منوي اصلي
آخرين دانلودها
آمار سايت
مقالات : 848
مهتدون : 25
کليپهاي صوتي : 353
کليپهاي تصويري : 12
دانلود کتاب : 291
دانلود نرم افزار : 0
بازديد امروز : 340
بازديد کل : 2567257
 
   
مختصري از زندگي آيت الله العظمي برقعي رحمه الله عليه
صاحب اثر: دکتر عبدالله حیدری  تاريخ درج مقاله:2012-01-17  تعداد بازديد:848
شخصیتهای بزرگ و حقیقی که با علم و دانش و عقل و منطق از خرافات روی گردانیده و راه حق را انتخاب کرده اند آقایان سعی می‌کنند که آنها را در تاریکی مطلق نگه دارند! و هیچ گونه اثری از آنان بدست مردم نرسد!. اما این واقعیت است که این شخصیت‌های بزرگواری که از تشیع به مذهب اهل سنت روی آورده‌اند نه تنها عالمند بلکه مانند سایر اهل سنت همواره داعی وحدت حقیقی بوده و هستند...

آيت الله العظمى علامه سيد ابو الفضل ابن الرضا برقعي قمی 

متولد: 1329 ﻫ ق مطابق با 1287 شمسي

متوفاي:1413هـ.ق مطابق با 1372 شمسي

که می سرود:

خرافت ضـد آیـات  الهـی است

ولی مذهب خرافات را پناهی است

خـرافات  نیست در دیـــن الهـی

ز مذهب  باشـد این  کفر و تباهـی

مقدمة حیدری

خوانندة عزیز وگرامی! با عرض سلام و آرزوی توفیق و سعادت چنانکه می‌دانید عصر ما از هر لحاظ عصر پیشرفت و توسعه است هم در راه خیر و هم در راه شر! شاید بتوان گفت که هیچ عصر و زمانی به اندازة عصر ما امکانات خیر و شر در اختیار انسان نبوده است خوشبخت و سرفراز کسی است که از فرصتها و امکانات موجود در راه خیر و سعادت و رستگاری خود و دیگران بهره بگیرد. چند سال پیش که داشتم این کتاب را آماده می‌کردم مقدمه را اینگونه شروع کرده بودم:

«خوانندة عزیز وگرامی!

شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد که گاهی فلان موضوع طوری گنگ و مبهم می نماید که تشخیص آن مقدور نیست، یا یک خبر از راه دور تا زمانی که مستند ثابت نشود به اندازه‌ای برای شما گیچ کننده و خسته کننده است که شما را کلافه می‌کند بویژه اگر موضوع خیلی مهم باشد.

 کشمکش مذاهب و مکاتب اعتقادی و فکری قرنهاست ادامه دارد و در این اواخر با پیشرفت علم و تکنولوژی و رشد چشمگیر اقتصاد و اسباب و امکانات نشر و پخش و دعوت پر و پا قرص بعضی از این مذاهب و مکاتب اعتقادی و فکری راه تبلیغات و پروپاگنده را در سطح بسیار قوی و گسترده‌ای پیش گرفته اند.

 بگونه‌ای که شاید برای خیلی‌ها حتی کسانی که اهل فکر و مطالعه هستند صدها شبهه و اشکال ایجاد کرده اند، یکی از قوی‌ترین و قدرت مندترین این مذاهب اعتقادی مذهب شیعه اثناعشری است که گر چه پنج در صد (5%) تا 7 در صد مسلمانان جهان را بیشتر تشکیل نمی دهند اما بدلیل داشتن امکانات سیاسی و اقتصادی گسترده چنان طوفانی از تبلیغات و شایعات و شبهات بپا کرده اند که خودشان هم در شگفت اند!.

 بخشی از این تبلیغات متعلق به موضع به اصطلاح خودشان «استبصار» (منظور از استبصار یعنی راهیاب شدن و هدایت یافتن از مذهب اهل سنت به مذهب شیعه اثناعشری) است.

مبلغان مذهب اثناعشری به گزاف مدعی هستند که تعدادی از شخصیتهای عمده اهل سنت از عقیده خودشان بر گشته و مذهب اثناعشری را پذیرفته اند اما دریغ از یک سند و مدرک قاطع!.

 گاهی مصری و گاهی اردنی و گاهی آسیایی و گاهی اروپایی و آفریقایی مستبصر می شوند، نه افراد عادی بلکه علماء و دانشمندان، جالب اینکه این فتوحات مبین! زیر عبای وحدت و تقریب انجام می گیرد!.

در این اسلام ناب! تناقض زیاد است این هم یکی! اگر وحدت و تقریب است این ادعاها چیست؟! اگر هدف و برنامه «استبصار» اهل سنت است پس شعار وحدت و تقریب چه معنایی دارد؟!.

 اگر این ادعاها درست می بود حداقل این تناقض هم کمی وزن می داشت اما کجاست استبصار و هدایت علماء و شخصیتهای اهل سنت؟! چند نفر گمنام و بی هویت به خود اجازه داده و برایشان سوژه ساخته اند که گویا اینها هدایت شده اند یا عده ای عوام از فلان کشور آفریقایی یا آسیایی به خاطر سد رمق و فرار از شرایط سخت زندگی فقیرانه تن به شیعه شدن و حتی نصرانی شدن می دهند! اما کجاست «استبصار» علماء و شخصیت‌های اهل سنت؟!

 در عوض شخصیتهای بزرگ و حقیقی که با علم و دانش و عقل و منطق از خرافات روی گردانیده و راه حق را انتخاب کرده اند آقایان سعی می‌کنند که آنها را در تاریکی مطلق نگه دارند! و هیچ گونه اثری از آنان بدست مردم نرسد!.

اما این واقعیت است که این شخصیت‌های بزرگواری که از تشیع به مذهب اهل سنت روی آورده‌اند نه تنها عالمند بلکه مانند سایر اهل سنت همواره داعی وحدت حقیقی بوده و هستند، غیر از آیت الله سید ابوالفضل برقعی قمی مؤلف این کتاب که ایشان را با قلم خودشان خواهید شناخت چند شخصیت را به طور نمونه معرفی می‌کنیم:

1-    آیت الله سید علی اصغر بنابی تبریزی

2-    علامه سید اسماعیل آل اسحاق خوئینی زنجانی

3-    استاد حیدر علی قلمداران قمی

4-    آیت الله شریعت سنگلجی تهرانی

5-    دکتر یوسف شعار تبريزی

6-    مهندس محمد حسین برازنده مشهدی

7-    حجت الإسلام دکتر مرتضی رادمهر تهرانی

8-    علی رضا محمدی تهرانی

9-    استاد علی محمد قضیبی بحرینی

10-  آیت الله العظمی محمد بن محمد مهدی خالصی عراقی

11-  آیت الله اسدالله خرقانی

12- دکتر صادق تقوی، استاد صادق دانشگاه تهران

13- دکتر علی مظفریان شیرازی

که تقریبا تمامی این شخصیت‌ها از خود آثار علمی و تحقیقی به جای گذاشته‌اند، امیدواریم پس از مطالعة این کتاب خوانندگان عزیز خود قضاوت کنند که حق چیست و حق‌جو کیست و چه کسانی باید راه استبصار را بپیمایند!.

اما از پیروان و داعیان شیعة اثناعشری مخلصانه و مجدانه خواهشمندیم که برای تحقق وحدت واقعی بین مسلمانان از لعنت و نفرین صحابة رسول الله (صلی الله وعلیه وآله وسلم ورضی الله عنهم أجمعین) دست بردارند و از تبلیغ منفی و منحرف کردن اهل سنت صرف نظر کنند تا همة آحاد امت اسلامی بتوانند در مقابل دشمنان اسلام محکم و استوار بایستد و از مقدسات اسلامی دفاع کنند.

اگر قرار باشد به بهانة وحدت و تقریب، بعضی مسلمانان ناآگاه و خوش نیت اهل سنت را از عقاید و باورهایشان منحرف کرده و از مذهب اصیل اهل سنت دور کنید و به مذهب شیعة اثناعشری سوق دهید، مطمئن باشید که مسلمانان بالاخره از این برخورد غیر اخلاقی سر در خواهند آورد و آنگاه همة تلاشها و زحمتهای شما نه تنها  بر باد خواهد رفت که صفحات سیاهی از شما در تاریخ به جای خواهد ماند.

 به امید آنکه عقلای این مذهب با مسلمانان رک و راست پیش بیایند و در فکر وحدت عملی و حقیقی مسلمانان باشند و جلو فعالان افراطی و مغرض خود را بگیرند زیرا که مصلحت علیای امت اسلامی مهمتر از مصلحت یک مذهب و طائفه است و وحدت و اتحاد هرگز با دشنام و اهانت و لعن و نفرین و تبلیغ برای مذهب منحرف ممکن نیست.

خوانندگان گرامی!

لازم به ذکر است که شایسته دانستیم مؤلف این کتاب آیت الله العظمی سید ابوالفضل ابن الرضا برقعی قمی را از زبان خود ایشان معرفی کنیم لذا مطالبی را به طور پراکنده از کتاب سوانح ایام یا خاطرات که به قلم توانای خود ایشان نگاشته شده را انتخاب و سر هم کردیم.

ان شاءالله که بتوانید شخصیت این بزرگوار را بدرستی بشناسید و تأکید میکنم برای آشنایی بیشتر با این چهره ناشناختة ایران زمین به تمام کتابهای دیگر ایشان بویژه سوانح ایام (یا خاطرات) مراجعه کنید».

اما خداوند خواست که به دلایلی (که فعلا نیازی به عرض آن نیست) نتوانم کتاب را تکمیل کنم با اینکه برای تهیة این گزیده چند بار کتاب سوانح ایام را خواندم و ورق زدم و بخشی از مطالب مورد نظر را انتخاب کردم اما کار ناتمام ماند.

اما همان بخش ناقص چندین مرتبه به مناسبتهای مختلف در مقدمة بعضی آثار برقعی بدون اسم چاپ شد. و در سایتها نیز منتشر گردید.

خدا را شکر اینک که خداوند فرصتی مهیا فرمود آنرا تکمیل و فعلا برای نشر الکترونی و اگر خداوند میسر کرد سپس چاپ آماده می‌کنم.  التماس دعای خیر دارم.

عبدالله حیدری

آذرماه 88 خورشیدی

زندگی‌نامة برقعی از زبان خود ایشان

حمد و سپاس خدايي را كه به اين ناچيز تميز درك حق و باطل داد و ما را به سوي خود راهنمايي كرد. الحمدلله الذي هدانا لهذا وما كنا لنهتدي لولا أن هدانا الله، إلهي أنت دللتني عليك ولو لا أنت لم أدر ما أنت و درود نامعدود بر رسول محمود محمد مصطفىص وأصحابه وأتباعه الذين اتبعوه بإحسان إلى يوم لقائه.

و بعد. عده‌اي از دوستان و همفكران اصرار كردند كه اين حقير فقير سيد ابوالفضل ابن الرضا برقعي، شرح احوال و تاريخ زندگي خود را به رشته‌ي تحرير در آورم و عقايد خود را نيز ضمن ذكر احوال خود بنگارم تا مفتريان نتوانند پس از موتم تهمتي جعل نمايند. زيرا كسي كه با عقايد خرافي مقدس نمايان مبارزه كرده دشمن بسيار دارد، دشمناني كه چون كسي را مخالف عقايد خود بدانند، از هر گونه تكفير و تفسيق و تهمت دريغ ندارند و بلكه اين كارها را ثواب و مشروع مي‌دانند!! و البته در كتب حديث نيز براي اين كار احاديثي جعل و ضبط شده است كه اگر فردي كم اطلاع آن روايات را ديده باشد مي پندارد كه آنها صحيح اند!.

به هر حال اين ذره ي بي مقدار خود را قابل نمي‌دانم كه تاريخ زندگاني داشته باشم، ولي براي اجابت اصرار دوستان لازم دانستم كه درخواستشان را رد نكنم، و بخشي از زندگاني ام را به اختصار برايشان بنگارم، گرچه گوشه هايي از آن را در بعضي از تأليفاتم به اشاره ذكر نموده ام و به لحاظ اهميت آنها ناگزير در اينجا نيز بعضي از آن مطالب را تكرار مي‌كنم.

 

 

نسب شریف برقعی

بدانكه نويسنده از اهل قم و پدرانم تا سي نسل در قم بوده اند و جد اعلايم كه در قم وارد شده و توقف كرده موسي مبرقع فرزند امام محمد تقي فرزند حضرت علي بن موسي الرضا ؛ مي‌باشد كه اكنون قبر او در قم معروف و مشهور است، و سلسه نسبم چون به موسي مبرقع مي‌رسد ما را برقعي مي‌گويند، و چون به حضرت رضا مي‌رسد رضوي و يا ابن الرضا مي‌خوانند و از همين جهت است كه شناسنامه‌ي خود را «ابن الرضا» گرفته‌ام.

سلسلة نسب و شجره نامه ام، چنانكه در كتب انساب و مشجرات(شجره نامه) ذكر شده و در يكي از تأليفاتم موسوم به «تراجم الرجال» نيز در باب الف نوشته‌ام، چنين است:

أبوالفضل بن حسن بن أحمد بن رضي الدين بن مير يحيي بن مير ميران بن أميران الأول ابن مير صفي الدين بن مير أبوالقاسم بن مير يحيي بن السيد محسن الرضوي الرئيس بمشهدالرضا من أعلام زمانه بن رضي الدين بن فخر الدين علي بن رضي الدين حسين پادشاه بن أبي‌القاسم علي بن أبي علي محمد بن أحمد بن محمد الأعرج ابن أحمد بن موسی المبرقع، ابن الإمام محمد الجواد. رضي الله عن آبائي وعني وغفرالله لي ولهم.

والدم سيد حسن، اعتنايي به دنيا نداشت و فقير و تهي دست و از زاهدترين مردم بود و در سنين پيري و در حال ضعف و ناتواني حتي در فصل زمستان و در هواي يخ بندان، كار مي‌كرد. ولي خوش حالت و شاد و شب زنده دار و اهل عبادت و بسيار افتاده حال و سخاوتمند و متواضع بود.

 و أما جد اول يعني والد والدم، سيد احمد مجتهدي بود مبارز و بي ريا و از شاگردان ميرزاي شيرازي صاحب فتواي تحريم تنباكو، و مورد توجه وي بود و چنانكه در «تراجم الرجال» نيز آورده ام:

 وي پس از ارتقاء به درجه ي اجتهاد از سامراء به قم مراجعت كرد و مرجع امور دين و حل و فسخ و قضاوت شرعي محل بود و اثاث البيت او مانند سلمان و زندگي او ساده مانند ابوذر بود و درهم و ديناري از مردم توقع نداشت.

تحصيلات ابتدايي

به هر حال چون پدرم فاقد مال دنيا بود، در تعليم و تربيت ما استطاعتي نداشت، بلكه به بركت كوشش و جوشش مادرم كه مرا به مكتب مي‌فرستاد و هر طور بود ماهي يك ريال به عنوان شهريه براي معلم مي‌فرستاد، درس خواندم.

مادرم «سكينه سلطان» زني عابده، زاهده و قانعه بود كه پدرش حاج شيخ غلامرضا قمي صاحب كتاب رياض الحسيني است و مرحوم حاج شيخ غلامحسين واعظ و حاج شيخ علي محرر برادران مادرم مي‌باشند و كتاب «فائدة المماة» را شيخ غلامحسين نوشته است. به هر حال مادرم زني بود بسيار مدبره كه فرزندانش را به توفيق  إلهي از قحطي نجات داد. و در سال قحطي يعني در جنگ بين الملل اول كه ارتش روسيه وارد ايران شد، اين بنده پنج ساله بودم.

هنگام كودكي و رفتن به مكتب مورد توجه معلم نبودم، بلكه به واسطه‌ي گوش دادن به درس اطفال ديگر، كم كم، خواندن و نوشتن را فرا گرفتم. و در مكاتب قديمه چنين نبود كه يك معلم براي تمام شاگردان در يك اتاق درس بگويد بلكه هر كدام از اطفال درس اختصاصي داشتند.

 نويسنده چون شهريه مرتب نمي‌دادم درس خصوصي نداشتم، فقط در پرتو درس اطفال ديگر توانستم پيش بروم و حتي دفتر و كاغذ مرتبي نداشتم بلكه از كاغذهاي دكان بقالي و عطاري كه يك طرف آن سفيد بود استفاده مي‌كردم!.

 ولي در عين حال بايد شكر كنم كه كلاسهاي جديد با برنامه‌هاي خشك و پرخرج به وجود نيامده بود. زيرا با اين برنامه‌هاي جديد هر طفلي بايد چندين دفتر و چندين كتاب داشته باشد تا او را به كلاس راه بدهند، اما همچو مني كه حتي يك قلم و يك دفتر در سال نمي‌توانستم تهيه كنم چگونه مي‌توانستم دانش بياموزم.

تحصيلات حوزوي

پس از تكميل درس فارسي و قرآن در همان ايام بود كه عالمي به نام حاج شيخ عبدالكريم حائري يزدي كه از علماي مورد توجه شيعيان بود و در اراك اقامت داشت، بنا به دعوت اهل قم در اين شهر اقامت كرد و براي طلاب علوم ديني حوزه‌اي تشكيل داد.

 نويسنده كه ده سال يا 12 سال داشتم تصميم گرفتم در دروس طلاب شركت كنم، و به مدرسه‌ي رضويه كه در بازار كهنه‌ي قم واقع است، رفتم تا حجره‌اي تهيه كنم و در آنجا به تحصيل علوم ديني بپردازم.

سيدي بنام سيد محمد صحاف كه پسر خاله‌ي مادرم بود در آن مدرسه توليت و تصدي داشت و در امور مدرسه نظارت مي‌كرد، اما چون كوچک بودم حجره اي به من ندادند لذا ايوان مانندي كه يك متر در يك متر و در گوشه‌ي دالان مدرسه واقع بود و خادم مدرسه جاروب و سطل خود را در آنجا مي‌گذاشت به من واگذار شد.

 خادم لطف كرده دري شكسته بر آن نصب كرد من هم از خانه‌ي مادر گليمي آوردم و فرش كردم و مشغول تحصيل شدم و شب و روز در همان حجره‌ي محقر و كوچک بودم كه مرا از سرما و گرما حفظ نمي‌كرد زيرا آن در شكاف و خلل بسيار داشت.

به هر حال مدتي قريب به دو سال در آن حجره‌ي محقر بودم و گاهي شاگردي علاف و گاهي شاگردي تاجري را پذيرفته و بودجه‌ي مختصري براي ادامه‌ي تحصيل فراهم مي‌كردم. و از طرف پدر و يا خويشاوندان و يا اهل قم هيچگونه كمك و يا تشويقي به كسب علم برايم نبود.

 تا اينكه تصريف و نحو يعني دو كتاب مغني و جامي را خواندم و براي امتحان به نزد حاج شيخ عبدالكريم حائري و بعضي از علماي ديني ديگر كه طلاب در محضر ايشان براي امتحان شركت مي‌كردند، رفتم و به خوبي از عهده‌ي امتحان برآمدم.

بنا شد شهريه‌ي مختصري كه ماهي پنج ريال باشد به من بدهند، ولي ماهي پنج ريال براي مخارج ضروري من كافي نبود، لذا چند نفر را واسطه كردم تا با حاج شيخ عبدالكريم صحبت كردند و قرار شد ماهي هشت ريال برايم مقرر شود. تصميم گرفتم به آن هشت ريال قناعت كنم و به تحصيل ادامه دهم.

 و براي اينكه بتوانم با همين شهريه زندگي را بگذرانم ماهي چهار ريال به نانوايي مي‌دادم كه روزي يك قرص و نيم نان جو به من بدهد، چون نان جو قرصي يك دهم ريال قيمت داشت.

 بنابر اين، هر روزي سه شاهي براي مصرف نان مقرر داشتم كه در ماه مي‌شد چهار ريال و نيم. و دو ريال ديگر را براي خورش مي‌دادم و يك من برگه زرد آلوي خشك خريداري كردم و در كيسه‌اي در گوشه‌ي حجره ام گذاشتم كه روزي يك سير آن را در آب بريزم و با آب زردآلو و نان جو شكم خود را سير گردانم و يك ريال و نيم ديگر از آن هشت ريال را كه باقي مي‌ماند براي مخارج حمام مي‌گذاشتم كه ماهي چهار مرتبه حمام بروم كه هر مرتبه هفت شاهي لازم بود و مجموعا يك ريال و نيم مي‌شد.

بدين منوال مدتي به تحصيل ادامه دادم تا به درس خارج رسيدم و فقه و اصول را فرا گرفتم و در ضمن تحصيل، براي طلابي كه مقدمات مي‌خواندند تدريس مي‌كردم و كم كم در رديف مدرسين حوزه‌ي علميه قرار گرفتم و بدون داشتن كتاب‌هاي لازم و از حفظ، فقه و اصول و صرف و نحو و منطق را درس مي‌گفتم.

برقعي از نگاه ديگران

علاوه بر اين چون در جواني و در دوران تحصيل با آيت الله سيد كاظم شريعتمداري همدرس بودم و در ايام اقامت در قم با ايشان مراوده داشتم، گمان نمي‌كردم وي انصاف را زير پا بگذارد.

 وي تا هنگام كتاب «درسي از ولايت» تا حدودي از من حمايت مي‌كرد و مهمتر اينكه تأييديه‌اي برايم نوشته و از من تعريف و تمجيد نموده و تصرفات مرا در امور شرعيه مجاز دانسته بود و حتي پس از انتشار «درسي از ولايت» نيز تا مدتي سكوت اختيار كرد.

من نيز با توجه به سوابقم با وي، جواب او را به استفتايي كه در اين موضوع از او شده بود، در كارتي كوچك چاپ و تكثير كردم و به هر يك از كساني كه به مسجد يا منزل ما مي‌آمدند، يكي از اين كارتها مي‌دادم.

همچنين آيت الله حاج شيخ ذبيح الله محلاتي در پاسخ سؤال مردم درباره كتاب «درسي از ولايت» مي‌نويسد:

كتاب درسي از ولايت حجت الاسلام عالم عادل آقاي برقعي را خوانده ام، عقيده او صحيح است و ترويج وهابي نمي‌كند. سخنان مردم تهمت به ايشان است. اتقوا الله حق تقاته، ايشان مي فرمايد اين قبيل شعر درست نيست:

جهان اگر فنا شود علي فناش مي‌كند

قيامت اگر بپا شود علي بپاش مي‌كند

بنده هم عرض مي‌كنم اين شعر درست نيست.

امضاء: محلاتي

آقاي علي مشكيني نجفي نيز مي‌نويسد:

اينجانب علي مشكيني كتاب مستطاب درسي از ولايت را مطالعه نمودم و از مضامين عاليه آن كه مطابق با عقل سليم و منطق دين است خرسند شدم.

امضاء: علي مشكيني

 

آقاي حجت الاسلام سيد وحيدالدين مرعشي نجفي مي‌نويسد:

بسمه تعالي

حضرت آقاي علامه برقعي دامت افاضاته العاليه، شخصي است مجتهد و عادل و امامي المذهب و بنا به گفتار مشهور (كتاب و تأليف شخص دليل عقلش و آينه عقيده‌اش مي‌باشد) و ايشان مطالب بسيار عاليه راجع به مقام و شأن حضرت اميرالمؤمنين (ع) و ساير ائمه هدي عليهم السلام در كتاب «عقل و دين» و كتاب «تراجم الرجال» كه تازه به طبع رسيده و در ساير كتاب‌هاي ديگرشان نوشته اند.

 و جار و جنجال و قيل و قال يك عده اشخاص مغرض و يا عجول و عصبي كه كتاب مستطاب درسي از ولايت را كاملا نخوانده و ايمان خود را از دست داده و قضاوت ظالمانه در حق معظم له مي‌كنند كوچكترين تأثيري نزد علما و عقلا ندارد!.

 واي به حال كساني كه اين ذريه طاهر ائمه هدي عليهم السلام را كه از چند نفر مراجع، تصديق اجتهاد دارد رنجانيده و در عين حال بهتان عظيم و افتراي شديد بر يك نفر مسلمان عالم فقيه ميزنند.

حق تعالي فرموده: ﴿ žcÎ) tûïÏ%©!$# tbq™7Ïtä† br& yì‹Ï±n@ èpt±Ås»xÿø9$# ’Îû šúïÏ%©!$# (#qãZtB#uä öNçlm; ë>#x‹tã ×LìÏ9r& ’Îû $u‹÷R‘‰9$# ÍotÅzFy$#ur 4 ª!$#ur ÞOn=÷ètƒ óOçFRr&ur Ÿw tbqßJn=÷ès? ÇÊÒÈ ﴾ [النور: 19]

خادم الشرع المبين: سيد وحيدالدين مرعشي نجفي

به تاريخ شهر ذي القعده الحرام 1389

22/10/1348

آيت الله خويي مرا خوب مي‌شناخت و به ياد دارم زماني كه در نجف سخنراني مي‌كردم و البته در آن زمان به خرافات حوزوي مبتلا بودم، ايشان سخنان مرا بسيار مي‌پسنديد و براي تشويق و اظهار رضايت از حقير، پس از پايين آمدنم از منبر، دهانم را مي‌بوسيد.

آقاي(آیت الله) شاهرودي نيز بسيار مرا تشويق و تمجيد مي‌كرد. و حتي زماني در نجف شعب باطله‌اي از فلسفه بوجود آمده و عده‌اي از طلاب به فراگيري كتب و افكار فلاسفه حريص شده بودند و مراجع نجف از من خواستند براي طلاب آنجا كه اكثرا در اثر بي اطلاعي از قرآن و سنت، تضاد آنها را با افكار فلاسفه نمي‌دانند، سخنراني كنم، و بدين منظور آيت الله شاهرودي حياط منزلش را براي سخنراني من فرش مي‌نمود و از من مي‌خواست كه منبر بروم و مسايل اعتقادي را براي طلاب بيان كنم!.

 من نيز درخواست ايشان را اجابت كرده و حقايق را براي طلاب بيان مي‌كردم. و ايشان از من اظهار رضايت و تجليل و تمجيد بسيار مي‌نمود، ولي در اين اواخر كه به مبارزه با خرافات قيام كردم همه كساني كه مرا مي‌شناختند و سوابق مرا مي‌دانستند مرا تنها گذاشتند و سكوت اختيار كردند و بعضي از ايشان نيز به مخالفت برخاستند!!.

پس از اينكه حكومت شاه سرنگون شد و آقاي (آیت الله سید روح الله) خميني  به رياست رسيد، خواستم با ايشان تماس بگيرم، زيرا در جواني حدود سي (30) سال با يكديگر همدرس و در يك حوزه بوديم و ايشان مرا كاملا مي‌شناخت.

 و حتي پيش از آنكه به ايران مراجعت كرده و با اوضاع و احوال جديد ايران و وضعيت معممين در ايران آشنا شود، در سخنراني خود پس از فوت فرزند بزرگش آيت الله حاج سيد مصطفي خميني (كه متن آن در صفحه 9 روزنامه كيهان پنجشنبه اول آبان ماه 1359 چاپ شده) هر چند جرأت نكرد اسمم را بياورد ولي به اشاره گفته بود:

 «از آقايان علماي اعلام گله دارم! اينها هم از بسياري از امور غفلت دارند، از باب اينكه اذهان ساده‌اي دارند، تحت تأثير تبليغات سوئي كه دستگاه راه مياندازد واقع مي‌شوند، تا از امر بزرگي كه همه گرفتار آن هستيم غفلت كنند! دستهايي دركار است كه اينها را بغفلت واميدارد! يعني دستهايي هست كه چيزي درست كنند و دنبالش سر و صدايي راه بياندازند!.

 هرچند وقت يكبار مسأله اي در ايران درست مي‌شود و تمام وعاظ محترم و علما و اعلام وقتشان را كه بايد در مسايل سياسي و اجتماعي صرف شود در مسايل جزئي صرف مي‌كنند.

در اينكه زيد مثلا كافر است و عمرو مرتد و آن يك وهابي است صرف مي‌كنند. عالمي را كه پنجاه سال زحمت كشيده و فقهش از اكثر اينهايي كه هستند بهتر است و فقيه‌تر ميباشد مي‌گويند وهابي است!.

 اين اشتباه است، اشخاص را از خودتان جدا نكنيد، يكي يكي را كنار نگذاريد، نگوييد اين كه وهابي است و آن كه بي‌دين است و آن نميدانم چه هست؟! (اگر اين كار را كرديد) براي شما چه مي‌ماند؟!»

با شنيدن نامم آقاي خميني به دخترم احترام بسيار كرد و نامه را گرفت و با خود برد و دخترم براي خداحافظي به اندرون نزد خانواده وي برگشت.

 زوجه ايشان به دخترم گفت ما جواب نامه را از آقا مي‌گيريم و برايتان به تهران مي‌آوريم. پس از مدتي خانم ثقفي به تهران آمد و ميهمان دخترم شد ولي پاسخي همراهش نبود، فقط گفت: آقا در جواب نامه پدرتان گفتند آقاي برقعي خودشان مجتهد و صاحب نظرند! ولي ايشان مردم دار نيستند!.

ديگر آيت الله طالقاني كه وقتي در اوايل انقلاب از زندان آزاد شد و من به ملاقاتشان رفتم، در اثناي صحبت ايشان سرش را پيش آورد و در گوشم گفت: مطالب شما حق است ولي فعلاً صلاح نيست كه اين حقايق را بگوييم! من مطمئنم در آن دنيا از ايشان سؤال مي‌كنند: پس كي صلاح است كه حقايق را بگوييد؟!

نمي‌دانم اعلاميه‌ام به دست آقاي بازرگان رسيده بود يا نه، به هر حال در ايامي كه دوره نقاهت را در منزل مي‌گذراندم آقاي مهندس مهدي بازرگان و دكتر صدر و مهندس توسلي براي عيادتم به منزل ما آمدند.

 پس از احوال پرسي، صورتم را نشان دادم و گفتم: آيا نتيجه تقليد را ديديد، كسي كه با من چنين كرده يك مقلد است كه كور كورانه از ديگران تقليد مي‌كند و اصلاً از آنها نمي پرسد، دليل شما براي صدور چنين دستوري چيست؟ پس شما و دوستانتان از تقليد آخوندها دست برداريد.

پسرم كه مي‌دانست آقاي موسوي اردبيلي مرا خوب مي‌شناسد و در دوران جواني زماني كه من در انزلي منبر ميرفتم وي پس از من به منبر ميرفت.

رونوشت اين نامه را خطاب به آقاي (آیت الله) محمد امامي كاشاني كه قبل از اينكه به مبارزه با خرافات بپردازم، به اينجانب بسيار اظهار ارادت مي‌كرد، نيز فرستادند.

پسرم در دوران طلبگي با محمد محمدي ري شهري مدتي همسايه بود و در مدرسه حجتيه حجره‌هايشان به هم متصل بود و ري شهري او را ميشناخت.

از قضا روز جمعه‌اي براي عرض تسليت به منزل آيت الله فيض كه از اهالي قم  و از خويشاوندان ما و مدعي مرجعيت نيز بود، رفتم.

 آن روز ايشان مجلس روضه و دعا داشت، چون براي دلداري و تسليت گويي خدمت ايشان رسيدم با آنكه هميشه اظهار لطف و خصوصيت مي‌كرد، اين مرتبه با چهره‌اي عبوس با من روبرو شد، مثل آنكه به نويسنده اعتراض داشت!.

 عرض كردم آيا اتفاقي افتاده كه اوقات شما تلخ است؟ در جواب فرمودند: من از شما توقع نداشتم. عرض كردم موضوع چيست؟ گفت: شما نامه‌اي نوشته‌ايد و مرا تهديد كرده‌ايد كه اگر غير از بروجردي را براي مرجعيت معرفي كنم آبروي ما را در بازار قم مي‌ريزيد؟!.

 عرض كردم من از اين نامه خبري ندارم، ممكن است نامه را بياوريد اگر امضا و خط من باشد مجعول است و برايشان قسم خوردم تا ايشان سخنم را باور كردند!.

پس از خاتمه مجلس كه بيرون آمدم، حيرت زده در اين انديشه بودم كه دست مرموزي براي تعيين مرجع تقليد دركار است و قضيه آنچنان كه من ميپندارم ساده نيست. فهميدم مرجعيت هم بازي شده براي بازيگرها، و با قضاياي بعدي معلوم شد دستي مرموز آقاي بروجردي را مرجع كرد و از وجود او بهره‌ها برد!!!.

در سال 1328 شمسي در زمان رئيس الوزرايي احمد قوام، آيت الله كاشاني قصد دخالت در انتخابات كرد تا از تعداد وكلاي انتصابي دربار در مجلس بكاهد.

نويسنده از دوستان صميمي آيت الله كاشاني بودم و تابستانها كه مي‌آمدم تهران به منزل ايشان وارد مي‌شدم، در همين سال بود كه به من فرمودند شما برويد يك ماشين دربست كرايه كنيد براي سفر به خراسان. اين بنده نيز چنين كردم و مهياي مسافرت شديم.

 آقاي شيخ محمد باقر كمره‌اي و يكي دو نفر ديگر نيز حاضر شدند با نويسنده و آقاي كاشاني و يكي از فرزندانشان كه جمعا شش نفر مي‌شديم به طرف مشهد حركت كرديم، دولت از مسافرت ما وحشت داشت كه مبادا در شهرهاي بين راه، ايشان وكلايي را براي مجلس تعيين و پيشنهاد كند و مردم را ترغيب كند به انتخابات و تعيين نمايندگاني كه خيرخواه ملت باشند.

 و لذا چون ما از تهران حركت كرديم، شهرهاي بين راه مطلع و آماده استقبال شدند و از آن طرف دولت به مأمورين شهرستانهاي بين راه ابلاغ كرده بود كه تا مي‌توانند اخلال كنند و بهانه‌اي بدست دولت بدهند كه آيت الله كاشاني را به تهران برگردانند.

سرهنگ و اطرافيان چون نوشته‌ي مرا ديدند گفتند خوب نوشته‌ايد، نامه را بردند و فرداي آن روز آمدند كه شاه دستور داده ملاي قمي و همراهانش آزادند.

در اتاق متصل به اتاق ما عده‌اي از توده‌اي‌ها و كمونيست‌ها محبوس بودند، پيغام دادند كه ما مي‌خواهيم فلاني را ببينيم. گفتم اشكالي ندارد تشريف بياورند. عده‌اي غير روحاني كه با من بازداشت بودند، گفتند ممكن است ما را به كمونيست بودن متهم كنند. من گفتم چه اتهامي، نترسيد بگذاريد بيايند. به هر حال آمدند و اظهار خوشوقتي كردند كه يك نفر روحاني شجاع هم پيدا مي‌شود كه با ديكتاتوري مخالف باشد. ما با ايشان گرم گرفتيم، آنها سؤالات و اشكالاتي به قوانين اسلام داشتند كه به آنها جواب گفتم.

ایران قبرستان بود!

در آن زمان تمام اهل علم از سياست و امور مملكتي بركنار بودند و دوري مي‌جستند و اگر كسي مانند كاشاني و يا اين بنده وارد مبارزه با ديكتاتوري مي‌شديم چندان مورد علاقه مردم نبوديم، و اصلا مردم ايران و خود ايران مانند قبرستاني بود كه سرنوشتش به دست گوركن‌ها باشد كه هر كاري بخواهند با مرده مي‌كنند!.

 فردي مانند كاشاني منحصر به فرد بود و ايشان زجر و حبس زياد ديد تا حركتي و موجي در ايران بوجود آورد تا آن زمان جبهه‌ي ملي و جبهه‌ي غير ملي اصلا وجود نداشت، و مرحوم مصدق را جز معدودي نمي‌شناختند.

ولي چون كاشاني سعي داشت يك مجلس شوراي ملي و وكلاي خيرخواه ملت سركار بيايند، لذا فتوا مي‌داد كه بر جوانان واجب است در انتخابات دخالت كنند، و لذا در همان زندان لبنان به اينجانب نامه‌اي نوشت كه:

 آقاي برقعي مانند آخوندهاي ديگر مسجد را دكان قرار نده و بپرداز به بيداري مردم و به سخن مردم كه مي‌گويند آخوند خوب كسي است كه كاري به اوضاع ملت نداشته باشد و كناره‌گير باشد، گوش مده و كاري كنيد كه مردم مصدق را انتخاب كنند، تا آن وقت ملت نمي‌دانستند مصدق كيست، و چه كاره است.

 كاشاني به تمام دوستانش توصيه مي‌كرد كه وكلايي صحيح العمل از آنجمله مصدق را انتخاب كنيد، پس به واسطه‌ي سفارشات و سخنراني هاي كاشاني و پيروانش مردم نام مصدق را شنيدند و تا اندازه‌اي شناختند.

 و در مواقع انتخابات مريدان كاشاني از اول شب تا صبح در پاي صندوقها مي‌خوابيدند كه مبادا صندوق عوض شود و كاشاني و مصدق وكيل نشوند، مردم را تحريك مي‌كرديم به رأي دادن به آقاي كاشاني و مصدق و چند نفري كه با اين دو نفر همراه بودند، تا اينكه به واسطه فعاليت مريدان كاشاني اين دو نفر رأي آوردند و وكيل تهران شدند، دولت ناچار شد كاشاني را آزاد كند و از لبنان به ايران آورد.

چون ملت خبر شد كه كاشاني با هواپيما وارد تهران مي‌شود، لذا همان روز ورود ايشان از فرودگاه مهرآباد تا درب منزل ايشان مملو از جمعيت بود. ما آن روز در تهران فعاليت مي‌كرديم، تا استقبال خوبي از ايشان به عمل آيد.

جلوگيري از تجليل و دفن جنازه رضاشاه در قم

چند سال طول نكشيد كه رضاشاه در جزيره موريس فوت شد، معروف است كه در آن جزيره قدم مي‌زده و به خود گفته اعليحضرت، قدر قدرت، قوي شوكت، زكي آي زكي، آي زكي، كه ياد زمان سلطنت خود مي‌كرده و مقصود او اين بوده كه در ايران اطرافيان او يك مشت مردمان هوا پرست متملق بودند كه به او مي‌گفتند اعلي حضرت قدر قدرت.

 و چون وفات كرد جنازه او را به ايران آوردند، و دولت و شاه تشويق مي‌كردند كه مردم از جنازه او تجليل كنند و با تشريفات زيادي جنازه را در قم دفن كنند، و علما و بزرگان قم را دعوت كردند كه از جنازه استقبال به عمل آيد.

 آيت الله بروجردي كه مرجع تقليد بود با صفوف طلاب بر جنازه او نماز بخوانند، و آقاي بروجردي كه يكي از علماي رياست‌مآب بود و از هر كاري براي حفظ رياست خود خودداري نمي‌كرد و به علاوه به شاه و درباريان و وكلاي مجلس علاقه داشت، حاضر گرديد تا بر جنازه شاه اقامه نماز كند.

نويسنده فكر كردم كه اگر از جنازه رضاشاه تجليل شود تمام كارهاي فاسد او امضاء خواهد شد، درصدد برآمدم كاري كنم كه مانع از تجليل جنازه گردد.

چند نفر طلبه جوان به نام فداييان اسلام تازه با من رفيق شده بودند، در آن زمان تقريبا سي و پنج (35) سال داشتم و از مدرسين حوزه علميه قم بودم، اين فداييان جوان كه سنشان از پانزده الي بيست و پنج سال بيشتر نبود با من مأنوس بودند و پناهگاه ايشان منزل ما بود، و برخي از ايشان نيز نزد نويسنده درس مي‌خواندند. با آنان مشورت كردم كه در منع تجليل جنازه پهلوي فكري بكنيد، گفتند شما اعلاميه بنويسيد ما آن را نشر مي‌دهيم.

اعلاميه‌اي نوشتم و در آن تهديد كردم كه هر كس بر جنازه شاه نماز بخواند و يا در تشييع جنازه او حاضر شود، برخلاف موازين دين رفتار كرده و ما او را ترور خواهيم نمود.

 اين اعلاميه چون منتشر شد، اثر بسيار خوبي داشت و كساني كه براي نماز بر جنازه دعوت شده بودند مخصوصا آقاي بروجردي به هراس افتادند كه مبادا به ايشان توهين شود و يا مورد حمله واقع شوند!.

 و لذا در صدد بر آمدند كه ناشرين اعلاميه را پيدا كنند، فداييان كه در قم منزل معيني نداشتند پراكنده و اكثرا مقيم تهران بودند و احتمال چنين كاري به ايشان نمي‌رفت، و از طرفي كمتر احتمال مي‌دادند كه نويسنده اعلاميه‌اي به آن تندي، سيد ابوالفضل برقعي قمي‌ باشد!!.

 و علاوه بر اين وقت ورود جنازه بسيار نزديك و افكار مسئولان حكومت پريشان بود، تا اينكه جنازه را وارد كردند، ولي آن چنانكه مي‌خواستند تجليل نشد، و چون در مسجد امام قم مجلس فاتحه‌اي گرفتند و سيدي به نام موسي خوئي قصد داشت در آن مجلس شركت كند، رفقاي ما او را گرفتند و كتك زدند به طوري كه خون از سرش جاري شد!.

 چون دولت چنين ديد از دفن جنازه در قم منصرف شد و جنازه را به تهران بردند، ديگر در تهران چه شده، بنده حاضر نبودم.

اشعار مؤلف راجع به مظلوميت خود

در ايامي كه روحاني نمايان و دكانداران مذهبي عليه من متحد و كمر به بدنام كردنم بسته بودند و به دولت شاه و اعمال زور متوسل شدند و عوام را براي غصب مسجد -من گذر دفتر وزیر- تحريك كردند و منزلم در محاصره آنان قرار داشت و امنيت از زندگيم سلب شده بود، ابيات ذيل را سرودم:

 

برقعي چون راه حق روشن نمود
آري آري راه حق دشوار بود
 هر كه عزت خواهد از درگاه حق
 زين سبب عالم نمايان دغــا
 پس به همدستي به جنبش آمدند
رشوه ها دادند بر اهل ستم
 پس به زور پاسبان و سيم و زر
 پايگاه حق پرستي شد خراب
 پايگاه دين و قرآن شد خــراب
 برقعي گفتا به دل اي هوشيار
 گفت بادل، آنچه اينجا باختي
نيست بازي كار حق، خود را مباز
گركه مسجد رفت گوروكان گل است
 گركه مسجد رفت گورو، باك نيست
 گشت مسجد خانقاه صوفيان
جاي جمع حق پرستان مسجد است
 نيست مسجد جاي مدح وروضه خوان
 آنكه همكار است با شمر و سنان
 اقتدا كن بر إمام لا فتي
آن امام كارگر در بوستان
آن امامي‌كه نبودي اهل زور
ني گرفتي خمس يا سهم امام
 آن امام دانش و فضل و هنر
آن امامي‌كه نخواندي جز خدا
قاضي الحاجات در عالم تك است
 آن كه هستي، نقشي ازفرمان اوست
برقعي با حق بساز و كن حذر
 

 

گمرهان را بهر خود دشمن نمود
راه پرخار است و پرآزار بود
بايدش سختي كشد در راه حـــــــق
روضه خوانان عوام بي حيا
 با خران خود به كوشــش آمدند
تا كه بنمودند ما را متهـــم
بسته شد مسجد ز اهل شور و شر
باز شد دكان نقالان خـــــواب
جاي آن شد نقل كذب هر كتاب
سود ديدي ني زيان زين كار و بار
غم مخور در راه حق پرداختي
آنچه آيد پيش، حق پد چاره ساز
صاحب مسجد تو را اندر دل است
تو بمان اي آنكه چون توپاك نيست
ترك آن بنما كه مسجد شد دكان
جاي درس وبحث قرآن، مسجد است
نيست مسجد جاي هر شمر و سنان
روضه‌خوانست روضه‌خوانست روضه‌خوان
دين حق را ميكن از بدعت جدا
ني امامي‌كه كند دين را دكان
ني گرفتي مسجدي با شر و شور
مي‌نخوردي آن امام از اين حرام
ني امام فاسقان بي خبر
ناخدايان را نخواندي در دعا
ناخداي كشتي امكان يك است
خاك و باد و آب سرگردان اوست
از حسودان دني بي خبر
 

 

خطاب به دشمنان

خطاب به دشمنان خود نيز با عنوان به دشمنها رسان پيغام ما را شعري سرودم:

دشمن ما را سعادت يار باد
هر كه كافر خواند ما را گو بخوان
هر كه خاري مي‌نهد در راه ما
هر كه چاهي مي‌كند در راه ما
هر كه علم و فضل ما را منكراست
هر كه گويد برقعي ديوانه است
ما نه اهل جنگ و ني ظلم ونه زور
 

 

روز و شب با عز و شأنش كار باد
او ميان مردمان ديندار باد
بار إلها راه او گلزار باد
راه او خواهم همي‌هموار باد
ملك و مالش در جهان بسيار باد
گو كه ما ديوانه، او هوشيار باد!
دادخواه ما به عقبي قادر جبار باد
 

 

مطالعة كتاب الغدير امين


حديث
اِنَمَا الاَعمَالُ بِالنيَات و اِنَمَا لِکُل امرءٍ مَا نَوَي فمن کانت هجرته الي الله و رسوله فهجرته الي الله و رسوله
همانا اعمال بسته به نيت است و شخص بسته به نيتش بهره مي برد. پس کسي که هجرتش براي خدا و رسول باشد پس هجرتش براي‏ آنهاست
نظرسنجي

مؤثرترین کانال اهل سنت در هدایت شیعیان کدام است؟





خبرنامه