلبه كرد، من جمله آيت الله ابو القاسم خوئي، در كتاب «البيان» در بحث اعجاز قرآن اين آيه را تحقق يافته در صدر اسلام مي‌داند. و برخي مي‌گويند اسلام در ميدانهاي جنگ بر يهود و نصاري و زرتشتيان و كفار غلبه يافت، حال ما روشن مي‌سازيم كه اين آيه در چه موردي است؟

1) در اين آيه قيد «أرسل رسوله»، آمده يعني خداوند رسولش را فرستاد تا آئين خود را بر آئين هاي ديگر غالب گرداند، پس معلوم مي‌شود، غلبة آئين حق بوسيلة رسول يعني محمد ص انجام شد، و بدين معني است كه برخي گفته‌اند، محمد ص در ميدانهاي جنگ بر كفار و اهل كتاب غلبه نمود، ولي به نظر ما صحيح‌تر اين است كه بوسيلة براهين و دلائلي كه در قرآن است بر روش هاي غلط و آئين‌ها غلبه نمود، و در سورة صف، آية 14 مي‌فرمايد: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا كُونوا أَنصَارَ اللَّهِ كَمَا قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ لِلْحَوَارِيِّينَ مَنْ أَنصَارِي إِلَى اللَّهِ قَالَ الْحَوَارِيُّونَ نَحْنُ أَنصَارُ اللَّهِ فَآَمَنَت طَّائِفَةٌ مِّن بَنِي إِسْرَائِيلَ وَكَفَرَت طَّائِفَةٌ فَأَيَّدْنَا الَّذِينَ آَمَنُوا عَلَى عَدُوِّهِمْ فَأَصْبَحُوا ظَاهِرِينَ) [الصف:14]. «يعني: اي كسانيكه ايمان آورده‌ايد، ياران خدا باشيد چنانكه عيسي بن مريم به حواريين گفت چه كسي مرا در راه خدا ياري مي‌كند؟ حواريون گفتند: مائيم ياران خدا، پس طائفه‌اي از بني اسرائيل ايمان آوردند و طائفه‌اي كفر ورزيدند، پس ما كساني را كه ايمان آوردند بردشمنانشان غالب گردانيديم». از جمله كساني كه گفته‌اند اين غلبة پيروان عيسي بر دشمنانشان با حجت بوده، زيد بن علي است كه چنين گفته، و صاحب كشاف نيز نظير اين قول را آورده‌است.

2) خود قرآن در چندين آيه تصريح نموده و خبر داده كه يهود و نصاري تا قيامت هستند وهيچوقت محو نخواهندشد، و اگر ما بگوئيم اين آيه مي‌گويد تمام اديان از بين مي‌روند و فقط همه مسلمان مي‌شوند با آن آيات شريفه كه در سورة مائده آمده و ما قبلاً بيان كرديم، منطبق نمي‌شود. و بعلاوه در اين آيه يعني آية 9 از سورة صف، خدا نفرموده رسول را فرستاديم تا اديان ديگر را محو نمايد، بلكه فرموده بر آن‌ها غالب باشد. ديگر آنكه خداوند در آية 21 سورة مجادله فرمود: (كَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَرُسُلِي إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ) [المجادلة: 21]. مضمون اين آيه اين است كه «خدا مقرر داشته كه او و رسولانش غالب و پيروز خواهند گشت». و ما مي‌دانيم كه برخي از رسولان خدا را كشتند. پس منظور از غلبه در اين آيه، غلبة معنوي مي‌باشد.

6- از آيات ديگري كه به آن استشهاد مي‌كنند آية 55 سورة نور است كه خداوند مي‌فرمايد: (وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُم فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَيُمَكِّنَنَ<


حديث
اِنَمَا الاَعمَالُ بِالنيَات و اِنَمَا لِکُل امرءٍ مَا نَوَي فمن کانت هجرته الي الله و رسوله فهجرته الي الله و رسوله
همانا اعمال بسته به نيت است و شخص بسته به نيتش بهره مي برد. پس کسي که هجرتش براي خدا و رسول باشد پس هجرتش براي‏ آنهاست
نظرسنجي

مؤثرترین کانال اهل سنت در هدایت شیعیان کدام است؟





خبرنامه