منوي اصلي
آخرين دانلودها
آمار سايت
مقالات : 848
مهتدون : 25
کليپهاي صوتي : 353
کليپهاي تصويري : 12
دانلود کتاب : 291
دانلود نرم افزار : 0
بازديد امروز : 345
بازديد کل : 2567262
 
   
مهمترين خيانت ها و جنايت هاى تاريخى شيعه عليه مسلمانان(شماره ي يک)
صاحب اثر: دکتر عبدالرحیم ملازاده  تاريخ درج مقاله:2012-01-30  تعداد بازديد:519
خلاصهء دين در نزد شيعيان شناخت امام است، يعنى بدون آن دين دين نيست! پس دين پيش آنها در واقع عبادت شخصى است بنام امام، واصول الحادى تشيع از جمله امامت، بين همهء فرق آن مشترك ميباشد، ودراين راستا شيعيان دين خود را بوته اى قرارداده اند كه همهء تفكرات معكوس ومقلوب از تمام فرق ضاله در آن جمع شده است، و آنچه را كه شيعيان در بارهء سينه زنى ونوحه خوانى وزيارت وگريه بر قبور ائمه خود نوشته اند برابر با نود درصد تمام نوشته هاى آنها در موارد ديگر مثل توحيد ونبوت ميباشد!

مهمترين خیانت ها و جنايت هاى تاريخى  شيعه عليه مسلمانان

بعد از فتنه وتوطئه ابن سبأ كه منجر به شهادت اميرالمرمنين عثمان شد، وبعد از ناله وزارى هاى خود ائمه اهل بيت از دست شيعى نمايان شان به نكات بارز وسياهى در تاريخ برميخوريم كه لكه هاى ننگى هستند بر پيشانى مدعيان ولايت، مثلا در عهد عباسى نقش دو وزير شيعه يعنى نصير الدين طوسى كه در واقع نصير الكفر بود و ابن العلقمى  در همكارى با مغول هاى تاتار درسقوط خلافت عباسى كه بعد از آن در دنياى عرب شيعيان در نزد مخالفانشان موسوم به نواده هاى آندو خائن  گشتند،

اتحاد شيعيان و مغول ها بر عليه خلافت اسلامى بغداد و توطئه ابن العلقمى و طوسى[1]

 براى تاريخ نگاران پرواضح است كه يكى از مهمترين علل ويرانى تمدن اسلامى وانتقال آن به غرب وسقوط دارالعلم يعنى بغداد بوسيلهء وحشيان مغول بود كه اگر همكارى و هم پيمانى شيعيان با مغول نمى بود چنين كارى ممكن نميشد، يعنى دقيقا همين طرحى كه دوباره بو سيله ايران با امريكا در سقوط عراق وافغانستان رخ داد، وهركس كه از تاريخ مطلع باشد برايش نقش اين دو شخصيت شيعه در سقوط بغداد و در نتيجه شكست وزبونى مسلمانان پوشيده نخواهد ماند،

ابن العلقمى وزير شيعى دولت عباسى براى طرح چنين خيانت بزرگى به خليفهء عباسى معتصم گفت، كه براى تخفيف در هزينه عمومى وبيت المال بيشترين عدد ممكن از سربازان ارتش را اخراج نمايد، ونيازى به آنها نيست، وخليفهء از توطئه بى خبر بود، ونميدانست كه اين وزير مخفيانه با هولاكو تماس گرفته و اورا براى حمله به عراق تشويق كرده است، موافقت نمود، ونميدانست كه اين طرح فقط براى تضعيف ارتش خلافت در مقابله با مغول هاى مهاجم ميباشد، واين توطئه بحدى در وضعيت اجتماعى ومالى آنها تأثيرگذاشت كه بعضى ها مجبو ربه سپورى وجمع آشغال در خيابانها ميشدند،

خلاصهء نقشه ابن العلقمى از اين قرار بود كه : كه خليفه عباسى را كه شخصى غافل و تدين نيم بندى داشت فريفته وبعد از آن خلافت را از ميان برداشته واهل سنت را كلا نابود ومساجد ومدارس را از بين برده وبراى شيعيان مدرسهء بزرگى بنا نموده تامذهب تشيع را جايگزين نمايد، ليكن خدا به او وفرزندش مهلت نداده وبعد از چندماهى از اين حادثه بكام مرگ فرو رفتند.

و نقشهء شوم او عبارت از سه مرحله بود:

مرحله ی اول: تضعيف ارتش وناراض كردن مردم ، كه ابن كثير در انمورد مينويسد: ابن علقمى كوشش تمام بكار برد تا ارتش را خالى نموده واسم ارتشيان را از ديوان ارتش پاك نموده وآنهارا اخراج مينمود،  تعداد ارتشيان در ايام المستنصر حدود صد هزار جنگجو بود كه پيوسته آنهارا كم نموده تا اينكه بيشتر از ده هزار نفر را باقى نگذاشت،

مرحلهء دوم: مكاتبه سرى با مغول ها كه ابن كثير در اينمورد مينويسد: سپس با تاتار مراسله نموده وآنهارا براى حمله به كشور تشويق مينموده ونقاط ضعف كشوررا برايشان روشن مينمود،[2]

مرحله ی سوم : نهى از جنگ با مغول ها مأيوس كردن مردم وخليفه[3]

واينجاست كه مورخ بزرگى چون جلال الدين سيوطى مينويسد كه مغول هاى تاتار بوسيلهء توطئه وطرحى كه ابن العلقمى ريخت موفق به استيلاء بر بغداد گشتند،

قطب الين يونينى در اينمورد مينويسد:

ابن العلقمى با مغول مكاتبه كرده و طمع آنها را بر عراق برانگيخت، و غلامش را بسوى آنها فرستاد، و هجوم و استيلاء بر عراق را بر ايشان خيلى آسان جلوه داده واز آنها تقاضا نمود كه خود اورا نائب ونماينده آنها قرار دهند، ومغول اين وعده را هم به او دادند، اگر چه بعدها به اين وعده وفا نكرده واورا بخاطر عدم وفاداريش به رهبرانش بسزاى خود رساندند.

مغول ها با بدرالدين لؤلؤ حاكم موصل مكاتبه نموده و از او خواستار وسائل جنگى شدند كه برايشان فرستاد، ووقتى كه هدف  آنهارا جويا شد فهميد كه كه در صدد هجوم به عراق هستند واگر آنرا اشغال كنند اورا نيز نخواهند گذاشت، ولهذا مخفيانه به خليفه نامه فرستاد واورا برحذر داشته واينكه براى كارزار با آنها مهيا شود، ليكن ابن العلقمى نامه هارا به خليفه نميرساند، واگر نامه ويا قاصدى بدون علم او به خليفه ميرسيد خود خليفه اورا آگاه مي‌ساخت.

بعلبكى در شرح هجوم مغول ها به بغداد ادامه داده ومينويسد: وقتيكه نيروى دفاعى ناچيزى  كه در حومه بغداد بود را شكست دادند، ابن العلقمى به خليفه گفت كه مصلحت بر اين است كه با پادشاه مغول از در صلح در آيى، و از او خواست كه براى ازدواج فرندش امير ابوبكر با دختر شاه مغول از در صلح در آيد، تا اورا در منصب خلافتش ابقاء نمايد و به او گفت: همچنانكه اجدادت با سلاطين آل سلجوق نمودند، مصلحت وحفظ خون مسلمانان در اين رأى ميباشد، وبعد از آن هر چه بخواهى انجام بده، وبعد از آن به پيش باز رفتن واستقبال شاه مغول را برايش مزين نمود، وخليفه به مشورت وزيرش عمل نموده وبا همراهى بزر گان واطرافيانش از بغداد به استقبال خان مغول رفت، اورا به خيمه اى نشانده وابن العلقمى فقهاء و دولتمردان را خواست تا به عقد نكاح –كذائى- شركت كنند كه همه دسته دسته آمدند، ومغول ها هم همانجا دسته دسته آنهارا ازدم شمشيرگذراندند، اين بود مكر وزير شيعى براى كسى كه سالها وزرات اورا نموده بود،

عبدالوهاب ابن تقى الدين سبكى مينويسد:

ابن العلقمى رافضى قلبش پراز كينه برمسلمانان اهل سنت بود وخليفه را به زراندوزى وتقليل ارتش تشويق ميكرد ، ودر شرح حال توطئه ابن العلقمى در كشتن خليفه وعلماء وفقهاء اسلام وقتل عام بغداد وريختن شراب در مساجد اهل سنت مينويسد:

هولاكو ازطرف شرق-يعنى ايران- بسوى بغداد آمده و آنرا محاصره نمود، وزير شيعى خليفه را ترغيب به مصالحه با آنها نموده وگفت : من براى گرفتن عهدنامه صلح بسوى آنها ميروم، سپس بسوى آنها رفته وبراى خودش امان نامه  گرفته و پيش معتصم باز گشت، وگفت: اى مولاى من خان مغول ميخواهد دخترش را به ازدواج فرزندت امير ابوبكر در آورده و تورا در منصب خلافت ابقاء نمايد، همچنانكه سلطان روم را به منصب خود ابقاء نموده است، و چيزى جز اين نميخواهد كه طاعت وفرمان از آن او باشد، و همچنانكه اجداد تو با سلاطين سلجوقى بودند، مولانا اميرالمؤمنين بايد براى حفظ خون وجان مسلمانان بايد اين كاررا انجام بدهد، وبعد از آن هركارى كه خواستيم انجام ميدهيم ، ومصلحت بر اينست كه بسوى او برويد، پس اميرالمؤمنين-بدبخت- همراه با اعيان وانصارش بسوى طاغوت مغول هولاكو رفت ، و خليفه  در خيمه اى نشانده شد، وابن العلقمى وارد شده وفقهاء وبزرگان كشوررا خوانده تا در عقد ازدواج حاضر شوند كه دسته دسته از بغداد بدانجا رفتند، وخان مغول در همانجا همه را دسته دسته گردن ميزد، وبعد ازآن فرزندان خليفه را خواسته واز دم شمشيرگذراند، واما خود خليفه را شب هنگام خواسته وازاوسؤالهايى نموده وبعد ازآن دستور قتلش را داده است،

اما از طرفى به هولاكو گفته شد بود كه اگر خون اين فرد ريخته شود دنيا تاريك شده وسبب ويرانى مملكت تو خواهد شد ، چون او عموزادهء رسول خدا ميباشد، ليكن نصيرالدين طوسى –كه در واقع نصير الكفر بود- برخاسته وگفت بايد كشته شود ولى خون او نبايد ريخته شود، واين شيطان معمم از همه بر مسلمانان سختگير تر بود، وگفته شده كه خليفه را زير ستوران لگدمال نموده تا جان داده است، وبعد از آن بغداد را قتل عام نموده واين قتل عام سى و چند روز ادامه داشت، وجز كسانى كه مخفى شده بودند كسى جان سالم بدر نبرد، وگفته شده كه بعد از آن هولاكو آن دستور داده است كه تعداد كشته شدگان شمرده شود كه آنرا يك مليون وهشتصد هزار تا نه صد هزار بر آورد كرده اند، البته اين عدد غير از كشته شدگانى است كه شمرده نشده ويا غرق شده ونا پيدا شده اند، وبعد از آن امان نامه خوانده شده است، وكسانى كه مخفى شده بودند بيرون آمدند كه بسيارى از آنها در زيرزمين ومخفى گاهها با امراض گوناگون مرده اند، و آنهايى كه خارج شدند دچارانواع مذلت وخوارى ها شدند، بعد از آن خانه ها بازرسى شده ودفينه ها واموال مخفى شده را بيرون آوردند، كه مقدار آن بيشمار بود، وبعد از آن از نصارى خواسته شد كه علنا شراب خوارى نموده وگوشت خنزير بخورند، ومسلمانان را مجبور كردند كه در ماه مبارك رمضان روزه خوارى نموده وگوشت خنزير وشراب بخورند، سپس هولاكوى مغول به دار الخلافت آمده وخانهء خليفه را به يك نصرانى داده ودستور داد در مساجد شراب ريخته ومسلمانان از اذان دادن ممنوع شدند، اين دارالسلام بغدادى بود كه قبل از آن هرگز دار الكفر نگشته  بود اينك بخاطر تعصب وخوش خدمتى شيعيان به مغول وخيانت به مسلمانان حوادثى در آن رخ داد كه  در تاريخ جهان  بى نظير است .

حسن دياربكرى مينويسد:

ابن العلقمى رافضى به خان مغول نوشت كه تو بسوى بغداد حركت كن ومن آنرا تسليم تو خواهم نمود، هولاكو به او نوشت كه تعداد ارتش خلافت زياد است واگر درگفتار خودت صادق هستى و پيرو ماشده ايد ارتش بغداد را متفرق كن، آنوقت ما خواهيم آمد، وقتى كه نامه اش به وزير رسيد پيش معتصم (خليفه) رفته واز او خواست كه موافقت كند تا پانزده هزار از ارتش اخراج شوند، ومعتصم پذيرفت، وابن العلقمى فورا بيرون آمده واسم آنهارا از ديوان ارتش محو نموده وآنهارا از بغداد اخراج نمود، ودستور منع اقامت آنهارا در بغداد صادر كرد، وبعد از يكماه دوباره همين كاررا تكرار كرد واسم بيست هزار نفررا از ديوان ارتش پاك نموده وبعد از آن به هولاكو نوشت واورا از اين كار خود با خبر نمود،

 وهدف ابن علقمى رافضى خائن از آمدن هولاكو چند چيز بود:

اول اينكه خودش يك شيعهء رافضي متعصب  ونمك نشناس بود كه ميخواست خلافت را –ولو بوسيلهء مغول – از بنى عباس به علوى ها منتقل نمايد يعنى بهانهء عوام فريب هميشگى آنها، واز آنجا كه قدرت عباسيان به حدى رسيده بود كه چنين آرزويى برايش ممكن نبود، وبراين پندار بود كه هولاكو معتصم واطرافيانش را ميكشد ودوباره وضعيت به حالت اوليه خودش باز ميگردد، وشوكت وقدرت عباسيان نابود شده و او شيعيان فرصت را غنيمت شمرده واز موقعيت وقدرت خودش استفاده نموده وقدرت را به علوى ها باز خواهد گرداند، وبعد از  آن همه اهل سنت را قتل عام خواهد كرد،

وهنگامى كه هولاكو شنيد كه وزير رافضى در بغداد چه كارهايى براى تقرب به او انجام داده است، بسوى بغداد حركت نمود، مستعصم سربازان ارتش را خوانده تا به دفاع از بغداد بپردازد، واهل بغداد با اتفاق كلمه براى دفاع از بغداد در مقابل هولاكو متفق شدند، ودر حومهء شهر شديدا با لشكريان مهاجم جنگيدند، ودر ميان هر دوطرف كشته ها وزخمى هاى فراوانى رخ داد، تا اينكه نصرت نصيب سربازان بغداد شده ومغول ها به زشت ترين شكلى منهزم شده وعقب نشينى نمودند، ومسلمانان آنهارا پيگيرى نموده ودوباره گروهى را كشته وگروهى را اسيرگرفتند، وبا اسيران وسرهاى كشته شد گان دشمن به اطراف بغداد آمده ودر آنجا خيمه زدند، ومطمئن بودند كه دشمن شكست خورده وفرار كرده است،  ليكن خيانت وزير شيعه و دشمن داخلى دوباره آغاز شد، ابن العلقمى در همان شب به  گروهى از يارانش دستور داد تا سد رودخانه دجله را شكسته وسيلاب آنرا بسوى  لشكر مسلمان كه در خواب هستند روانه نمايد، كه لشكريان مسلمان كه در خواب بودند همراه با اموال وحيوانات خود غرق در آب شدند، وخوش شانس كسى بود كه اسبى پيدا كند وخودرا نجات دهد،ابن العلقمى هولاكو را از اين كار خود آگاه ساخته و از او تقاضا نمود كه دوباره به بغداد بازگردد، از اينجا بود كه هولاكو دوباره با لشكريانش بازگشته وبغداد را قتل عام نمود،

استاد حسن سودانى-معاصر- مينويسد:

ابن العلقمى وطوسى به بهانهء دفاع از شيعيان على با ملت كفر بر عليه خلافت اسلامى متفق شدند، ومعروف است كه طوسى مرجع شيعه بود والقاب بزرگى چون استاد بشر وعقل يازدهم وفخر حكماء ومؤيد فضلاء ونصير ملت و.... نام گرفته  است، ليكن آيا اين هولاكوى بت پرست خونريز از فضلايى بوده است كه طوسى داعيهء تأييد آنهارا داشته باشد؟ وآيا مغول ملتى بود كه به نصرت او رفت تا آنهارا بر عليه مسلمين يارى نموده تا مركز تمدن اسلامى را ويران نموده واعراض وشرف مسلمانان بدست وحشيان مغول لكه دارگردد؟ آرى طوسى وابن علقمى از حاشيهء هولاكو شده بودند ليكن وقتى كه هولاكو ضريح- منسوب به – امام موسى كاظم را ويران نمود سكوت كردند، درست مثل سيستانى مرجع شيعه در عراق الان كه در مقابل هجوم نيروهاى امريكا به نجف وبمب باران آن خائنانه سكوت كرد تا روش سلف خودرا تكرار كند، وقبلا هم هنگام يورش امريكا به عراق مردم را به بيطرفى وعدم مقاومت دعوت كرده بود.

 همه ی منابعى كه از ساعت هاى پايانى سقوط خلافت اسلامى بغداد مينويسند اتفاق نظر دارند بر اينكه هولاكو قبل از هجوم به بغداد با يكى از منجمان خود كه اتفاقا مسلمان! هم بود وحسام الدين نام داشت مشورت كرد، واين منجم غيرت بخرج داده وبه گفت : هركس به خلافت حمله كرده وبا لشكريان خود به بغداد برود نه تاج و تختى برايش باقى خواهد ماند ونه زندگى وحيات، واگر خان مغول اين سخن اورا قبول نكند چند چيز رخ خواهد داد: اسب ها ميميرد، سربازان مريض ميشوند، آفتاب طلوع نميكند، باران نخواهد آمد، وخان أعظم خواهد مرد،  ليكن مشاوران هولاكو نظر به اين دادند كه سخن اين منجم ناشنيده شده وبه بغداد حمله شود.

هولاكو نصيرالدين طوسى را-كه منجم هم بود- خواست، وطوسى شيعه سخن حسام الدين را رد كرده وبه هولاكو اطينان داد كه هيچ مانع شرعى! براى هجوم به بغداد وجود ندارد، طوسى مستشار هولاكو براى هجوم ببغداد وويران نمودن تمدن اسلامى به اين حد هم اكتفا ننمود بلكه فتوايى صادر نمود كه نظرش را باصطلاح با ادلهء عقلى ونقلى ثابت كند!

پس هولاكو خونخوار مغول با فتواى امام شيعه طوسى وهمكارى وزير نمك نشناس شيعه  كه متاسفانه هر دو هم ايرانى بودند، به بغداد حمله كرد وآن قتل عام را نمود كه تاريخ از آن شرم دارد، كه حتى خود خليفه هم جان بدر نبرد، اگر چه بعضى ها به اوگفتند كه با كشتى به بصره رفته ودر يكى از جزيره ها پنهان شود تا فرصتى پيش آيد، ليكن ابن علقمى اورا فريفته وبه او مزين نمود كه اگر با هولاكو ملاقات كند همه كارها روبراه خواهد شد، ليكن نتيجه اين شد كه  هولاكواورا در كيسه اى گذاشته واسب هارا بر او دواند تا زير سم اسب ها جان دهد، باز هم اين طوسى امام شيعه  بود كه وقتى كه هولاكو در قتل خليفه مردد بود فتواى قتل مستعصم را صادر كرد، وبا فتواى او بغداد در فوريه 1258 قتل عام شد،

 البته اين آخرين خيانت علماء وسياست بازان شيعه به امت اسلام نبوده ونخواهد بود، وآنها بنا به تربيت تقيه-كه عين كذب ونفاق است- وبنا به كينه هايى كه درحسينيه ها ومراسم محرم و روضه خوانى ها ، بدان خو كرده وبزرگ ميشوند در همهء ادوار تاريخ اسلامى هنگاميكه كه مسلمانان قدرت داشته باشند در صدد تملق و چاپلوسى حكام بر ميآيند، ودر واقع هميشه تابع قدرت هستند، واما هنگاميكه مسلمانان دچار ضعف شده يا مورد هجوم دشمنانشان قرار بگيرند فورا در صف دشمنان آنها قرار ميگيرند، وبرعليه مسلمانان حتى از كفار هم سخت تر خواهند شد، همچنانكه در اواخر دولت اموى رخ داد كه انقلاب عباسى برعليه امويان به مكر وتشويق شيعيان رخ داد ليكن وقتى كه عباسيان ضعيف شده ومورد تهديد مغول  قرار گرفتند اولين آتش بيار معركه وتوطئه گر خود رهبران دينى وسياسى شيعه بودند، كه با بت پرستان مغول برعليه مسلمانان همكارى نموده و رودخانه بزرگ دجله را پر از خون ودوات وكتب وذخائر فرهنگى مسلمانان نمودند.

 اين نصير الكفر طوسى حكيم شيعه! در چاپلوسى وتملق براى خليفهء عباسى معتصم سابقا شعرها مى سرود، ليكن وقتى كه شرايط برگشت او هم چهره عوض كرد، ودر سال 655 او بود كه مغولان را به ويرانى دارالسلام يعنى بغداد مركز تمدن اسلامى تشويق نمود، وخود طوسى امام شيعه در مقدم همراهان هولاكو سفاك بود كه در قتل عام اهل بغداد شراكت داشت، البته دو شريك ديگر او در اين خيانت شرم آور تاريخى محمد بن احمد علقمى مشهور به ابن علقمى وديگرى هم عبدالحميد بن ابى الحديد مؤلف معتزلى شيعه شده اى بود كه همهء عمرش را در دشمنى با ياران رسول خدا صرف نمود، وبا شرح خبيث خودش از نهج البلاغه آنرا مملو از اكاذيبى نموده است كه تاريخ اسلامى را پر از تحريف كرده است،

 وبا همهء اين سوابق زشت تاريخى خمينى ، طوسى را از خادمان بزرگ اسلام راستين! ناميده است ودخول اورا در ركاب مغول شكلى وظاهرى برات نجات اسلام اصيل وخدمت به آن دانسته است،! البته علماء شيعه از طرف ديگر از اعمال جليله مغول –بقول خودشان- حشنود واز آن تمجيد كرده اند، وكتاب روضات الجنات خوانسارى مملو است از مدح وثناء اين سفاك تاريخ كه شبيه او فقط خود خمينى ويارانش ميباشد.


[1]  منبع اصلى معلومات اين فصل سايت انترنتى (دفاع از سنت ميباشد) اگر چه كتب تاريخ اين وقائع را مفصل‌تر ذكر مي‌كند.

[2]  البدايهء والنهايهء 13/202

[3]  اصول الشيعة د. ناصر القفارى ص 1218 

 

خيانت وجنايت شيعيان قرامطه وكندن حجر الاسود از خانهء كعبه ونقل آن به منطقه ی قطيف

قرمطيان يا قرامطه گروهى از شيعيان اسماعيليه -هفت امامى- هستند كه سبب فتنه ها و شرارت‌هاى بزرگى شده وعقايد باطنى وافراطى را براى نشر ترور ووحشت ورعب بين مسلمانان رواج دادند، وهرگز با كفار روبرو نشده اند، و شيعيان اسماعيليه دسته اى از شيعيان باطنيه بودند-البته همهء آنها به درجات متعددى باطنى هستند- كه قائل به امامت اسماعيل بن جعفر صادق بودند، ويا در واقع زير چتر امامت كه بزرگترين توطئه در تاريخ اسلام و بر عليه اسلام مي‌باشد پنهان شده بودند، و حمدان بن قرمط كه يكى از مبلغان بارز اسماعيليه بود و فرقهء قرامطه يا قرمطيان به اسم او خوانده مي‌شود، به اتفاق منابع اسلامى حمدان بن قرمط يكى از شاگردان ميمون قداح بود كه او بنوبهء خود يكى از موالى امام جعفر صادق بود، و ميمون قداح گاهى متهم به يهوديت [1] وگاهى متهم به ديصانيت[2] وگاهى به زرتشتيت[3]  بوده است،

 با همهء اين بازهم منابع شيعى عبدالله بن ميمون را موثق جلوه داده وهمهء اقوالى كه اورا از شيعيان قرمطى اسماعيلى ميداند را بدور انداخته  ونپذيرفته است،

ابن نديم راجع به ميمون قداح ميگويد: او از پيروان ابوالخطاب بوده وعلنا دعوت به الوهيت على بن ابى طالب مينمود، او وفرزندش عبدالله ديصانى مذهب بودند، وفرزندش عبدالله شعبده باز وساحربود، وبراى مدتى طولانى ادعاء نبوت كرد... وبعد از آن به سلميه –در سوريه- رفت ودر آنجا شخصى بنام حمدان بن أشعث كه لقب قرمط[4] داشت به دعوت او پيوست،

امام فخر رازى در بارهء باطنيه مينويسد: شخصى از اهواز كه عبدالله بن ميمون قداح ناميده ميشد واز زنادقه بود پيش جعفر صادق آمد كه بيشتر وقتش را در خدمت اسماعيل فرزند امام جعفر بود، وبعد از وفات اسماعيل بخدمت فرزندش محمد در آمد وبعدا مدعى شد كه همه افكار الحادى وزنديقى خودرا از او آموخته است، [5] و چنانچه ملاحظه ميشود اين عبدالله بن ميمون  كه مؤسس فرقهء باطنيه و قرامطه است  شخصى است دجال وكذاب، در صورتى كه منابع شيعى او را يكى از خواص امام باقر و امام صادق ميشناسند، و مدعى هستند كه او يكى از روات ثقه احاديث ميباشد، چنانكه نجاشى در رجال خود اين ادعارا دارد [6]، وبر حسب گفتهء نوبختى واشعرى –كه هردو شيعه هستند- خلاصهء معتقدات شيعيان قرمطى اسماعيلى اين بود كه معتقد به امامت محمدبن اسماعيل بن جعفر صادق بوده وبراين باور هستند كه او قائم مهدى وبالاتر از اين او وديگر ائمه همگى پيامبر ميباشند، وميگويند محمدبن اسماعيل زنده است ونمرده، ودر سرزمين روم مخفى است.[7]


[1]  الاسماعيليون في التاريخ : تأليف تعدادى از مستشرقان ص 80

[2]  فهرست ابن نديم ص 278

[3]  الاسلام في ايران پطروشفسكى ص 299

[4]  ابن نديم ص 278

[5]  اعتقادات فرق المسلمين : فخر رازى ص 106

[6] رجال النجاشى ص 148

[7]  المقالات والفرق ص 83 وفرق الشيعة ص 104

 

قيام دولت شيعه قرامطه و هجوم بر خانهء كعبه و بردن حجر الاسود

 قرمطيان در سال 286هـ يك دولت نسبتا قوى در حاشيهء خليج فارس يعنى در بحرين وقطيف واحساء تشكيل دادند، كه در رأس آن شخصى قرار داشت بنام ابوسعيد جنابى كه امام طبرى در بارهء او ميگويد: در سال 286 مردى از قرامطه در بحرين قيام كرد كه ابوسعيد جنابى نام داشت، وگروهى از اعراب باديه نشين وقرامطه درگرد او جمع شدند، وقدرت او بالا گرفت ودعوتش منتشر شده وبسيارى از شهرنشينان را كشتند، وبعد از آن به سوى قطيف رفته و در آنجا نيز بسيارى را كشت، و از آنجا در صدد حمله به بصره شد كه والى بصره بدستور سلطان از مردم خراج وصدقات جمع كرده وبا مبلغ 14 هزار دينار ديوارى در گرد شهربراى حمايت آن بنا نمود، [1]

وبعد از كشته شدن ابوسعيد جنابى رياست شيعيان قرمطى بدست فرزندش ابوطاهر سليمان الجنابى افتاد كه يكى از خونريزترين حكام آنان بود، وبارها به كاروان هاى حجاج هجوم آورده وآنهارا  كشته واموالشان را تاراج مينمود، وجنايتش بحدى رسيد كه به خانه كعبه حمله كرده وبعد از كشتار عظيمى كه در آنجا انجام داد، حجر اسود را از خانهء كعبه كنده وبا خود برد،

هجوم هاى وحشى قرامطه به شهرهاى دور ونزديك وقتل عام هاى حشتناك كه قرامطه انجام ميدادند ورفتارشان با حجاج خانهء خدا رعب ووحشت در ميان مسلمانان ايجاد كرده بود،وبالاخره با 1700 فدائى به بصره حمله كرد وبه مدت 17 روز در بصره قتل عام وحشتناكى انجام داد، [2] ، وكاروان هاى حج كه از مناطق زير سلطهء قرامطه عبور ميكردند-مخصوصا عراقيان- هميشه مورد هجوم وحشيانهء قرمطيان واقع ميشدند،  تا حدى كه درسال  هاى 263 و 316 هيچ كس  نتوانست براى حج خارج شود، [3]،

واين توحش وشدت عمل در سال 317 به اوج خود رسيد كه به يك فاجعهء بزرگ انجاميد، قرمطيان در اين سال برخلاف عادت دائمى خود از حمله به كاروان هاى جاج دست نگه داشتند، وكاروان هاى حجاج واز آنجمله كاروان عراق به امارت منصور ديلمى سالم به مكه رسيدند،[4]

اما قرامطه طرح ديگرى داشتند، وبا فرماندهى ابوطاهر جنابى در روز ترويه( روزى كه مردم براى اداء شعائر حج از مكه بطرف منى خارج ميشوند) بطور ناگهانى هجوم آورده ودسته هاى بزرگى از حجاج را قتل عام كردند، وبعد ازآن به مكه حمله كرده وحرمت وقدسيت حرم را هتك نموده وقتل عام وحشتناكى در ميان مردم بيگناه مكه راه انداخت، ومورخان مينويسند كه قرمطيان حدود 1700 نفر حاجى را كه اكثرشان در حول كعبه وبه پرده هاى آن آويزان بوده ودعا ميكردند را كشتند، وحتى كسانى را كه به دره ها واطراف فرار كرده بوند را نيز رها نكردند، وتعداد كشته شدگان را حدود 30 هزار نفر نوشته اند، و قرامطه اكثر اجساد را در چاه زمزم انداخته وبقيه بدون غسل وكفن دفن ميشدند، [5]  ودر چنين حالتى بود كه ابوطاهر عربده كشيده و با شعرمدعى ميشد كه : منم خدا وخدا منم   او ميآفريند ومن فنا ميكنم [6] ،

وشيعيان قرمطى علاوه براين وحشى گرى ها وكشتن مردم وتاراج اموال آنها شروع به سرقت ذخائر ونفائس موجود در خانهء كعبه نمودند، حتى درب خانهء كعبه را كنده و پرده هاى آنرا تكه تكه نموده وسعى در كندن ميزاب آن نمودند اينكه كسى كه ميخواست  آنرا بردارد از سقف كعبه بزمين افتاده ودرجا هلاك شد، ومهمتر از اين خود حجر الاسود را كنده وبه بحرين بردند، كه اين موضوع در همهء كتب تاريخ آمده است وبعضى از منابع تاريخى اضافه ميكند وقتى كه ابوطاهر ملعون حجر الاسود را با تبر شكسته  ورو بسوى مردم نموده وگفت: اى جهال شما ميگوييد كه: هركس كه داخل حرم شود در امان است( اين ترجمه آيه قرآن است كه كيفرمايد ومن دخله كان آمنا) وشما ديديد كه من تا حالا چه كردم! يكى از حضار كه خودرا براى مرگ مهيانموده بود لگام اسبش راگرفته و  فورا در جوابش گفت كه معناى اين سخن اين است كه هركس داخل خانهء خدا شد بايد به او امان داد ومال وجان و آبرويش بايد در امان باشد، آنگاه او ترشرو شده وبدون يك كلمه صحبت با  اسبش حركت نمود،[7]

وحجر اسود به مدت 22 سال در بحرين بدست شيعيان قرامطه ماند وتمام كوشش هاى عباسيان وحتى فاطميان كه خود از جنس قرمطيان بودند براى اعادهء حجر اسود به خانهء كعبه بجايى نرسيد، وخلفاء عباسى 50 هزار دينار به قرامطه جهت اعاده حجرالاسود پيشنهاد كردند، ليكن آنها نپذيرفته وبه عناد وتعصب خود ادامه دادند، تا  بالاخره بعد از تهديد شديد فاطميان وگرفتن  باج زيادى از عباسيان آنرا اعاده نمودند، واين عار براى هميشه در تاريخ تشيع ثبت شد.


[1]  تاريخ الطبرى ج5 ص 286

[2]  الكامل ابن الاثير ج6ص187

[3]  النجوم الزاهرهء : ابن تغرى ج3ص 226

[4]  البدايهء والنهايهء : ابن كثير ج11ص163-165

[5]  شفاء الغرام 2/218

[6]  تاريخ مكهء احمد السباعى 1/171

[7]  تاريخ اخبار القرامطه ص 54 شذرات الذهب 2/274

 

اتحاد شيعى- صليبى و نقش شيعيان در توقف انتشار اسلام در اروپا

 وقتى كه شاه اسماعيل، خونخوار صفوى براى اولين بار مذهب شيعه را در ايران بزور شمشير صفوى وهمكارى ومكر صليبيان رسمى كرد وبعد از آن قتل عام هاى وحشتناكى كه در سراسر ايران سنى آن زمان برقرار نمود وهمان محاكم تفتيش را كه در نزد هم پيمانان صليبيش بود به ايران به بدترين شكلى انجام داد، وزنده خوارى اجساد دشمنان را رائج نمود، ووقتى كه داخل شهر تبريز شد فقط در آن شهر بيست هزار نفر بخاطر عدم تغيير مذهب قتل عام كرد، وهمين كشتار در تمام شهرهاى ايران براى اهل سنت ادامه داشت، ومرشد كامل ! صفويه مدعى بود كه على(ع) را در خواب ديده وبه اوگفته است اقتل سني ادخل الجنة. يعنى سنى بكش تا داخل جنت شوى! 

اما در خارج از مرزهاى ايران دولت رافضى اثناعشرى شيعه صفويه با خلافت اسلامى عثمانى جنگيد ، ودر اين راستا با صليبيان مسيحى بر عليه اهل سنت متحد شد، واين در شرايطى بود كه دولت عثمانى پرچم اسلام را در دنيا برافراشته ودر مقابل هجوم مسيحيان صليبى با عزت وقدرت بمدت شش قرن از سرزمين اسلام دفاع نمود، وعلاوه بر اين اسلام را در اروپا داخل نموده واگر توطئه وخنجر شيعيان  از پشت واتحاد آنها با صليبيان نمى بود امروز همهء اروپا مسلمان شده بود، بوسيك سفير فردناند شاه اتريش در دربار سلطان محمد فاتح ميگيويد: ظهور صفويه مانع شد از اينكه مابدست عثمانيان از بين برويم، ودر جاى ديگرى ميگويد اگر صفويه نمى بودند ما مثل جزائرى ها قرآن ميخوانديم –يعنى مسلمان شده بوديم-

ودر بسيارى از جنگ هاى صفويه با عثمانيان ارتش عثمانى بالاجبار دست از فتوحات خود در اروپا كشيده وبراى مواجهه با دشمن داخلى يعنى لشكر صفويه-كه دربارش مملو از كشيش هاى صليبى بود- ميشد، چنانچه سلطان سليم رحمه الله وقتى كه اتريش را محاصره كرده بود وبه مدت شش ماه ديوارهاى آنرا ميكوبيد ونزديك بود كه آنرا فتح كند ناچار شد دست از آنجا برداشته وبراى مواجهه با لشكر صفوى به استانبول بازگردد. 

اتفاقيه هاى شيعيان صفويه با صليبيان بر عليه خلافت اسلامى عثمانى

 بعد از شكست سختى كه صفويه درچالدران ازدست عثمانيان خورد براى اتفاق با صليبيان پرتغال وارد عمل شد ومهمترين بندهاى اتفاقيه اين بود كه:

1- نيروى دريايى پرتغال با لشكر ايران براى حمله به بحرين و قطيف (شهرى است در عربستان سعودى الان) كه در دست عثمانيان بودند همكارى كند.

2- هر دو دولت براى خاموش كردن شورش هاى مردم بلوچستان و مكران –كه اهل سنت هستند- همكارى كنند و برتغال در خاموش كردن اين شورش ها وارد عمل شود.

3-  هر دو دولت در مقابل عثمانى متحد گردند.

4- ايران از جزيرهء هرمز دست برداشته وموافقت كند كه حاكم آن تابع پرتغال باشد ودر امور داخلى آن جزيره دخالت نكند.

 ودر ضمن مرشد كامل صفويه! سفيرهايى به دربار ونيز فرستاده وتقاضا نمود كه آنهاازراه دريا وخشكى به عثمانى حمله كنند، وازاسپانيا ومجارستان تقاضا نمود كه ازاولى از راه بندقيه خاك عثمانى را تقسيم كنند كه قسمت اروپايى خلافت مال اسپانيا وقسمت آسيايى آن مال دومى باشد، واين فقط يكى ازپيشنهادهايى بود كه سفراء ايران-تازه بزور شيعه شده- هزاران كيلومتررا در راه آن طى ميكردند، تا برعليه مسلمين با صليبيان همكارى كنند، وبدون ترديد اين يك فرصت حياتى براى صليبيان غرب بود تا بقول خودشان مثل الجزائرى ها قرآن نخوانند، اينست افتخار تاريخى شيعيان.

 

اتفاق شيعيان با صليبى‌ها بر عليه صلاح الدين ايوبى  سردار شهير اسلامى

 بدون ترديد صلاح الدين ايوبى يكى از بزرگترين فرماندهان و حكام مسلمان مي‌باشد كه چهرهء تاريخ را در عهد خود عوض نمود، و توانست دومين كسى باشد كه بعد ازحضرت اميرالمؤمنين عمربن خطاب بيت المقدس را فتح كند و از دست صليبيان بعد از هفتاد سال بيرون بياورد، اگر چه در ايران كمتر كسى از او چيزى ميداند.

و هنگامى كه دولت سنى سلجوقى در شمال سرزمين شام دچار حملهء صليبيان شد دولت رافضى عبيديه كه خود را به دروغ فاطميه ناميدند فرصت را غنيمت شمرده و شهر صور را در سال 1907 تصرف كرد و اين در حالى بود كه صليبيان شهر انطاكيه را محاصره كرده بودند.

و قاضى ابن عمار كه يكى از پيروان عبيديه رافضى بود طرابلس را جدا كرد، و باز هم عبيديان سفيرانى براى صليبيان فرستاده وتقاضاى اتحاد برعليه سلجوقيان سنى نمودند، و پيشنهاد دادند كه در جنگ بر عليه سلجوقيان با آنها متحد شوند، تا قسمت شمالى (سوريه) براى صليبيان وفلسطين براى عبيديان باشد، وصليبيان هم گروهى را براى حسن نيت به مصر پيش عبيديان فرستادند،

يعنى وقتى كه سلجوقيان مشغول جنگ با صليبيان دشمن اسلام بودند عبيديان شيعه در صدد توسعه نفوذ خود در فلسطين وهمكارى با مسيحيان بودند، ليكن آنها به متفقان عبيدى خود خيانت كرده و در سال 1099 داخل فلسطين شدند، يعنى در واقع فلسطين براى اولين بار بعد از اسلام بسبب همكارى شيعيان سقوط كرد ودرياى خون از مسلمانان جارى شد، كه در اين اشغال مسجد الاقصى فقط 70 هزار نفر در داخل مسجد كشته شدند، ليكن جهاد مسلمانان اهل سنت برعليه فرنگيان مهاجم ادامه پيدا كرد، ودر سال 541 عمادالدين زنگى بعد از اينكه بيشتر از 22 سال پرچم جهادرا بر دوش گرفت به شهادت رسيد، وسبب شهادت او هم خيانت گروهى از شيعيان اسماعيليه بود، وبعد از او فرزندش نورالدين بجاى او نشسته وجهاد بر عليه صليبيان ومتحدان خائن ومنافق آنهارا مثل عبيديهء واسماعيليه را ادامه داد، وگويند كه بعد از خلفاى راشدين كمتر كسى به عدالت او بوده است، وقتى كه او با لشكريانش وارد مصر شد به فرمانده اش صلاح الدين دستور داد كه دولت عبيدى خائن و خبيث را در سال 577 برانداخته ودر يكى از همين درگيرى ها بود كه رموند امير صليبى ها برانطاكيه ورهبر شيعيان باطنيه على بن وفا كه همكار با آنها بود به هلاكت رسيدند، ودر وقت دولت عبيديه اهل اسنت حتى از امامت مساجد خود هم ممنوع شده بودند،  صلاح الدين همهء ائمه مساجد كشوررا كه شيعه اسماعيليه بودند بيرون نموده واهل سنت را بجاى آنان  گماشت، و در زمان او اهل مصر بقول مورخان عدالتى را ديدند كه قرن ها مشاهده نكرده بودند، واين نهايت تشيع در قارهء افريقا بود،

 ليكن نكتهء مهم دراينست كه بدانيم كه دولت هاى شيعه هميشه دروقت ضعف مسلمين وخيانت وهمكارى با دشمنان اسلام بوجود آمده وبا رفتن آنها اينها نيز رفته اند،

وشيعيان اسماعيليه بارها در صدد استعمال سلاح هميشگى خود يعنى ترور صلاح الدين ايوبى شدند، واگر همكارى نزديك شيعيان با صليبيان نمى بود ودرب هاى ديوار عكارا باز نميكردند هرگز ريچارد قلب الاسد-شيردل- صليبى نميتوانست داخل شهر شود.

و اتحاد شيعى- صليبى بعد از صلاح الدين همچنان ادامه پيدا كرد واين اتحاد شيعه با دشمنان اسلام توسعه پيدا كرده وشامل مغول هاى تاتار هم شد كه سابقا مفصلا در آن سخن گفتيم.

و اينجاست كه شيخ الاسلام ابن تيميه بحق ميگويد: شيعيان هميشه باكفار برعليه مسلمين بوده اند، واهل علم اتفاق نظر دارند كه بدترين ومضر ترين شمشيرى كه از اهل قبله برعليه مسلمانان كشيده شده است شمشير شيعه بوده است كه از خوارج هم  مضرتر بوده اند،

آيا يك نمونه ازاين خيانت هاى شرمسار وننگين  -يعنى همكارى با كفار-از دولت هاى اهل سنت با انتقاد زيادى كه بربسيارى از آنها وارد است- برعليه شيعيان را در تاريخ اسلام ميشود پيدا كرد؟ چرا يك دولت شيعى در تاريخ بدون كمك با دشمنان اسلام روى كار نيامده است؟ نه اينكه افكار وباورهاى آنها در اصل از همانها وارد تشيع شده وبنا براين سياستشان هم تابع همان تئورى ها بوده است.

اما در مورد خيانت و جنايت اين نظامى كه به دروغ خود را جمهورى اسلامى ناميده و شجره‌ي خبيثه‌اى است كه در جهان معاصر در خبث و نفاق بى‌نظير و مثل دوستانش مي‌باشد، فقط نمونه هاى زير را راجع به اهل سنت ايران ذكر ميكنم:

 

فهرست بعضى از شهداء علماء اهل سنت ايران

فهرست شهداء علماء اهل سنت ايران كه بوسيلهء نظام متعصب و فرقه گراى حاكم بر ايران - برحسب تسلسل تاريخى- كه همگى به جرم عقيدتى وسنى بودن درداخل ويا خارج از كشور  ترور ويا اعدام شده اند.

1- استاد بهمن شكورى:  از مبارزان اهل سنت طوالش  بود كه در سال 1986 در زندان اوين با دهان روزه اعدام شد و اتهامش اين بود كه به عتبات عاليات توهين كرده است يعنى قبر پرستى را نمى‌پذيرفت و در آن موقع تهمت وهابيت تهمت رايج فعالان اهل سنت بود و ايشان تقريبا در دههء پنجم عمرش بود و مبارزى بود كه جزئى از عمرش را در زمان شاه هم در زندان گذرانده بود.

2-شيخ عبدالوهاب خوافى: از اهل سنت خراسان كه از مدارس دينى پاكستان  فارغ التحصيل شده بود كه در دههء دوم عمرش يعنى حدود بيست سالگى شهيد شد ودر زندان دادگاه ويژهء روحانيت در سال 1990 اعدام گرديد و تهمت او عقيدتى و بر طبق روال معمول وهابيت بود.

3-شيخ قدرهء الله جعفرى: از فرزندان اهل سنت خراسان بود كه از مدارس دينى پاكستان فارغ التحصيل شده و بعد از باز گشتش به ايران زندانى و در سال 1990 اعدام گرديد. ايشان نيز در سن حدود بيست سالگى بود. 

4-شيخ ناصر سبحانى:از علماء اهل سنت كردستان بود كه در تفسير قرآن نظرات ثاقبى داشته و در اين زمينه كار كرده بود، در سال 1992 به تهمت وهابيت بعد از شكنجه هاى فراوان اعدام گرديد كه جرم او مثل بقيه فقط عقيدتى بود، و در دههء سوم عمر خودش در وقت شهادتش بود حدود  سى سالگى.

5-دكتر على مظفريان: از پزشكان -جراح قلب- مشهور شيراز بود كه در عهد شاه تغيير مذهب داده و از تشيع خارج شده و عقيدهء اهل سنت را پذيرفته بود، و بعد از انقلاب در شيراز با همكارى اهل سنت شيراز منزلى را خريده و با اجازهء رسمى به مسجدى تبديل كرده بودند، كه ايشان در آنجا خطبه مي‌خواند، ولى بعد از مدتى دستگير و بعد از شكنجه‌هاى شديد در زندان و گرفتن اعترافات موهن جهت ترور شخصيت، او در سال 1992 اعدام گرديد.

6-علامه احمد مفتى زاده: از رهبران مذهبى  مشهور كردستان و مؤسس اولين جنبش اهل سنت در ايران بعد از انقلاب بود كه  شوراى مركزى اهل سنت -شمس- نام گرفت، و به خاطر مواضع روشن و بدون نفاقى كه مي‌گرفت و مخالفت علنى با خمينى در حين سخنرانى در حسينيهء ارشاد به او تيراندازى شد و بعد از آن دستگير و در حدود بعد از 10 سال زندان و بعد از اينكه از امراض متعددى كه در زندان دچارش كرده بودند واز مرگش مطمئن شده بودند از زندان بيرونش نموده و براى رفتن به علاج در خارج ممنوع شده و بعد از چند ماهى در سال 1993 برحمت الهى پيوست كه تشييع جنازه اش هم ممنوع شده بود.

7-شيخ محمد صالح ضيائى: از رهبران و علماء بزرگ اهل سنت بندرعباس كه داراى مدرسه اى دينى-حوزه علميه- بود كه اطلاعات خواستار تعطيل كردن آن از او شده بود كه با امتناع او مواجه شده و جواب داده كه خود شما مي‌توانيد تعطيلش كنيد، و به او گفته بودند كه دانشجويانى كه شما براى تحصيل در مدينه منوره فرستاديد براى ما از موشكهاى صدام حسين خطرناك‌تر هستند، و در سال 1994 بعد از چند روز بازجويى  بطرز فجيعى در بيابان ترور و قطعه قطعه شده بود تا شاهدى از عدل علوى سربازان مجهول امام زمان- اطلاعات – باشد.

8-مولوى عبدالعزيز اللهيارى: امام جمعهء اهل سنت بيرجند بود كه در سال 1994 بعد از چند روز بازجويى از طرف دادگاه ويژهء روحانيت مشهد و شكنجه بوسيلهء سوزن  مسموم شده بود.

9-دكتر مولانا احمد سياد ميرين: ايشان تنها دكتراى علم حديث در ايران بود كه از فارغ التحصيلان داشگاه اسلامى مدينه منوره بود بعد از بازگشت مدرسهء دينى كوچكى در اقصى نقاط بلوچستان در اطراف كنارك-زرآباد- بنا كرده بود كه بعد از مدتى از طرف دادگاه ويژهء روحانيت به اتهام وهابيت به15 سال زندانى محكوم شد كه 5 سال  آنرا در گذراند، ودر سال 1996 بعد از خروج از زندان كه براى چند روزى  به امارات رفته بود بعد از باز گشت از امارات در فرودگاه بندرعباس بوسيلهء اطلاعات  دستگير وبعد از سه روز جسد او را در بيابان انداخته بودند تا شاهدى ديگر از تطبيق وحدت اسلامى اى باشد كه رژيم فرقه گراى منافق بدروغ مردم جهان را بدان فريفته است

10-مولانا عبدالملك ملازاده:  از رهبران و فعالان مذهبى بلوچستان و پسر بزرگ رهبر مذهبى بلوچستان مولانا عبدالعزيز بود،  كه بعد از انقلاب همراه با 400 نفر از علماء اهل سنت در سراسر ايران در ارتباط با شوراى شمس زندانى شد، و بعد از آزادى از زندان حركت محمدى اهل سنت را ايجاد كرد و در نهايت از تدريس هم ممنوع شد، تا اينكه ناچار به هجرت از وطن شد كه در سال 1996 در شهر كراچى بوسيلهء مزدوران اطلاعات امام زمانى ايران در روز روشن ترور شد.

11-مولوى عبدالناصر جمشيدزهى: از جوانان متدينى بود كه بعد از هجوم سپاه پاسداران به منزلش در خاش-بلوچستان- ناچار به هجرت به پاكستان شد و در آنجا بعد از فراغت از تحصيل در دانشگاه تدريس مي‌كرد، كه در سال 1996 به همراهى مولوى عبدالملك در كراچى بوسيلهء اطلااعات ايران ترور شد.

12-شيخ فاروق فرساد: از شاگردان و همكاران  بارز علامه احمد مفتى زاده در كردستان بود كه بعد از سالها زندانى شدن به مدت پنج سال به رضائيه تبعيد شد كه بعد از پايان مدت تبعيدش در همانجا در سال 1996 ترور شد.

13- شيخ ملا محمد ربيعى: از علماء و نويسندگان سرشناس كردستان و امام جمعهء اهل سنت كرمانشاه بود كه در سال 1996 بوسيلهء اطلاعات ترور و مسجد او نيز تعطيل گشت كه بعد از آن تظاهراتى انجام گرفت كه تعدادى در اين تظاهرات كشته و زندانى شدند.

14-دكتر مولانا عبدالعزيز كاظمى بجد:  از فارغ التحصيلان شاگرد اول دانشگاه اسلامى  مدينهء منوره بود كه در سال 1996 فقط بخاطر سنى بودن ومعتقداتش مثل بقيهء شهداء علماء سنت بعد از سه روز شكنجه وحشيانه از طرف اطلاعات زاهدان جسدش را  در خيابان انداخته بودند كه آثار شكنجه در صورت وفك مچاله شده اش هويدا بوده است كه آثار كينه هاى  پاسداران خمينى را روشن ساخته است.

15-مولوى حبيب الله حسين بر:از علماء اهل سنت سراوان-بلوچستان- ميباشد كه از سال 1991 از طرف اطلااعات سراوان بعد از خروج از زندان به شرط همكارى  ربوده شد وهيچ اثرى از او نيست كه احتمالا ترور شده است

16- مولوى يارمحمد كهرازهى: امام جمعهء اهل سنت شهرستان خاش ومدير مدرسهء دينى مخزن العلوم خاش بطور مشكوكى در سال 1997 درگذشت كه شواهد و قرائن و وضعيت و موقعيت وى اين تفكر را تقويت مى‌نمايد كه وى توسط مأموران اطلاعاتى نظام  كشته شده است. ادامه دارد

 


حديث
اِنَمَا الاَعمَالُ بِالنيَات و اِنَمَا لِکُل امرءٍ مَا نَوَي فمن کانت هجرته الي الله و رسوله فهجرته الي الله و رسوله
همانا اعمال بسته به نيت است و شخص بسته به نيتش بهره مي برد. پس کسي که هجرتش براي خدا و رسول باشد پس هجرتش براي‏ آنهاست
نظرسنجي

مؤثرترین کانال اهل سنت در هدایت شیعیان کدام است؟





خبرنامه