منوي اصلي
آخرين دانلودها
آمار سايت
مقالات : 848
مهتدون : 25
کليپهاي صوتي : 353
کليپهاي تصويري : 12
دانلود کتاب : 291
دانلود نرم افزار : 0
بازديد امروز : 347
بازديد کل : 2515082
 
   
کيفيت حدوث مذهب تشيع و انشعاب آن به فرقه هاي مختلف
صاحب اثر: شاه ولی الله دهلوی  تاريخ درج مقاله:2012-01-16  تعداد بازديد:497
بايد دانست كه مذهب شيعه از ابتداى حدوث ظهورات رنگارنگ نموده و كسوتهاى گوناگون پوشيده و در هر وقت به رنگ ديگر ظاهر شده تا آنكه سلاطين صفويه در عراق و خراسان در ترويج اين مذهب و ضبط اصول و حفظ قوانين او كوشيدند و علماء وقت سعى وافر به تقديم رسانيده تمهيد اصول و تفريع فروع به جا آورده در كتب و رسايل مدون ساخته‌اند از آن باز تبديل و تحول اين مذهب موقوف شد و بر يك روش قرار گرفت و اين تلون و تبدل خاصه همين مذهب است و بس.....

 

در كيفيت حدوث مذهب تشيع و انشعاب آن به فرق مختلفه

نوشته‌ي: شاه ولي الله دهلوي

به نقل از كتاب ارزشمند

تحفه اثناعشري


بايد دانست كه مذهب شيعه از ابتداى حدوث ظهورات رنگارنگ نموده و كسوتهاى گوناگون پوشيده و در هر وقت به رنگ ديگر ظاهر شده تا آنكه سلاطين صفويه در عراق و خراسان در ترويج اين مذهب و ضبط اصول و حفظ قوانين او كوشيدند و علماء وقت سعى وافر به تقديم رسانيده تمهيد اصول و تفريع فروع به جا آورده در كتب و رسايل مدون ساخته‌اند از آن باز تبديل و تحول اين مذهب موقوف شد و بر يك روش قرار گرفت و اين تلون و تبدل خاصه همين مذهب است و بس به خلاف مذاهب ديگر كه با وصف اختلاف اهل آن مذاهب در فروع مذهب اصول را هيچگاه تبديل نكرده‌اند و نقل و تحويل در اركان مذهب خود جايز نداشته‌اند و با تيان مبانى مذهب تشيع مناسب هر وقت مذهبى تراشيده‌اند و بر يك اسلوب قرار نگرفته و تبديل اصول و تحويل اركان بسيار در اين مذهب واقع شده است.
تفصيل اين اجمال آنكه چون در زمان خلفاء ثلاثه رضي الله عنهم فتح بلاد كفار از يهود و نصارى و مجوس و بت پرستان به عنايت ايزدى بدست صحابه كرام و تابعان عظام واقع شد و قتل و اسر و نهب در كفار نگون ‌سار اتفاق افتاد و كمال ذلت و عار بآنها لاحق گرديد بحديكه زنان دوشيزه آنها فراش دانى اهل اسلام شدند و اطفال آنها كنيزك و غلام اجلاف عرب گرديدند و اخذ جزيه بكمال هوان و مذلت از بقيه آنها مرسوم و معمول گشت در عهد خليفتين اولين به جهت غلبه حميت و شدت عصبيت دست و پا زدند و به قتال و جدال برخاستند، چون نصرت الهي پى در پى مددگار طايفه اسلام بود غير از خيبه و خسران و كبت و خذلان بدست نياوردند. ناچار در عهد خليفه ثالث حيله ديگر انگيختند و به حبل متين مكر آويختند پس جماعه كثير از آنها به كلمه اسلام گويا شده خود را در شمار مسلمين داخل كردند و در پى اطفاء نور اسلام و ايقاع فتنه و فساد و بغض و عناد در فرقه مسلمين شدند و تدبير و حيله براى اينكار جستند ناگاه به تقدير ربانى چون انقضاء ايام خلافت نزديك شد جماعه از مردم مصر بر خليفه ثالث بغى ورزيدند و خلعت خروج پوشيدند آن جماعه از همه پيشتر و بيشتر در افروختن اين آتش ساعى گشتند و اين فرصت را غنيمت شمردند و از اطراف و جوانب خصوصاً كوفه و نواحى عراق خود را بمدينه منوره على افضل ساكنيها التحية و السلام رسانيدند و تقرير فتنه انگيز كه از سالها مهيا كرده بودند و به جهت ترس از صولت اهل اسلام بر زبان نمى ‌آوردند بر ملا آغاز نهادند و هر گاه شهادت آن خليفه بر حق و خلافت حقه خاتم الخلفاء اميرالمؤمنين رضي الله عنه صورت گرفت خود را عداد محبين و مخلصين آن جناب وا نمودند و خويشتن را به شيعه على ملقب ساختند و به اين درآمد كمال فرحت و شادى نصيب ايشان شد و خواستند كه مكونات ضماير خبث ذخاير خود را بى دغدغه در پايه اظهار و ابراز آرند و اين فتنه را كه قريب الاطفاء و الانتفاء بود دراز و پهنا درآورند.
كلانتر اين گروه (عبدالله بن سبأ يهودى يمنى صنعانى) بود كه سالها در يهوديت علم تلبيس و اضلال افراخته و نرد دغا و دغل باخته سرد و گرم فتنه انگيزى چشيده و نشيب و فراز اين صحرا را ديده خيلى پركار برآمده بود هر كسى را از اهل فتنه به طورى فريب دادن آغاز نهاد و فراخور استعداد هر يك تخم ضلالت كاشتن بنياد كرد. اولاً اظهار بنياد كمال محبت و اخلاص به خاندان نبوى و دودمان مصطفوى و تحريض بر محبت اهل بيت و استحكام در اين امر شروع كرد و التزام جانب خليفه بر حق و ايثار او بر ديگران و ميل نكردن به مخالفان او بيان نمود و اين معنى مقبول خاص و عام و مرغوب كافه اهل اسلام گرديد و باعث اعتقاد بر نصيحت و خيرخواهى او گشت و چون جماعه را بدين دام گرفتار كرد اولاً القا نمود كه جناب مرتضوى بعد از پيغمبر افضل مردم و اقرب ايشان است به سوى پيغمبر و وصى او و برادر او و داماد اوست و آيات وارده در فضائل آن جناب و احاديث مرويه در مناقب آن عالى قباب باضم موضوعات و مخترعات خود منتشر ساخت هرگاه ديد كه تلامذه او به تفضيل جناب مرتضوى بر جميع اصحاب قائل شدند و اين معنى در اذهان ايشان رسوخ و استحكام پذيرفت جماعه را از خلص اخوان و برگزيده ياران خود سر ديگر تعليم كرد كه جناب مرتضوى وصى پيغمبر بود و پيغمبر او را بنص صريح خليفه ساخته و خلافت او در قرآن مجيد از آية (إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آَمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ (المائده/ 55)  مستنبط مي شود ليكن صحابه بغلبه و مكر وصيت پيغمبر را ضايع ساختند و اطاعت خدا و رسول نه كردند و حق مرتضى را تلف نمودند و همه براى طمع دنيا از دين برگشتند و مناقشه كه فيما بين سيدة النساء و خليفه اول در باب فدك رفته بود و آخرها به صلح و صفا انجاميده دست آويز و متمسك ساخت و هر يك را به كتمان اين سر وصيت بالغه نمود و گفت اگر با مردم شما را از اين جنس مقاوله و محاوره در ميان آيد نام من نگيريد و از من تبرا و بيزارى اظهار نمائيد كه مرا غرض ازين وصيت و نصيحت محض بيان حق و اظهار واقع است نه نام و نشان و نه صيت و جاه. بجهت اين وسوسه‌ي او گفت و شنود اين مقدمات و سب و طعن خلفا در لشكريان حضرت امير جارى شد و مناظرات و مجادلات شدن گرفت تا آنكه حضرت امير رضي الله عنه بر سر منبر بر ملأ خطبه‌ها فرمود و ازين جماعه بيزارى و تبرا ظاهر نمود و برخى را به وعيد و ضرب حد تهديد كرد ابن سبأ چون ديد كه اين تير او هم بر هدف نشست و فتنه و فساد در عقيده اهل اسلام مداخلت كرد با هم بگفت و گو مى آويزند و آبروى يكديگر ميريزند جماعه را از اخص الخواص شاگردان خود بر چيده در خلوت خالى از اغيار بعد از گرفتن عهد و ميثاق و پيمان و قسم سر ديگر باريكتر و نازكتر در ميان نهاد كه از جناب مرتضوى چيزها صادر ميشوند كه مقدور بشر نيست از خوارق عادات و قلب اعيان و اخبار از غيب و احياء اموات و بيان حقايق الهيه و كونيه و محاسبات دقيقه و جوابات حاضره و بلاغت عبارت و فصاحت الفاظ و زهد و تقوى و شجاعت مفرطه و قوتى كه چشم و گوش جهان و جهانيان مانند آن نديده و نشنيده هيچ ميدانيد كه اين همه از كجاست و سر اين امر چيست همه تن بعجز در دادند و زمام تسليم و انقياد بدست او نهادند بعد از تشويق بسيار و تاكيد بيشمار در حفظ اسرار وا نمود كه اين همه خواص الوهيت است كه ظهور مى ‌نمايند و در كسوت ناسوت لاهوت جلوه مى ‌فرمايد فاعلموا ان عليا هو الا له و لا اله الا هو و بعض كلمات مرتضوى را كه در حالت سكر و غلبه حال كه اولياء الله ميباشد مثل انا حي لا يموت انا باعث من في القبور انا مقيم القيامه از آنجناب سر بر زده بود مؤيد مقاله و شاهد دلالت خود گردانيد و رفته رفته بحكم: «كل سر جاوز الا ثنين شاع» اين مقاله قبيحه فاش شد و به جناب مرتضوى رسيد و آنجناب آنجماعه را مع ابن سبأ تهديد به احراق نار فرمود و توبه داد بعد از آن اجلا فرمود بمداين چون در مداين رفت باز همان مقاله قبيحه خود را اظهار كرد و تلامذه خود را به آذربيجان و عراق منتشر ساخت و جناب مرتضوى بسبب اشتغال بحرب بغاة شام و مهمات خلافت بحال او و اتباع او نپرداخت تا آنكه مذهب او رواج گرفت و شيوع پيدا كرد پس لشكريان حضرت امير بسبب رد و قبول وسوسه اين شيطان لعين چهار فرقه شدند:

اول: فرقه (شيعه اولى) و (شيعه مخلصين)

كه پيشوايان اهل سنت و جماعت‌اند بر روش جناب مرتضوى در معرفت حقوق اصحاب كبار و ازواج مطهرات و پاسدارى ظاهر و باطن با وصف وقوع مشاجرات و مقاتلات و صفاى سينه و برائت از غل و نفاق گذرانيدند و اينها را (شيعه اولى) و (شيعه مخلصين) نامند و اين گروه من جميع الوجوه بحكم (ان عبادي ليس لك عليهم سلطان... * الآيه. الحجر: 42) از شر آن ابليس پر تلبيس محفوظ و مصون ماندند و لوثى بدامن پاك آنها از نجاست آن خبيث نرسيد و جناب مرتضوى در خطب خود مدح اينها فرمود و روش اينها را پسنديد.

دوم: (فرقه شيعه تفضيليه)

كه جناب مرتضوى را بر جميع صحابه تفضيل ميدادند و اين فرقه از ادناى تلامذه آن لعين شدند و شمه از وسوسه او قبول كردند و جناب مرتضوى در حق اينها تهديد فرمود كه اگر كسى را خواهيم شنيد كه مرا بر شيخين تفضيل ميدهد او را حد افترا كه هشتاد چابك است خواهم زد.

سوم: (فرقه شيعه سبيه)

كه آنها را (تبرائيه) نيز گويند جميع صحابه را ظالم و غاصب بلكه كافر و منافق ميدانستند و اين گروه از اوسط تلامذه آن خبيث گشتند و مشاجرات ام الؤمنين و طلحه و زبير مؤيد مذهب ايشان و محرك دغدغه ايشان شد و چون اين همه مشاجرات بنا بر خون خليفه ثالث بود ناچار اينها در حق خليفه ثالث نيز زبان طعن و لعن گشادند و چون خلافت خليفة ثالث مبتنى بر خلافت شيخين بود و بانى مبانى آن عبد الرحمن بن عوف و امثال او بودند همه را هدف سهام طعن خود ساختند و هرگاه مقالات شنيعه اين گروه بسمع مبارك مرتضوى بواسطه مخلصين ميرسيد خطبه ها ميفرمود و نكوهشها مى ‌نمود و براءت خود ازين مردم ظاهر ميكرد.

چهارم: (فرقه شيعه غلاه)

كه ارشد تلامذه و اخص الخواص ياران آن خبيث بودند قائل بالوهيت آنجناب شدند و چون مخلصين آنها را الزامات شنيعه دادند كه در جناب مرتضوى آثار منافيه الوهيت و مقتضيات بشريت موجود است بعضى از آنها از صريح الوهيت برگشته و قائل به حلول روح لاهوتى در بدن ناسوتى مرتضوى گشتند و آنچه نصارى بعد از توجيه مذهب خود در حق حضرت مسيح على نبينا و عليه الصلوة والسلام بشبهه (.وَمَرْيَمَ ابْنَتَ عِمْرَانَ الَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا فَنَفَخْنَا فِيهِ مِنْ رُوحِنَا وَصَدَّقَتْ بِكَلِمَاتِ رَبِّهَا وَكُتُبِهِ وَكَانَتْ مِنَ الْقَانِتِينَ (12).. التحريم) قرار مى ‌دهند و تقرير مي‌كنند. ايشان در حق حضرت امير جارى كردند و بعضى از كلمات جناب مرتضوى را موافق عقيده فاسده خود به تأويلات ركيكه عايد ساختند.

اين است اصل طريق حدوث مذهب تشيع و از اينجا معلوم شد كه اصول ارباب تشيع سه فرقه‌اند و اينها همه در يك وقت پيدا شده‌اند و بانى مبانى اين هر سه طريق همان يك يهودى خبيث الباطن نفاق پيشه بود كه هر يك را به رنگ ديگر فريفت و در دام ديگر كشيد و وجه قلت غلات و كثرت سبيه آن است كه بعد از تفرق و اختلاف امورى كه محرك عقيده سبيه تواند شد بسيار بهم رسيدند اول آنكه حرب جمل با ام المؤمنين و طلحه و زبير اتفاق افتاد و اين همه از منتسبان خليفه اول و مدعى قصاص خليفه ثالث بودند در مقابله آنها اين گروه را بغض و عناد با هر دو خليفه مذكور پيدا شد و شيعيّت مرتضى را در بغض آنها منحصر ساختند و اقوال مرتضوى را كه در مدح و ثناى آن هر دو صادر مى شد و تهديدات و تشديدات آن جناب را كه در حق بدگويان آن هر دو وقوع مى ‌گرفت حمل بر مراعات مصلحت تأليف قلوب و ظاهر دارى كه سرداران دنيا طلب را ضرور مى باشد مى ‌نمودند و چون در حق خليفه اول بغض بهم رسيد ناچار منجر به بغض خليفه ثانى شد كه خلافت خليفه ثانى فرع خلافت اول بود و هر دو يك روش و يك اسلوب داشتند به حدى كه اقتدا و اتباع در سيره و طريقه در ميان آنها از ملتزمات بود و خليفه ثانى در عهد خليفه اول حكم وزير و مشير داشت و در منع فدك از سيدة النساء و ديگر مشاجرات رفيق و شريك او بود و بناء عليه اين جهات انتسابى كه خليفه ثانى را با جناب مرتضوى بود از دامادى و خويشى و كثرت مشاورت و مراجعت در امور مهمه دين و خلافت همه را ممول بر تقيه و ناتوانى جناب مرتضوى و بيچارگى ايشان ساختند و اكثر مهاجرين و انصار را كه در اتباع هر دو خليفه به روش اتباع جناب آن سرور سرگرمى داشتند و معاونت و معاضدت و تمشيت اوامر و نواهى آنها را لازم و فرض مى ‌شمردند نيز مورد طعن و لعن نمودند.

دوم: آنكه جناب مرتضوى را و بعد از آن جناب حسنين را و ذريات ايشان مثل زيد بن زين العابدين (توفي شهيداً سنه 122 هـ 739 م) شهيد و ديگر سادات حسنيه را هميشه با نواصب شام كه مروانيه بودند و نواصب عراق كه عباسيه بودند مناقشات و محاربه و كينه‌دارى‌ها در ميان ماند و بعضى از نواصب در اقصاى مراتب ضلالت متمكن شده روى خود را سياه مى كردند و در جناب اين حضرت اظهار بى ادبى‌‌ها مى نمودند و شيخين و حضرت عثمان را به نيكى ياد مى ‌كردند بلكه مروانيه خود جانبدارى حضرت عثمان را تقريب اين شرارت و وسيله اين ضلالت ساخته بودند اينها نيز در مقابله نواصب مذكورين با اسلاف آنها درافتادند و داد بى حيايى از طرفين دادند.

سوم: آنكه جناب مرتضوى و ساير ائمه اطهار در حق نواصب اشقياء به ملاحظه شرارت و بدذاتى و خباثت و بد طينتى آنها و نظر به غلبه ظاهرى آنها كرده كلمات لعن آميز در ضمن اوصاف عامه مثل غصب و ظلم و بغض اهل بيت و تغير سنت رسول و احداث بدعات و اختراع احكام مخالفه شريعت و امثال اين صفات مى فرمودند و واقفان حقيقت كار مى ‌فهميدند اين گروه بي‌انديشه عجلت پيشه آن همه كلمات را در حق صحابه كرام و ازواج مطهرات خير الانام فرود آوردند و آن اوصاف را مطابق عقيده فاسده خود منطبق بر آنها يافتند و عذر آنكه چرا به تصريح نام آن گروه نمى ‌گيرند مصلحت وقت و تقيه قرار دادند و رفته و رفته در ذهن متاخرين شان آن كلمات نصوص صريحه شدند در حق لعن و طعن صحابه كرام و ازواج مطهرات خير الانام بالجمله اين اسباب و مانند آنها شيعه و سبيه از همه فرق بيشتر و قوى تر گشتند زيرا كه ممدات عقيده آنها پى در پى مي‌رسيد و غلاه و تفضيليه كمتر و ذليل تر ماندند اما غلاه پس به جهت ظهور، بطلان معتقد ايشان و شناعت كلمات وحشت انگيز ايشان هذيانات آنها را كسى گوش نمى ‌كرد و اگر احياناً به مزخرفات ايشان كسى فريفته مى ‌شد زود به مراجعت عقل خود يا به نصيحت اقارب و عشاير و معاريف خود باز مى ‌گشت و اما تفضيليه پس به آن جهت كه از هر دو طرف رانده در وسط مانده بودند سبيه و تبرائيه ايشان را از خود نمى شمردند و در عداد شيعه على رضي الله عنه نمي‌آوردند كه داد محبت اهل بيت منحصر در تبراء صحابه و ازواج است نمى دهند و جماعت مخلصين آنها را بر غير روش جناب مرتضوى دانسته و مورد وعيد آن جناب انگاشته تحقير و تذليل مى ‌كردند لا في العير و لا في النفير در حق ايشان راست آمد و عجب آن است كه تا به حال نزد شيعه سبيه فرقه نواصب از فرقه اهل سنت كه شيعه خاص جناب مرتضوى و به دل و جان فداى خاندان نبوى ‌اند و هميشه با نواصب شام و مغرب و عراق مجاهدات سيفى و سنانى و مناظرات علمى و لسانى نموده‌اند و نصرت شعائر شريعت و ازاله بدعات مروانيه كرده آمده‌اند و نواصب را بدترين كلمه گويان و همه كلاب و خنازير مى ‌دانند متميز نمى ‌شود و فيما بينهما تفرقه نمى ‌كنند بلكه علماى ايشان كه خود را خيلى به اخبار سلف و مقالات اهل علم دانا مي‌انگارند نيز لفظ نواصب را بر شيعه اولى اطلاق مى ‌كنند و لنعم ما قيل:
لكل داء دواء يستطبّ به * الا الحماقه اعيت من يداويها
بلكه عند التفتيش چنان ظاهر مى شود كه لفظ نواصب در عرف شيعه قاطبه مستعمل براى كسى است كه مخالف عقيده ايشان باشد پس غلاة سبيه را نواصب دانند و سبيه تفضيليه را و تفضيليه شيعه اولى را و خوشا حال شيعه اولى كه مورد طعن و ملامت جميع فرق ضالّه از شيعه و نواصب گرديده‌اند و با هر همه آنها مخالفت گزيده گويا ايشان را به وراثت جناب مرتضوى مجاهده كبرى و غربت عظمى نصيب شده (و إنّ الدين بداً غريباً و سيعود غريباً فطوبى للغرباء) مصداق حال ايشان و كشف مآل ايشان آمده و الحمد لله و ان شاءالله تعالى دراين رساله مكشوف خواهد شد كه.
شيعه اولى عبارت اند از جميع مهاجرين و انصار كه اكثر آنها در ركاب سعادت مآب جناب مرتضوى به حروب بغاه قيام ورزيده‌اند و بر تأويل قرآن جنگ كرده‌اند چنانچه همراه رسول صلى الله عليه و سلم و خلفاى ثلاثه بر تنزيل قرآن جنگ كرده بودند و برخى از آنها به جهت كمال تورع و احتياط از قتال اهل كلمه و شركاى قبله تقاعد كردند و عذرها بيان نمودند و همه آن‌ها اعذار مقبول جناب مرتضوى گرديد و با اين تقاعد در نشر فضايل مرتضوى و بث مناقب علوى و تحريض مردم بر محبت آن جناب و تعظيم آن عالى قباب دقيقه نامرعى نگذاشتند و مصداق آيه (لَيْسَ عَلَى الضُّعَفَاءِ وَلَا عَلَى الْمَرْضَى وَلَا عَلَى الَّذِينَ لَا يَجِدُونَ مَا يُنْفِقُونَ حَرَجٌ إِذَا نَصَحُوا لِلَّهِ وَرَسُولِهِ مَا عَلَى الْمُحْسِنِينَ مِنْ سَبِيلٍ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ (91) التوبه:) آمدند و نيز معلوم خواهد شد كه از حاضران بيعت الرضوان جماعت كثير قريب هشتصد نفر در مقابله صفين جان نثار دادند و موازى سيصد نفر به درجه شهادت رسيدند و از ديگر صحابه و تابعين ايشان به احسان چه گويد و چه نويسد و چه نويسد كه چها كردند اما چون ايام خلافت منقضى شده بود و عمر خاتم الخلفاء به آخر رسيده اين همه سعى ايشان كارگر نشد غير از ثواب آخرت و درجات عاليات جنت كه احدى الحسنيين است بهره بدست نياورند بعد از حدوث تشيع در زمان امير المؤمنين و افتراق شيعه به چهار فرقه كه يك فرقه از آنها ملقب به اهل سنت و جماعت‌اند و هم الشيعه الاولى والمخلصون من الصحابه والتابعين لهم باحسان تشيع را حدوثهاى ديگر هم هست و سبب افتراق فرق شيعه همين است كه در هر انقلاب تشيع به رنگ ديگر ظهور مى كرد و مذهبى ديگر به وجود مى ‌آمد واكثر اين انقلابات نزد شهادت ائمه واقع شده‌اند.
تفصيل اين اجمال آنكه چون اشقياى شام و عراق به گفته يزيد پليد و به تحريض رئيس اهل عناد ابن زياد امام همام را در كربلا شهيد ساختند كيسان نام شخصى كه از چيله‌هاى سبط اكبر حسن مجتبى بود و بعد از وفات آنجناب صحبت برادر ايشان محمد بن على كه مشهور به محمد بن الحنيفه است اختيار نموده و غرائب علوم از آن بزرگ حاصل كرده به كين خواهى امام شهيد برخاست و مردم را بر اين مهم ترغيب داد جماعت از شيعه اولى مثل سليمان بن صراد خزاعى و رفاعه و برخى از شيعه سبيه متابعت و مطاوعت او نموده يك دو بار با ابن زياد و عمال او درآويختند كوشش ايشان به جز شهادت ثمره نبخشيد ناچار شخصى را از شيعه سبيه كه نامش (مختار ابن ابي عبيده ثقفي) بود و فن رياست و حكومت و صنعت جنگ و جدال و حرب و قتال را نيك ورزيده به رياست برپا كردند و (ابراهيم بن مالك اشتر) را امير الامراء او قرار دادند پس مختار در جنگ‌هاى بسيار ابن زياد نگونسار را شكست داده آخر به جهنم رسانيد و متمذهب به مذهب كيسان شد و اين كيسان در اوايل منكر امامت حسنين بود و محمد بن الحنيفه را بلا واسطه بعد از امير المؤمنين امام اعتقاد مى ‌كرد به جهت صلحى كه امام اكبر با معاويه و اهل شام كرده بود نزد كيسان از لياقت امامت برافتاده بود و امام اصغر را نيز به جهت متابعت و مطاوعت امام اكبر در اين صلح اگر چه به كراهت بود از لياقت امامت دور مى‌دانست ناچار محمد بن على را خازن سر مرتضوى و حامل لواء امامت قرار داده بود و خوارق عجيبه و علوم غريبه به وراثت مظهر العجائب والغرائب از او روايت مي‌كرد مختار چون در مذهب او درآمد و نفس او خواهان رياست و سلطنت گشت براى استمالت جماهير شيعه كوفه كه نسبت به جناب امامين كمال انقياد و اطاعات داشتند مناسب نديد كه انكار امامت امامين نمايد و گفت كه بعد از امام شهيد خاتم آل العبا امر امامت تعلق به محمد بن على دارد و او ما را تحريض بر قتال نواصب و كين خواهى امام شهيد نموده خطوط و سجلات مخترعه به مهر محمد بن على نزد مردم اظهار نمود و بودن كيسان را موافق خود شاهد اين دعوى ساخت و با اين تدبير و حيله مردم بسيارى را در ربقه اطاعت خود داخل كرد و بر بلاد عراق و دياربكر و اهواز و آذربايجان مستولى شد تا آنكه مصيب بن الزبير برادر عبدالله بن الزبير كه داماد حضرت امام شهيد بود و حضرت سكينه دختر امام شهيد در حباله نكاح بود به جهت قبايحى كه از مختار به ظهور آمد بر سر او فوج كشيد و او را به دار البوار فرستاد و اين مختار طايفه هم مذهب خود را به (مختاريه) ملقب گردانيد و سابق آنها را (كيسانيه) مي‌گفتند و چون شنايع مختار زبانزد عالم گشت و او را از هر جانب نفرين و نكوهش شد طايفه او اين لقب را گذاشته باز به لقب قديم خود كه كيسانيه بود رجوع كردند و فى الواقع مختار مذكور در امور اديان به غايت خبيث العقايد بود آخرها دعواى نبوت مى ‌كرد و مي‌گفت كه جبرئيل پيش من مى آيد و مرا بر احوال لشكريان خود و امرا و صوبه داران مطلع مى كند و محمد بن الحنيفه در مدينه منوره به صد هزار زبان اظهار تبرا از عقايد خبيثه مختار و اوضاع قبيحه مى ‌فرمود و اول كسى كه در اسلام رسم ماتم عاشورا و نوحه و شيون برآورده مختار است و اين همه محض براى اغراى شيعه كوفه بر قتال نواصب شام تا به اين تقريب ملك و سلطنت بدست آورد مى ‌نمود و الا او را با امام حسين چه كار مانده بود چون خود خيال پيغمبرى داشت و اتباع او بر ملا سب و تبراء اصحاب مى‌نمودند هر گاه محمد بن الحنيفه وفات يافت كيسانيه را در تعيين امام و انتقال امامت اختلاف افتاد و ابو كريب كه از رؤساى آن گروه بود گفت كه محمد بن على خاتم الائمه است و به جهت خوف اعداء چند روز مختفى شده است و بعد از مدتى ظهور خواهد كرد غرضش آنكه مردم به ديگرى گرويده نشوند و بامن باسلوب سابق در مقام اطاعت و انقياد باشند و اسحاق كه رئيس ديگر از آن گروه بود به رسل و رسايل ربط خود را به ابو هاشم بن محمد بن الحنيفه اظهار نمود و گفت كه حالا امام اوست و مرا نائب خود و بعد ابو هاشم اسحاقيه قائل به امامت اولاد او شدند و ابن حرب كندى كه يكى از رؤساى اسحاقيه بود براى خود ادعاى امامت نمود و جمعي از چيله‌ها و چيله زادهاي عبدالله بن جعفر كه شريك اسحاقيه بودند بعد از ابو هاشم امامت را به عبد الله بن معاويه بن عبدالله بن جعفر تعلق دادند و جمعى كثير از شيعه كوفيه اتباع شان نمودند و يك جماعت از كيسانيه با آن رفتند كه بعد از ابو هاشم امامت از اولاد ابوطالب انتقال كرد و به اولاد عباس تعلق گرفت و على بن عبدالله بن عباس را امام دانستند باز در اولاد او سلسله امامت جارى ساختند تا نوبت به منصور دوانيقى عباسى رسيد و آن موهوم واقع شد و خيال صورت گرفت و طرفه آنكه اين همه اشخاص كه به زعم خود آنها را ائمه قرار مى ‌دادند و به نام آنها دعوت مي‌كردند تبراء تام از اين دعوى مى نمودند و خود را از اين امور دور مي‌كشيدند و اين گروه آن همه انكار و تحاشى را محمول بر تقيه و خوف اعدا مى ‌ساختند كه هنوز مدينه در دست مروانيه بود و (اصل تقيه) در مذهب تشيع از همين جا شيوع يافته و در اين زمان تشيع منحصر در كيسانيت و مختاريت شده بود و جماهير شيعه كوفه متمذهب به اين مذهب بودند و غلاه و تفضيليه بسيار ذليل و قليل گشته بودند آرى اين كيسانيه را با هم افتراق و اختلاف فاحش بود و گروهها شده بودند (انقلاب ثالث در تشيع) آن شد كه چون حضرت امام زين العابدين از اين عالم فانى به عالم جاودانى خراميدند زيد بن على بن الحسين كه ملقب به زيد شهيد است بر هشام بن عبدالملك بن مروان كه پادشاه وقت بود خروج فرمود و چون در نواح كوفه و عراق رسيد جماعت از شيعه مخلصين با او همراهى كردند زيرا كه اولاد مروان به جهت ظلم عمال ايشان قابل رياست ظاهر هم نمانده بودند و دوازده هزار كس يا سى هزار كس از شيعه سبيه كه اكثر آنها كيسانيه و مختاريه بودند و برخى قايل به امامت حضرت زين العابدين نيز همراه او شدند و براى قتال يوسف بن عمر ثقفى كه از طرف هشام امير العراق بود متوجه شدند حضرت زيد شهيد چون سب و تبراء از اينها شنيدند بارها زجر و توبيخ فرمود و رئيسان آنها را تقيد شديد نمود كه اتباع خود را از اين امر شنيع ممانعت نمايند چون قتال نزديك شد و نوبت از سب و تبرا گذشته به سيف و سنان انجاميد و وقت امتحان تشيع و اهل بيت رسيد به بهانه آنكه ما را از سب و تبرّا صحابه منع مي‌فرمايد به ترك رفاقت او راضى شده و او را در دست دشمنان خونخوار او سپرده به دستور قصه حضرت امام حسين به خانه‌هاى خود خزيدند تا آنكه او شهيد شد و در اين ماجرا طرفه انقلابى در تشيع راه يافت جماعتى كه با زيد شهيد ماندند خود را به شيعه خالص ملقب كردند و قايل شدند كه امام بر حق بعد از حضرت امام حسين زيد شهيد است و شهادت كه ميراث آباى اوست نصيب او شد و جان خود را در راه امامت باخت و امام را همين مي‌بايد كه از كسى به جز خدا نترسد و به شمشير برآيد و پرواى رفاقت و ترك رفاقت كسى نكند و جماعت را كه از صحبت او جدا شده به كوفه برگشتند (روافض) لقب نهادند بلكه خود زيد شهيد در حق آن بى وفايان دروغ زن فرمود كه رفضونا فهم الروافض و اين جماعه را نيز بعد از رجوع به خانه‌هاى خود كنكاش تعين امام براى خود در ميان افتاد و خود را به(اماميه) ملقب كردند پس برخى قايل شدند به امامت حسن مثنى كه فرزند حسن مجتبى بود عليهما السلام و اكثرى قايل شدند بامامت امام محمد باقر عليه السلام كه افضل اهل بيت در آن زمان و اعلم و اورع و اعبد ايشان بود و جميع شيعه كيسانيه و مختاريه را به اين مذهب دعوت آغاز نهادند و دعاة اين مذهب كه رؤساى اين گروهند هشام بن الحكم احول و هشام بن سالم جواليقى و شيطان الطاق و ميثمى و زرارة بن اعين كوفى است بعد از وفات حضرت باقر عليه السلام اين جماعت را باز اختلاف پيدا شد بعضى گفتند او حي لا يموت است و جمعى به موت او قايل شدند و آنكه امام بعد از وى ذكريا است و او را حي لايموت اعتقاد كردند و برخيبه امامت حضرت جعفر صادق عليه السلام قائل شدند و اين گروه بسيار شد و جمعى كثير اتباع ايشان نمودند و لقب اماميه را براى خود خاص كردند و اتباع زيد شهيد را (زيديه) ناميدند باز (اماميه) را به سبب تعدد رؤسات خود اختلافات در مذهب به هم رسيد و هر يكى از رؤساى مذكور موافق خواهش خود مذهبى براى اتباع خود تراشيد و حزب عليحده قرار داد هشاميه، سالميه، شيطانيه و ميثميه و زراريه فرق ايشان بود و بعد از وفات حضرت صادق انقلابى بس عظيم روى داد و اختلافى هايل در پيش آمد و اين (انقلاب رابع است در تشيع) از انقلابات عظمى پس برخى قايل شدند كه حضرت صادق حي لايموت است و او را اختفاء واقع شده و مراجعت خواهد نمود و طايفه‌اى هم به موت آن جناب قايل شدند و بعد از وى پسر وى حضرت كاظم موسى بن جعفر را امام دانستند و جماعه اسماعيل بن جعفر را باز اسماعيليه را با هم اختلاف افتاد بعضي هم گفتند كه اسماعيل خاتم الائمه است لا امام بعده و او حي لايموت است و بعضى به موت او و به امامت پسر او كه محمد بن اسماعيل بود قايل شدند باز اين فرقه هم با هم مختلف شد و سبب اختلاف ايشان آن است كه چون اسماعيل بن جعفر به حضور حضرت جعفر وفات يافت پسرى گذاشت كه او را محمد مى ‌گفتند واو همراه حضرت صادق كه جد او مى ‌شدند به بغداد آمد و وفات يافت و در مقابر قريش مدفون گشت و او را غلامى بود مبارك نام مشهور به خوشنويسى و نقش و نگار و دست كارى عبدلله بن ميمون قداح اهوازى با او ملاقات كرد بعد از وفات حضرت صادق اظهار نمود كه من از شيعه محمدم كه مولاى تو بود و بعد از ملازمت و مصاحبت بسيار در خلوت بااو گفت كه نزد من بعضى اسرار مكتومه است از جانب مولاى تو كه هرگز بر ديگرى ظاهر نفرموده پس بيان مقطعات قرآنى موافق كلام فلاسفه آغاز نهاد و بعضى از فنون شعبده و سحر و طلسمات و نيز او را تلقين كرد چنانچه محمد بن زكرياى رازى در كتاب (المخاريق) نبذى از آن ذكر كرده و اين عبدالله بن ميمون قداح شخصى بود ملحد و زنديق و دشمن دين اسلام مى خواست به نهجى در اين دين فساد نمايد قاپو نمى ‌يافت واين وقت او را نان در روغن افتاد به دستور عبدالله بن سبأ كه اصل و منشأ تشيع است خلاصه كلام آنكه بعد از طول صحبت و ملازمت اين هر دو با هم عهد و ميثاق نموده جدا شدند مبارك به كوفه رسيد و شيعه كوفه را (به مذهب اسماعيليه) دعوت آغاز نهاد و فرقه خود را به (مباركيه) و (قرمطيه) ملقب ساخت زيرا كه قرمط لقب مبارك بود و عبدالله بن ميمون به كوهستان عراق رفت و كوهيان و حوش سيرت را به زور طلسمات و نيرنگات در دام خود كشيد و هر يكى را از اتباع خود وصيت كرد كه مذهب خود رااز ديگرى پنهان دارد كه (استر ذهبك و ذهابك و مذهبك) و گروه خود را به ميمونيه ملقب كرد چون از كوهستانيان خاطر خود را جمع كرد و زور بازو حاصل نمود شخصى را خلف نام نائب خود كرد و به خراسان و قم و كاشان رخصت نمود و امر به دعوت كرد و خود به بصره متوجه شد و در پى اضلال و اغواى آنها گرديد و خلف اول به طبرستان رفت و شيعه آنجا را به مذهب ميمونيه دعوت گرفت و گفت كه مذهب اهل بيت همين است و (اهل البيت ادرى بما فيه) و جماهير فرق مسلمين از خود مذهبها تراشيده در ضيق تكاليفات و تشريعات گرفتار شده‌اند و از لذائذ و طيبات محروم مانده باز به سمت نيشاپور متوجه شد و شيعه آنجا را در همين خارستان كشيد و در بعضى از روستاهاى نيشاپور نيز اقامت گزيد چون اين خبر به رؤساى اهل سنت رسيد در پى تنبيه او شدند خود را پنهان برآورده به سمت رى متوجه شد و مردم آنجا را اغوا شروع كرده و تا بود كار او همين بود و چون نايبان ملك الموت كار او را تمام كردند بعد از او احمد نام پسر او قائم مقام پدر شد و شخصى را كه غياث نام داشت نايب خود كرد و به ملك عراق فرستاد و اين غياث مردى بود اديب و شاعر و مكار و غدّار و اول مصنفين باطنيه اوست او را كتاب است مسمى به (بيان در اصول مذهب باطنيه) و آن كتاب را مرصع كرده است به امثال عرب و اشعار دلكش ايشان و در ضمن استدلال اخبار و آيات بسيار مى ‌آورد و معنى وضوء و صلاة و صوم و حج و زكات و ديگر احكام بر طريق باطنيه بيان كرده به شواهد نعت آن را به اثبات رسانيده مى گويد كه مراد شارع همين است و آنچه عوام فهميده‌اند محض خطا و غلط است و در زمان غياث مذكور مذهب باطنيه را رونقى عظيم پيدا شد و مردم را روش جديد و سهل كه كمال بى ‌‌باكى و اباحت در آن يافتند به غايت پسند خاطر و دلچسب افتاد هزاران هزار جاهل و فاسق در ربقه اطاعت او درآمدند و از بلاد دور دست به سمت او دويدند و اين حادثه در سنه دو صد و دو اتفاق افتاد كه در حديث صحيح ظهور الآيات بعد المائتين اشاره به آن فرموده بودند و اينجا تشيع با الحاد و فلسفيه انضمام يافته و بول با براز و خون حيض آميخته طرفه معجونى به هم رسيد كه دجال هم به صد رشك آن مى ‌برد در همين اثنا كه غياث به اوج ضلالت رسيده در اغوا سحر كاريها مى ‌نمود شخصى نزد او آمد و گفت كه اى در چه خيالى رؤساى اهل سنت و جماعت ميى خواهند تو را بكشند خبردار شو و راه خود بگير غياث به مجرد استماع اين خبر وحشت اثر افتان و خيزان و سراسيمه و حيران به مروشاه جهان گريخت و مدتى به اختفاء گذرانيد ليكن در عين اختفاء كار خود مى ‌كرد و هر كه با او در ميى خورد او را از راه مى ‌برد بعد از مدتى باز قصد رى كرد باز هم او را واهمه از طرف اهل سنت پيدا شد باز گريخت در اثناى راه جان به قابض الارواح سپرد و عبدالله بن ميمون قداح به شنيدن خبر فوت او خيلى در تب و تاب او شد و آخر به كمال اندوه جان داد و در بصره مدفون شد و پسر خود را كه نيز احمد نام داشت خليفه خود ساخت آن پسر زياده بر پدر داد شرارت و اضلال دادى اول از بصره به شام رفت و در آنجا به جهت بقاياى نواصب مروانيه و تعصب ايشان كارى پيش نبرد بعد از آن به مغرب زمين روى نهاد و در آنجا جمعى را از راه برد باز به شام آمد و از آنجا به بصره مراجعت نمود و به پدر ملحق شد بعد از او پسر او محمد نام به مقام پدر نشست اولاً به مغرب زمين روى آورد و در آنجا جاه و عزت و قدر او افزود و دعوا كرد كه من مهدى موعودم. مردم بسيار با اين فريب او از جا رفته و متابعت او گزيدند و بر افريقيه و ديگر بلاد مغرب مسلط گرديد و اتباع خود را به مهدويه ملقب كرد باز مهدويه را با هم مدتى اختلاف و افتراق افتاد دو فرقه شدند سببش آنكه مستنصر كه از اولاد محمد مهدى مذكور سلطان مصر و مغرب بود اولاً بر امامت برادر خود كه نزار نام داشت بعد از خود نص نمود و ثانياً بر امامت پسر خود كه مستعلى بود نيز نص ديگر نمود و جمعى بمقتضاى نص اول رفتند و نزار را امام دانستند و گفتند كه نص ثانى لغو است زيرا كه نص اول كار خود كرده بود و جمعى ديگر نص ثانى را ناسخ نص اول قرار دادند و مستعلى را امام به حق قرار دادند باز از فرقه اسماعيليه شخصی كه محمد بن على برقعى گفته مى ‌شد در اهواز خروج كرد در سنه دوصد و پنجاه و پنج و خود را به علويه منسوب ساخته و دعواى امامت آغاز نهاد و حال آنكه وى از علويان نبود مگر آنكه بعضى از علويان مادر او را نكاح كرده بود و او همراه مادر در خانه آن علوى پرورش يافته بود و خود را به آن علوى منسوب كرد و بر خوزستان بصره و اهواز مستولى شد و خلقی بسيار را گمراه كرد و فرقه خود را برقعيه ملقب كرد معتضد عباسى لشكرى بر سر او فرستاد او را شكست داد باز شورش كرد باز شكست خورد در همين زد و خورد پانزده سال گذرانيد آخر در سنه دو صد و هفتاد لشكرى گران بر سر او آمد و او و اتباع او بعد از جد تمام در قتال و جدال هزيمت فاحش يافتند و برقعى اسير شده و به بغداد رفت معتضد او را بكشت و بر دار كشيد باز در سنه دوصد و هفتاد و هشت يكى ديگر از اسماعيليه پيدا شد نام او حكم بن هاشم كه او را به مقنع لقب كرده بودند مردى فيلسوف و ماهر در هر صنعت خصوصاً در فن بلاغت و علم شعبده و حيل و طلسمات و سحر و نير نجات و اكثر علوم فلاسفه را نيك می ‌دانست و غرايب بسيار از او ظاهر مى شد تا آنكه چاهى در شهر نسف ساخته بود و از آن چاه وقت مغرب ماهى برمى آمد كه به شعاع پنج فرسنگ روشن مد شد و قبل از طلوع فجر غايب مى ‌گشت و او خود را چهارم آلهه اربعه مى گفت و شيعه او تصديقش مى ‌نمودند و جمعيت او بسيار شد به حدى كه ملوك ماوراء النهر از دست او عاجز آمدند آخر خليفه بغداد و امراى خراسان و ملوك ماوراء النهر لشكرهاى گران بر سر او فرستادند و او پاى ثبات افشرده داد مقاتله داد چون هزيمت از هر طرف بر او احاطه كرد با ياران از لشكر خود در قلعه حصينه كه برای اين روز سياه بر قله كوهی ساخته و پرداخته بود متحصن شد مسلمين او را در آن قلعه محاصره كردند و علف و دانه را مسدود ساختند اول اتباع خود را فرمود كه آتش عظيم برافروختند باز همه آنها را شراب زهرآلود خورانيده هلاك كرد و جثه آنها را در آتش سوخت و خاكسترها را در هوا پرانيد بعد از آن خود در خمی كه در آن تيزاب فاروق ساخته بود و خاصيتش آن بود كه هر چه در او اندازند آب شود درآمد و فانی شد و هنوز مردم حصار را گمان آنكه او در قلعه قائم است زنی نوجوانی در گوشه‌ای از گوش‌هاي قلعه مريض و بيهوش افتاده بود بعد دو روز كه به هوش آمد قلعه را خالی از يار و اغيار می بيند به جهت وحشت تنهايی بر دروازه قلعه آمده فرياد می كند كه در قلعه جز من كسی نيست مردم بالای برج درآمدند هر چند تفحص كردند اثری از جثه محصوران نيافتند بعضد از اتباع او كه در اول هزيمت متفرق شده در ديهات مختفی شده بودند اين واقعه را شاهد صادق بر الوهيت دانسته كمال فرحت و شادی نمودند كه او بلاشبه اله بود با ياران خود بر آسمان رفت اي كاش ما نيز همراه او می رفتيم و به اين ترقي فائز مي‌گشتيم آخرها از زبان آن زن مريضه كه در غلبه مرض بيهوش بود و گاه گاه بر احوال درونيان به صدا و آواز مطلع می شد قصه واقعی ظاهر گشت و حيله سازی آن خبيث در عين وقت موت برای گمراه كردن پس ماندگان ظاهر گشت و نيز در عهد معتضد مردی از همين فرقه اسماعيليه برآمد كه او را ابوسعيد بن الحسن بن بهرام جنابی می گفتند اول خروج او در بحرين بود بعد از آن رفته رفته بر هجر و لحسا و قطيف و ساير بلاد بحرين دست ياب شد و مردم را به مذهب باطنيه خواندن آغاز نهاد و تابعان خود را به جنابيه ملقب ساخت و آئين اين گروه عين آئين سكهان كرو بود و معاش و مكسب ايشان غارت كردن ديهات و حی كردن مواشی مردم و تاختن قوافل و قتل مسلمين بود آخرها يكی از خدمتگاران او را در حمام كشت و اين واقعه در سنه سيصد و يك واقع شد پس از وی پسر وی كه ابوطاهر بود قائم مقام او شد و قوت و مكنت بسيار پيدا كرد و بر سر حاجيان كعبه در سنه سيصد و هفده تاخت آورد و مذهب باطنيه را رواج داد چون صولت او فی الجمله به مدافعت ملوك و خلفاء شكسته شد شخصی ديگر از قرامطه برآمد كه نامش حمدان بود به امامت محمد بن اسماعيل مذكور الصدر مردم را داعی گشت و گفت كه انه حي لم يمت و لا يموت و اوست مهدی موعود كه دنيا را پر از عدل و داد خواهد ساخت و خواهد برآمد و اتباع خود را به قرامطه ملقب كرد و اين لقب بر اتباع او به حدی غالب آمد كه بعد از وی كسی مباركيه را قرامطه نمی گفت محض اتباع او را به اين لقب ياد می ‌كردند و الا در اصل قرامطه لقب ساير مباركيه است چنانچه در محل خود مذكور شود ان شاءالله تعالی و بعد از حمدان ابن ابی الشمط برخاست و مخالفت حمدان نمود و گفت بعد از اسماعيل امامت به برادر كه او محمد بود رسيد و بعد از او به برادر او كه موسي الكاظم بود و بعد از او به برادر او كه عبدالله افطح پسر جعفر صادق است و بعد از او به برادر او كه اسحاق بن جعفر است و انكار امامت محمد بن اسماعيل هم بالكليه نمی نمود بلكه منكر حيات و رجعت او بود و ياران خود را به شمطيه ملقب كرد پس فرقه ميمونه و خلفيه و برقعيه و مقنعيه و جنابيه و قرمطيه همه شاخه‌های باطنيه‌اند و در اصول عقايد با هم اختلافی ندارند مگر در بعضي فروع.
و اصل (اعتقاد كليه باطنيه) آنست كه عمل ببواطن نصوص فرض است نه به ظواهر آن و لهذا ملقب بباطنيه شده اند مگر آنكه از جمله آنها مقنعيه خلاف كلی كرده اند كه قايل بالوهيت مقنع شده اند و اهل تاريخ چنين گويند كه در ميان برقعی و مقنع و قرمطی رسل و رسايل پنهان می شد و با هم موافق بودند در غرض و مقصد زيرا كه مقصد همه ايشان قتل مسلمين و بر هم زدن شرايع و استيصال اهل اسلام و بر گردانيدن مردم از روش دين بود بهر رنگی كه ممكن شود و بهر دعوی كه ميسر آمد اول كسی كه احداث مذاهب باطنيه نمود قداح اهوازي است و اول كسی كه تقيه را ترك كرده مجاهره بر ملا اظهار اين مذهب نمود برقعی است بعد از آن مقنع و جنابی باز حسن از نزاريه و اولاد او و مهدويه كه ابتداء تكون آنها سابق مذكور شد هرچند در اصل عقيده از اسماعيليه بودند ليكن ولايت مصر و مغرب كه در دست ايشان افتاد بنابر تأليف قلوب مردم ان ديار كه در ظواهر شريعت تقيد بسيار دارند در اجراء احكام شريعت مبالغه تمام می نمودند و شيعه خلص خود را در خلوت بطريق باطنيه نيز دلالت ميكردند.
ازين حكايات كه مذكور شد سامعان فهيم و ارباب ذهن مستقيم را چند فايده حاصل مي شود :
اول آنكه باعث حدوث تشيع در ابتدا نفاق و دشمنی اسلام بود كه عبدالله بن سبا و اخوان اورا حميت جاهليت و لحوق مذلت و عار برآن آورد ثانيا طلب ملك و رياست كه مختار و كيسان را در پيش آمد و ثالثا مخالفت با امام زاده زيد شهيد كه هشامين و اقرآن آنها را اتفاق افتاد و رابعا الحاد وزندقه و رفع تكاليف شرعيه كه عبدالله بن ميمون قداح انديشيد.
دوم آنكه اصول مذاهب تشيع از پنج بيش نيستند: شيعه اولی، و غلاة و كيسانيه و زيديه و اماميه شيعه اولی را دو فرقه اعتبار ميكنند فرقه اول مخلصين كه اهل سنت وجماعت اند از صحابه و تابعين كه ملازم صحبت حضرت مرتضی و ناصران خلافت او بودند از اخيار مهاجران و انصار و غيرهم مذهب ايشان آنكه حضرت مرتضی امام حق است بعد از شهادت حضرت عثمان و طاعت او بر كافه انام فرض است و او افضل زمان خود بود و هر كه با او خلافت نمود در امر خلافت مخطي و باغي بود و هر كه اورا لايق خلافت ندانست مبطل و ضال و أم المؤمنين و طلحه و زبير با او در امر خلافت مناقشه نكرده اند در تقديم قصاص قتله عثمان و تأخير آن نزاع داشتند و قريب بود كه بصلح انجامد همين عبدالله بن سبأ و امثال او بيمرضی رؤسای طرفين جنگ و قتال آغاز كردند و شد آنچه شد و لهذا همه بزرگواران عدم لياقت مرتضی مر خلافت را اصلا معتقد نبودند بلكه بهترين اهل عصر خود می دانستند و مدايح و مناقب آنجناب را بر ملا روايت می نمودند و مذهب اين فرقه آنست كه كلمات طيبات مرتضی را محمول بر ظواهر آن بايد داشت نه بر تقيه و خلافت نمائی چنانچه كلام الله و كلام الرسول را نيز بر ظواهر آن حمل بايد كرد چه امام بحق نايب پيغمبر است و نصوص پيغمبر همه محمول بر ظاهر است پس آنچه مرتضی از تفضيل بعض اصحاب بر خود و مدايح و مناقب سائر اصحاب كه مخالفان و مقاتلان او باشند بيان فرمايد بی شبهه و بيشك يقين بايد كرد و مأخذ اعتقاد و عمل سنت مصطفويه را كه بروايت جميع صحابه ثابت شده است بايد دانست كه مرتضی همه را تصويب فرموده و جميع صحابه كرام را پايه بپايه ستوده كما سيجئ تفصيله ان شاءالله تعالی و لهذا آنفرقه ملقب به اهل سنت و جماعت شد و لهذا اين طايفه در حق صحابه موافق ظواهر كلمات مرتضی ميروند و هر همه را مرتبه به مرتبه معتقدند.


(فرقه دوم) تفضيليه هر چند اين فرقه داخل شيعه اولی نيست ليكن چون در جميع مسائل موافق با اهل سنت و جماعت اند و مآخذ اعتقاد و عمل ايشان نيز سنت مرويه از جماعه صحابه است مگر مسئله تفضيل فقط اينها را داخل شيعه اولی نمی نمايد تقليلاً للاكثار و ضبطاً للانتشار مذهب ايشان اينست كه جناب مرتضی و اولاد او احق بالخلافه‌اند تا وقتيكه ايشان بديگران تفويض نمايند چنانچه شيخين و ذي النورين را اتفاق افتاد خلافت ايشان درست باشد و هرگاه خود متصدی اين كار شوند ديگری را نمی رسد كه درين كار مداخلت نمايد و مرتضی افضل الناس بعد الرسول است و صحابه كرام را بخير ياد ميكنند و نسبت بظلم و غصب و ضلال نمی نمايند و در هيچ مسئله مخالف فرقه اول نمی شوند مگر در تفضيل فقط و اسماعيليه را هر چند مذهب ديگر دارند در اماميه داخل كرده اند بجهت تقليل انتشار.
و نيز بايد دانست كه شيعه اولی كه فرقه سنيه و تفضيليه اند در زمان سابق بشيعه ملقب بودند و چون غلاة و روافض و زيديان و اسماعيليه باين لقب خود را ملقب كردند و مصدر قبايح و شرور اعتقادی و عملی گرديدند خوفاً عن التباس الحق بالباطل فرقه سنيه و تفضيليه اين لقب را بر خود نپسنديدند و خود را به (اهل سنت و جماعت) ملقب كردند حالا واضح شد كه آنچه در كتب تاريخ قديمه واقع ميشود كه فلان من الشيعه او من شيعه علی حال آنكه او از رؤسای اهل سنت و جماعت است راست است و في (تاريخ الواقدی) و (الاستيعاب) شئ كثير من هذا الجنس فليتنبه له و نيز معلوم شد كه تكفير و حكم بارتداد شيعه بلا اختلاف منطبق است بر حال غلاة و كيسانيه و اسماعيليه اما زيديه و روافض كه خود را اماميه مي گويند در تكفير آنها اختلاف است و الحق التفصيل و سيجيء ان شاءالله تعالی و غلاة و كيسانيه و زيديه و روافض يعنی اماميه نيز متفرقه اند بفرق بسيار كه تعداد اسامی و مذاهب آنها در (ملل و نحل) و ديگر كتب مبسوطه يافته ميشود و خالی از فضول نيست زيرا كه معرفت حال اصول مغني است از معرفت حال فروع و فساد اصل مستلزم فساد فرع است اما بجهت تنشيط اذهان و انبساط سامعان بطريق اجمال نبذی از تفصيل سر كنم و منصف را خالی از فايده نيست.
اما (غلاة) پس بيست و چهار فرقه‌اند:
اول آنها (سبّائيه) اصحاب عبدالله بن سبأ قالوا ان عليا هو الا له حقا و ميگويند حضرت مرتضی شهيد نشده است بلكه ابن ملجم شيطانی را كشت كه متصور بصورت آنجناب شده بود معاذالله كه شيطان لعين بصورت مطهره او متمثل تواند شد و ميگويند كه آنجناب در ابر مختفی مي ماند و آواز رعد آواز اوست و برق چابك اوست و هر گاه آواز رعد می شنوند در جواب ميگويند الصلوة والسلام عليك يا اميرالمؤمنين و ميگويند كه آنجناب بعد از مدتی نزول خواهند فرمود و دشمنان خود را زير و زبر خواهد كرد و درين كلمات ايشان تناقض صريح و تهافت ظاهر است زيرا كه با آواز تند رعد و ابقای برق عالمی را تواند كشت در حق اعداء چرا صرفه ميفرمايد و چه انتظار ميكشد.
فرقه دوم از غلاة (مفضليه) اند اصحاب مفضل صيرفي كه بسبب لزوم شنايع بر مذهب سبائيه طور ديگر گرفتند و گفتند كه نسبت جناب مرتضوی با حق تعالی نسبت مسيح است با او تعالی موافق قول نصاری باين معنی كه لاهوت با ناسوت متحد گشته يك چيز شد و مذهب ايشان آنست كه نبوت و رسالت منقطع نمی شود


حديث
اِنَمَا الاَعمَالُ بِالنيَات و اِنَمَا لِکُل امرءٍ مَا نَوَي فمن کانت هجرته الي الله و رسوله فهجرته الي الله و رسوله
همانا اعمال بسته به نيت است و شخص بسته به نيتش بهره مي برد. پس کسي که هجرتش براي خدا و رسول باشد پس هجرتش براي‏ آنهاست
نظرسنجي

مؤثرترین کانال اهل سنت در هدایت شیعیان کدام است؟





خبرنامه