منوي اصلي
آخرين دانلودها
آمار سايت
مقالات : 848
مهتدون : 25
کليپهاي صوتي : 353
کليپهاي تصويري : 12
دانلود کتاب : 291
دانلود نرم افزار : 0
بازديد امروز : 322
بازديد کل : 2515057
 
   
بررسي علمي حديثي که در آن نام ائمه‌ي اثني عشر آمده (1)
صاحب اثر: مهتدون  تاريخ درج مقاله:2011-12-27  تعداد بازديد:329
بررسی حدیثی که در آن نام ائمه‌ی اثنی عشر آمده و همان حدیث لوح است که در کتاب اکمال الدین و عیون اخبار الرضا و کافی کلینی، آمده است.

 

بر مطلعین از تاریخ اسلام مخفی نیست که منصوصیت علی علیه السلام فقط مبتنی بر حدیث است و گرنه در کتاب خدا کمترین اشاره‌ای به آن نیست و مهمترین آن احادیث، حدیث غدیر خم است که شرح آن گذشت و معلوم شد که آن حدیث هرگز معنای خلافت و امامت نداشته و اصلا به این معنی نیست. همچنین است احادیث «منزلت» و «اکل طیر مشوی» و «اعطا لواء» و «خاتم بخشی» و امثال آن، و کسی از شنوندگان این احادیث از رسول خدا در آن زمان، چنین معنائی را از آن استنباط نکردند و گرنه محال بود که از آن همه مؤمنین با اخلاق که ممدوح قرآن‌‌اند، فرمان خدا و رسول را پشت سر انداخته، بدون هیچ داعیه‌ای از زر و زور که در نظر آن بزرگواران کمتر اثری داشت از علی علیه السلام به دیگری عدول کنند و چنانکه گفتیم اساسا این مدعی و مطلب با روح شریعت ابدی الهی مخالف است چنانکه شرح آن گذشت. لیکن در کتب شیعه‌ی امامیه علاوه بر احادیثی که در خصوص امامت منصوصه‌ی علی علیه السلام آمده احادیثی نیز وجود دارد که مبین آن است که رسول خدا به فرمان خدا ائمه‌ی اثنی عشر را یک به یک با نام و نشان معرفی کرده و جای عذری برای احدی باقی نگذاشته است. ما اینک آن احادیث را با متن و سند در این اوراق إن شاء الله می‌آوریم آنگاه از حیث ارزش سند و مضمون مورد تحقیق قرار می‌‌دهیم تا ببینیم حقیقت چیست؟

حدیثی که در آن نام ائمه‌ی اثنی عشر آمده و همان حدیث لوح است که در کتاب اکمال الدین و عیون اخبار الرضا و کافی کلینی([1]) بدین سند است و ما آن را از اکمال الدین نقل می‌‌کنیم:

«حدثنا أبي ومحمد بن الحسن قالا: حدثنا سعد بن عبدالله وعبدالله بن جعفر الحمیري جمیعا عن أبي الخیر صالح بن أبي حماد والحسن بن ظریف جمیعا عن بکر بن صالح عن عبدالرحمن بن سالم عن أبي بصیر عن أبي عبدالله علیه السلام قال: قال أبي علیه السلام لجابر بن عبدالله الأنصاري أن لي إلیک حاجة فمتى یخف علیک أن أخلوبک وأسالک عنها؟ قال جابر: في أي الأوقات شئت جئني فخلى به أبو جعفر علیه السلام فقال له: یا جابر، أخبرني من اللوح الذي رأیته في ید أمي فاطمة بنت رسول الله صلی الله علیه وسلم وما أخبرتک به أن في ذلک اللوح مکتوبا قال جابر: أشهد بالله أني لما دخلت على أمک فاطمة في حیاة رسول الله صلی الله علیه وسلم أهنیها بولادة الحسن، فرأیت في یدها لوحاً أخضر ظننت أنه من الزّمرد ورأیت فیه کتابا أبیض شبیها بنور الشمس فقلت لها: بأبي أنت وأمي یا بنت رسول الله ما هذا اللوح؟ فقالت: هذا والله لوح أهداه الله جل جلاله إلى رسول صلی الله علیه وسلم فیه اسم أبي وبعلي واسم ابني وأسماء الأوصیاء من ولدي فأعطانیه أبي لیسرني بذلک قال جابر: فاعطتنیه أمک فاطمة ‘فقرأته وانتسخته! [استنسخته] فقال أبي: یا جابر هل لک أن تعرضه علي قال: نعم، فمشی معه أبي علیه السلام حتی انتهی إلى منزل جابر، فأخرج إلى أبي صحیفة من ورق فقال له: یا جابر أنظر في کتابک لأقرأه علیک فنظر جابر في نسخته فقرأه علیه أبي علیه السلام فوالله ما خالف حرف حرفا. قال جابر: أشهد بالله أني هکذا رأیته في اللوح مکتوبا».

بسم الله الرحمن الرحیم: هذا الکتاب من الله العزیز الحکیم لمحمد نوره وسفیره وحجابه (!!) ودلیله، نزل به الروح الأمین من عند رب العالمین عظّم یا محمد أسمائي واشکر نعمائي ولا تجحد آلائي إني أنا الله لا إله إلاَّ أنا قاصم الجبارین ومذلّ الظالمین [مدیل المظلومین] ومبیر المستکبرین ودیان یوم الدین إني أنا الله لا إله إلاَّ أنا فمن رجا غیر فضلي أو خاف غیر عدلي (!!) عذبته عذابا لا أعذبه أحدا من العالمین فإیاي فاعبد وعلّي فتوکّل، أني لم أبعث نبیا فأکملت أیامه وانقضت مدته إلاَّ جعلت له وصیا وإني فضلتک علی الأنبیاء وفضلت وصیک علی الأوصیاء وأکرمتک بشبلیک الحسن والحسین وجعلت حسنا معدن علمي بعد انقضاء مدة أبیه وجعلت حسینا خازن وحیی (؟!!) وأکرمته بالشهادة وختمت له بالسعادة، فهو أفضل من استشهد وأرفع الشهداء درجة جعلت کلمتي التمامي معه والحجة البالغة عنده بعترته أثیب وأعاقب أولهم سید العابدین وزین الأولیاء الماضین وابنه سمیّ جدّه المحمود محمد الباقر لعلمي والمعدن لحکمتي سیهلک المرتابون في جعفر الراد علیه کالراد عليّ حقّ القول مني لأکرمن مثوی جعفر ولأسرنه في أولیائه وأشیاعه وأنصاره [أتیحت بعده موسی فتنة عمیاء حندس لأن خیط فرضي] وانتخبت بعده موسی وانتخبت بعده فتاه لأن حفظه فرض لاینقطع وحجتي لا تخفى وأن أولیائي لاینقطعوا أبدا [إن أولیائي یسقون بالکاس الأوفی] إلاَّ فمن جحد واحدا منهم فقد جحد نعمتي ومن غیّر آیة من الکتابي(!!)([2]) فقد افتری عليّ وویل للمفترین الجاحدین عند انقضاء مدة عبدي موسی وحبیبي وخیرتي إن المکذب بالثامن مکذب بکل أولیائي وعلی ولي وناصري ومن أضع علیه أعباء النبوة (؟!!) وامنحه بالاضطلاع یقتله عفریت مستکبر یدفن بالمدینة التي بناها العبد الصالح ذو القرنین إلى جنب شر خلقي، حق القول مني لأقرن عینه بمحمد ابنه وخلیفته من بعده فهو وارث علمي ومعدن حکمتي وموضع سري وحجتي علی خلقي وجعلت الجنة مثواه وشفّعته في سبعین من أهل بیته کلهم قد استحقوا النار وأختم بالسعادة لابنه علي ولي وناصري والشاهد في خلقي وأمیني على وحیی (؟!!) أخرج منه الداعي إلى سبیلي والخازن لعلمي (!) الحسن ثم أکمل ذلک بابنه رحمة للعالمین علیه کمال موسی وبهاء عیسی وصبر أیوب سیذل أولیائي في زمانه ویتهادون رؤسهم کما تهادی رؤس الترک والدیلم فیقتلون ویحرقون ویکونون خائفین مرعوبین وجلین تصبغ الأرض من دمائهم و[یفشوا] ینشأ الویل والرنین في نسائهم، أولئک أولیائي حقا، بهم أدفع کل فتنة عمیاء حندس وبهم أکشف الزلازل وأرفع القیود [الآصار] والأغلال أولئک علیهم صلوات من ربهم ورحمة وأولئک هم المهتدون قال عبدالرحمن بن سالم قال أبو بصیر: لو لم تسمع في دهرک إلاَّ هذا الحدیث لکفاک، فصنه إلاَّ عن أهله»([3])

بررسی سند حديث - در سند این حدیث ما را  به راویان نزدیک به معصوم که اتفاقا همه‌ی آنها ضعیف‌‌اند کاری نداریم، هر چند بکر بن صالح را طبق نقل تنقیح المقال (1/178) جماعتی تضعیف کرده‌اند و به فرموده‌ی ابن الغضائری بکر بن صالح جدا ضعیف وکثیر التفرد به غرائب، و رجال نجاشی (ص 84) نیز او را ضعیف دانسته و علامه‌ی حلی در خلاصه (ص 207) او را در قسم دوم آورده و با ابن الغضائری هم عقیده است و در رجال ابن داوود قسم دوم (ص 432) می‌گوید: بکر بن صالح جدا ضعیف است و در نقد الرجال تفرشی (ص 59) نیز او ضعیف شمرده شده و همچنین درباره‌ی عبدالرحمن بن سالم در تنقیح المقال (2/143) می‌نویسد: علی کل ضعیف او مجهول: به هر حال او ضعیف یا مجهول است و در خلاصه‌ی علامه‌ی حلی (ص 229) فرموده عبدالرحمن بن سالم بن عبدالرحمن الاشل کوفی مولی روی عن أبي بصیر ضعیف عبدالرحمن بن سالم از ابی بصیر روایت کرده و ضعیف است، و نقد الرجال (ص 185) نیز او را ضعیف و پدرش را ثقه دانسته، آنچه مسلّم است اینکه این حدیث ساخته و پرداخته‌ی اشخاص بعد از بکر بن صالح و عبدالرحمن بن سالم است از قبیل کسانی چون صالح بن ابی حماد که در اواخر قرن سوم می‌زیسته که یا تمام حدیث را خود ساخته و یا اینکه پاره‌ای از آن را با جعلیات خود تکمیل کرده است. اینک صالح بن ابی حماد را بشناسیم:

در تنقیح المقال (2/91) از قول نجاشی درباره‌ی او آمده است که: أمره ملتبسا یعرف وینکر: کار صالح بن ابی حماد پوشیده است و روشن نیست گاهی سخن خوب دارد و گاهی سخن زشت، و ابن الغضائری او را ضعیف دانسته و علامه‌ی حلی در خلاصه فرموده: المعتقد عندی التوقف فیه لتردد النجاشی وتضعیف الغضائری: عقیده‌ی من آن است که به سبب تردید نجاشی درباره‌ی او و تضعیف غضایری باید درباره‌ی او توقف کرد، در نقد الرجال (ص 296) نیز این اقوال درباره‌ی او آمده است و در تنقیح المقال (ص 180) او را احمق دانسته‌اند! چنین شخصی که در نزد علمای بزرگ شیعه مردود است مسلما از هیچ دروغی مضایقه ندارد چنانکه متن حدیث نیز چنین گواهی می‌‌دهد.

بررسی متن و مضمون حديث: مضمون حدیث این است که امام صادق فرمود: پدرم به جابر بن عبدالله فرمود: چه وقت بر تو آسان است که من با تو خلوت کنم و از تو سؤالی بپرسم؟ جابر گفت در هر وقت که بخواهی، پس ابو جعفر علیه السلام با او خلوت کرده و فرمود: ای جابر! مرا از لوحی که در دست مادرم فاطمه دختر رسول خدا صلی الله علیه وسلم دیدی و آنچه که او درباره‌ی نوشته‌های آن لوح به تو فرمود، آگاه ساز، جابر گفت: خدای را گواه می‌‌گیرم که من هنگامی که وارد شدم بر مادر تو فاطمه ‘ در حیات رسول خدا تا او را به ولادت حسن علیه السلام تهنیت گویم در دست او لوح سبزی دیدم که گمان بردم از زمرد است و در آن نوشته‌ای سفید و نورانی دیدم که شبیه نور آفتاب بود، عرض کردم پدر و مادرم فدای تو ای دختر رسول خدا! این لوح چیست؟ فرمود: این لوح را خدای جل جلاله به رسول خدا هدیه کرده که در آن نام پدر و شوهرم و نام دو پسرم و نام‌‌های اوصیاء از فرزندانم می‌باشد سپس پدرم آن را به من عطا فرمود تا بدان شادمان شوم، جابر گفت: پس مادرت فاطمه آن را به من داد([4]) تا قرائت کنم و من از آن نسخه‌ای بر داشتم، پدرم به جابر فرمود آیا می‌توانی آن را به من بنمائی جابر گفت: آری از اينرو پدرم با او تا منزلش رفت و جابر صحیفه‌ای را از پوستی بیرون آورد پدرم به او فرمود: ای جابر در نوشته‌ی خود نظر کن تا من آن را بر تو بخوانم لذا جابر در نسخه‌ی خود نظر کرد و پدرم آن را برایش قرائت کرد به خدا سوگند که یک حرف با یکدیگر مخالف نبود! جابر گفت که من خدای را گواه می‌گیرم که آن را این چنین در لوح نوشته دیدم: بسم الله الرحمن الرحیم این نامه‌ای است از خداوند عزیز حکیم برای نور و سفیر و حجاب(!!)([5]) و راهنمایش محمد، که آن را روح الأمین از نزد پروردگار جهانیان فروآورده است. ای محمد نام‌هایم را بزرگ ‌دار و نعمتهایم را سپاس‌گزار و نعمتهایم را انکار مکن!! همانا منم خداوندی که هیچ معبودی جز من که کوبنده‌ی زورگویان و خوارکننده‌ی ستمگران و هلاک‌کننده‌ی گردنشان و حاکم روز جزایم، نیست. همانا منم خداوندی که هیچ معبودی جز من نیست، پس هر که به غیر فضلم امیدوار باشد یا از غیر عدلم بترسد(!!) او را چنان عذاب کنم که احدی از جهانیان را چون او عذاب نکنم، پس فقط مرا عبادت و به من توکل کن، همانا من پیامبری مبعوث نکردم که دورانش کامل شده و زمانش سپری شود، مگر آنکه برای او وصی قرار دادم([6]) و همانا من تو را بر انبیاء برتری داده و وصی تو را بر اوصیاء برتری دادم و تو را به دو فرزند برومندت حسن و حسین گرامی داشتم و حسن را پس از سپری شدن روزگار پدرش معدن دانشم قرار دادم و حسین را خازن وحی(؟!!) خویش ساختم و او را با شهادت گرامی داشتم و پایان کارش را با سعادت برین ساختم، او برترین کسی است که شهید شده و در میان شهداء دارای والاترین مقام است و کلمه‌ی تامّه‌ام را با او قرار دادم و حجت بالغه نزد اوست([7])، به سبب خاندان اوست که ثواب داده و عقاب می‌کنم. نخستین‌شان سرور عابدان و زینت اولیاء گذشته است و فرزندش همنام جد ستوده‌اش، محمد است([8])، شکافنده‌ی دانشم و معدن حکمتم می‌‌باشد. تردیدکنندگان در مورد جعفر هلاک می‌‌شوند و رد کننده‌ی او همچون ردکننده‌ی من است. فرمان پا برجای من است که مقام جعفر را گرامی داشته و او را در دوستان و پیروان و یارانش شادمان می‌‌سازم. پس از او موسی را برگزیدم و پس از او فرزند جوانش را که حفظ کردن او واجبی است که قطع نمی‌‌شود و حجت من پنهان نمی‌‌شود([9]) و رشته‌ی اولیاء من تا ابد گسسته نگردد، پس هر که یکی از آنها را انکار کند، در حقیقت نعمتم را انکار کرده و کسی که آیه‌ای از کتابم را تغییر دهد بر من افترا بسته است و وای بر افتراگویان منکر هنگام سپری شدن دوران بنده و حبیب و برگزیده‌ام موسی، همانا تکذیب‌کننده‌ی هشتمین، تکذیب‌کننده‌ی همه‌ی اولیاء من است و علی ولی و یاور من است و کسی است که بر او بارهای نبوت را می‌‌گذارم (؟!!) و انجام دادنش را به او وا می‌گذارم. او را عفریت گردنکشی می‌‌کشد و در شهری که عبد صالح ذوالقرنین ساخته است در کنار بدترین مخلوقم دفن می‌‌شود([10])، و فرمان پا برجای من است که چشمش را به فرزندش و خلیفه‌ی پس از وی، محمد روشن سازم که او وارث دانشم و معدم حکمتم و جایگاه رازم و حجتم بر بندگان من است و بهشت را جایگاهش قرار داده و او را شفیع هفتاد تن از افراد خاندانش که سزاوار آتش دوزخ‌‌اند، قرار می‌دهم و پایان کار پسرش علی را که ولی و یاور من و شاهد در میان مخلوقم و امین وحی (؟!) من است، قرین سعادت سازم. از او دعوت‌کننده‌ی به را هم و خازن دانشم([11]) حسن را به وجود آورم و آن را به پسرش که رحمتی برای جهانیان است کامل سازم، او دارای کمال موسی و نورانیت عیسی و شکیبایی ایوب است. در زمان او دوستانم خوار گردند و سرهایش همچون سر ترک و دیلم هدیه داده می‌‌شود و کشته شده و به آتش می‌‌سوزند و ترسان و مرعوب و هراسان خواهند بود، و زمین از خونشان رنگین می‌‌شود و ناله و زاری از زنانشان برآید. آنان به راستی دوستان من‌‌اند و با آنهاست که هر فتنه‌ی کور و تاریک را دفع کرده و تزلزل‌‌ها را بر دارم و زنجیرها و قیود را بر گیرم. درود و رحمت پروردگارشان بر آنهاست و آنان هدایت ‌شدگان‌اند.

عبدالرحمن سالم می‌‌گوید ابو بصیر گفت: اگر در طول عمرت جز این حدیث را نشنیده باشی، تو را کفایت می‌‌کند، پس آن را جز از اهلش پنهان دار!

این حدیث نیز در بی ‌اعتباری چون حدیث سابق است زیرا در آن حضرت صادق چون کسی که خود در قضیه حضور دارد می‌گوید قال ابی لجابر و نمی‌‌گوید سمعت ابی یا عن فلان بلکه در تمام عبارت حدیث چون شخص حاضر که خود ناظر جریان بوده می‌فرماید (فمشى معه أبي) پدرم با او رفت تا منزل جابر رسید جابر صحیفه را آورد تا آخر که حضرت صادق قسم می‌‌خورد که به خدا سوگند هیچ حرفی با آنچه پدرم خواند اختلاف نداشت، و بدیهی است اینگونه سوگند از کسی بجا و رواست که خود کاملاً شاهد و ناظر ماجرا بوده است، نه از کسی که حاکی واقعه و ناقل کلام دیگری است و این به طور یقین و مسلّم حدیث دروغی است زیرا بنا بر اتفاق تواریخ حضرت صادق در سال 83 تولد یافته و چنانکه معلوم شد جابر در سنه‌ی 74 الی 77 فوت کرده و هرگز حضرت صادق او را درک نکرده و حدیث معروف از رسول خدا که به جابر فرمود تو از فرزندان حسین، محمد بن علی بن الحسین را خواهی دید و نامی از حضرت صادق برده نشده نیز مؤید این مدعی است هر چند بدان احتیاجی نیست زیرا تولد امام صادق در سال 83 بوده و فوت جابر در سال 74. پس چگونه حضرت صادق چنین بیان می‌‌کند چون کسی که ناظر در تمام جریان است؟ و بر فرض محال است که چنین جرياني واقع شده باشد باز نفس حدیث آن را تکذیب می‌‌کند زیرا حضرت باقر در سنه‌ی 58 هجری متولد شده و فوت جابر در 74 می‌‌باشد و در این سال حضرت زین العابدین حیات داشته زیرا آن حضرت در سنه‌ی 94 یا 95 فوت شده با وجود امام زین العابدین این قبیل اظهارات از حضرت باقر بعید است.

دیگر آنکه کلمات و عبارات حدیث هم ناهموار است زیرا می‌‌گوید حضرت باقر علیه السلام به جابر فرمود: «انظر في کتابک لأقرأه» نوشته‌ات را بنگر تا من آن را بخوانم جابر به تصدیق تمام مورخین و ارباب رجال در سنین آخر عمر حتی به تصریح پاره‌ای در سنه‌ی 60 و 61 کور بوده است. پس چگونه می‌توانسته به نوشته‌ی خود نظر کند. فنظر جابر بما في نسخته: جابر به آنچه در نسخه‌اش بود نگریست!! چگونه جابر نابینا به نسخه‌ی خود نظر کرده؟ دروغ به این واضحی؟! سوم آنکه در لوح چنین آمده: کتاب من الله لمحمد نوره وسفیره وحجابه ودلیله، نزل به الروح الأمین: نامه‌ای است از خداوند به نور و سفیر و حجاب(!!) و راهنمایش محمد، که روح الامین آن را آورده است! این عبارات متضمن مشکلاتی است که برخی از آنها بدین قرارند:

اولا: القابی این چنین در نصوص معتبره‌ی شرع دیده نمی‌‌شود و اصولا در آیات قرآن، پیامبر با چنین القابی ذکر نشده، بلکه این لقب‌‌ها پس از ورود تصوف در اسلام و نفوذ عرفان شرقی و حکمت غربی در میان مسلمین شیوع یافته.

ثانیا: حجاب خدا بودن فضیلتی نیست تا به پیامبر عظیم الشأن صلی الله علیه وسلم اطلاق شود.

ثالثا: نور که مظهر است نه ساتر، سفیر نیز بر فرستنده‌ی خویش دلالت می‌کند و پنهان‌کننده نیست و لازمه‌ی راهنمایی نیز روشنگری است نه مخفی کردن، و این صفات با حجاب بودن، آشکارا در تعارض است!

رابعا: اگر ائمه برای هدایت خلق تعیین شده‌اند، چرا در نامه‌ی خصوصی معرفی می‌‌شوند و در قرآن مذکور نیستند تا همگان آنها را بشناسند و از هدایتشان بهره‌مند شوند و بر مردم اتمام حجت شود.

خامسا: عبارت نزل به الروح الأمین: روح الامین آن را آورده در نامه‌ی خصوصی زائد است، زیرا پیامبر صلی الله علیه وسلم که خود نامه را دریافت داشته، کاملا می‌‌داند چه کسی آن را آورده و منکر نیست.

سادسا: در سال شانزدهم بعثت و در نامه‌ای که به عنوان نامه‌ی خصوصی برای پیامبر صلی الله علیه وسلم فرستاده شده و سایرین رسما مخاطب آن نیستند، خطاب لا تجحد آیاتي، نعمتهایم را انکار مکن مناسب و بلیغ نیست.

چهارم: آنکه صدور جمله‌ی «فمن رجا غیر فضلي أو خاف غیر عدلي عذّبته عذابا لا أعذّبه أحدا من العالمین»: پس هر که به غیر فضل من امیدوار و یا از غیر عدالتم بیمناک باشد او را چنان عذاب کنم که احدی از جهانیان را آنگونه عذاب نکرده باشم، از کردگار عادل و خالق عالم و محیط بر احوال بندگان، بسیار بعید است، زیرا اینگونه وعید و تهدید، مخصوص فرد یا افراد اندک شماری است که در موضوعی متفرد باشند از قبیل حواریون مسیح، ولی چنین اخطار و تهدیدی در موضوعی که اکثریت مصداق آن باشند از پروردگار صادر نمی‌‌شود و در این مورد نیز چه بسیار افرادی که به غیر فضل خداوند امیدوارند و از غیر عدل او بیمناک‌اند، در واقع عدل الهی کمتر از عدل غیر او ترساننده است، زیرا عدالت خداوندی بهترین و عالیترین عدالت‌هاست بلکه باید از عدل غیر خدا که مشوب به جهل و ضعف و ... است ترسید، نه از عدل الهی، بنابراین باک نداشتن از عدل غیر خدا که برای بیمناک بودن سزاوارتر است و فقط از عدل خداوند رحمان رحیم رؤوف غفار ترسیدن که والاترین مرتبه‌ی عدالت است، توهین به مقام کبریایی است.

پنجم: آنکه جاعل حدیث نمی‌‌فهمیده چه می‌‌گوید و اصلا جمله‌ی خاف غیر عدلي جمله‌ای مبهم و نارساست، می‌‌توانست بگوید: خاف عدل غیري. خلاصه آنکه بیان این حدیث چنان ناهموار و عاری از فصاحت است که انتساب آن به خداوند منزل قرآن کریم، از مصادیق بارز ظلم است.

ششم: آنکه انبیاء و اولیاء الهی نیز از غیر عدل پروردگار بیمناک می‌‌شدند، مگر حضرت زکریا علیه السلام نمی‌‌گفت: «وَإِنِّي خِفْتُ الْمَوَالِيَ مِن وَرَائِي »(مريم: ٥).

«من پس از خود از ورثه‌ام بیمناکم».

و مگر حضرت موسی علیه السلام درباره‌ی فرعونیان نگفته بود: «وَلَهُمْ عَلَيَّ ذَنبٌ فَأَخَافُ أَن يَقْتُلُونِ »(الشعراء: ١٤).

«بیم‌دارم که مرا بکشند».

و مگر پروردگار به مادر موسی علیه السلام نفرمود: «فَإِذَا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ »(القصص: ٧). «هر گاه بر او بیمناک شدی او را در دریا رها کن».

و مگر حضرت موسی علیه السلام به هنگام ترک مصر: «فَأَصْبَحَ فِي الْمَدِينَةِ خَائِفًا يَتَرَقَّبُ فَإِذَا الَّذِي اسْتَنصَرَهُ بِالْأَمْسِ يَسْتَصْرِخُهُ قَالَ لَهُ مُوسَى إِنَّكَ لَغَوِيٌّ مُّبِينٌ * فَلَمَّا أَنْ أَرَادَ أَن يَبْطِشَ بِالَّذِي هُوَ عَدُوٌّ لَّهُمَا قَالَ يَا مُوسَى أَتُرِيدُ أَن تَقْتُلَنِي كَمَا قَتَلْتَ نَفْسًا بِالْأَمْسِ إِن تُرِيدُ إِلَّا أَن تَكُونَ جَبَّارًا فِي الْأَرْضِ وَمَا تُرِيدُ أَن تَكُونَ مِنَ الْمُصْلِحِينَ * وَجَاءَ رَجُلٌ مِّنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ يَسْعَى قَالَ يَا مُوسَى إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنِّي لَكَ مِنَ النَّاصِحِينَ * فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفًا يَتَرَقَّبُ قَالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ»(القصص: ١٨-٢١). «ترسان و نگران». نبود؟ مگر آن حضرت و برادرش حضرت هارون علیهم السلام درباره‌ی فرعون به پروردگار عرض نکردند: «قَالَا رَبَّنَا إِنَّنَا نَخَافُ أَن يَفْرُطَ عَلَيْنَا أَوْ أَن يَطْغَى

 »(طه: ٤٥).

«پروردگارا بیمناکیم که درباره‌ی ما زیاده روی و ستم کند».

مگر درباره‌ی ابو الانبیاء ابراهیم علیه السلام نمی‌خوانیم: «فَلَمَّا رَأَى أَيْدِيَهُمْ لاَ تَصِلُ إِلَيْهِ نَكِرَهُمْ وَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً قَالُواْ لاَ تَخَفْ إِنَّا أُرْسِلْنَا إِلَى قَوْمِ لُوطٍ »(هود: ٧٠).

«فَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً » (الذاريات: ٢٨) «از آنها بیمناک شد».

مگر حضرت یعقوب علیه السلام نفرموده بود: «قَالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَن تَذْهَبُواْ بِهِ وَأَخَافُ أَن يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَأَنتُمْ عَنْهُ غَافِلُونَ »(يوسف: ١٣). «بیم دارم که گرگش بخورد».

مگر خداوند تبارک و تعالی به رسول خدا نمی‌‌فرماید: «وَإِمَّا تَخَافَنَّ مِن قَوْمٍ خِيَانَةً فَانبِذْ إِلَيْهِمْ عَلَى سَوَاء إِنَّ اللّهَ لاَ يُحِبُّ الخَائِنِينَ»(الأنفال: ٥٨). «اگر از خیانت گروهی بیمناک شدی».

پیداست که جناب جاعل، قرآن نمی‌خوانده است!

هفتم: آنکه می‌گوید: «إني لم أبعث نبیا إلاّ جعلت له وصیا»: پیامبری مبعوث نکردم مگر آنکه برایش وصی مقرر نمودم. در حالی که قرآن از این اوصیاء خبر نداده و بوده‌اند پیامبرانی که وصی نداشته‌اند. وصی حضرت عیسی علیه السلام که بود؟ یا وصی حضرت صالح یا حضرت هود علیهم السلام چه کسانی بوده‌اند که قرآن حتی به وجودشان اشاره‌ای نکرده است؟

هشتم: آنکه جناب جاعل در عربیت نیز ناشی بوده و گفته است «ومن غير آية من الکتابي» و هر که آیتی از کتابم را تغییر دهد. و مضاف را با حرف تعریف قرین کرده و اگر این خطا فاحش را به کاتب نسبت دهیم، مشکل دیگر را چه کنیم که مقصود از این جمله معلوم نیست، زیرا اگر همین نامه مقصود اوست که جملات نامه را عرفا آیه نمی‌‌نامند و حتی احادیث قدسی را نیز آیه نمی‌گویند و آیه‌ی غیر تکوینی فقط به جملات قرآن اطلاق می‌‌شود و آیا ممکن است پیامبر جملات نامه‌ی خصوصی را تغییر دهد؟ و اگر مقصودش قرآن کریم است، در این صورت چنان که قبلا اشاره کردیم در نامه‌ای که برای پیامبر صلی الله علیه وسلم فرستاده شده و دیگران رسما مخاطبش نیستند، این تهدید زائد و نابجاست.

نهم: آنکه درباره‌ی امتیازات امام محمد تقی علیه السلام می‌‌گوید: شفعته في سبعین من أهل بیته یعنی خدا او را فقط شفیع هفتاد نفر از خانواده‌اش قرار می‌‌دهد. این تقلیل امتیاز آن حضرت است و بر خلاف عقاید شیعیان است که آن حضرت را از شفیعان امت شیعه می‌‌دانند.

دهم: آنکه درباره‌ی امام دوازدهم می‌‌گوید: علیه کمال موسى وبهاء عیسى وصبر ایوب: او دارای کمال موسی و درخشش عیسی و شکیبایی ایوب است. اگر مقصود آن است که مردم آن حضرت را چنین بشناسند اولا چرا این موضوع در نامه‌ی خصوصی پیامبر آمده که اکثر مردم از آن با خبر نشده‌اند، ثانیا مردم معاصر امام دوازدهم گر چه اخبار حضرت موسی و عیسی و ایوب علیهم السلام را در قرآن خوانده‌اند، اما فی المثل بهاء حضرت عیسی علیه السلام را که البته در قرآن مذکور نیست ندیده‌اند تا با امام دوازدهم تطبیق و مقایسه کنند و از تماثل بهاء آن حضرت با حضرت عیسی علیه السلام مطمئن شوند، صبر نیز صفتی نیست که در عرض مدتی کوتاه (مثلا یک هفته، یک ماه و ...) بتوان نسبت به آن اظهار نظر کرد و آن را با حضرت ایوب علیه السلام مقایسه نمود!! مسلما خداوند جل شأنه این چنین سخن نمی‌گوید.

دیگر از علامات امام دوازدهم در این حدیث مشعشع آن است که می‌گوید: «ستذل أولیائي في زمانه ویتهادون رؤسهم کما تتهادی رؤس الترک والدیلم فیقتلون ویحرقون ویکونون خائفین مرعوبین وجلین تصبغ الأرض من دمائهم وینشأ الویل والرنین في نسائهم»: بزودی در زمان امام دوازدهم اولیای من ذلیل می‌‌شوند و همواره ترسان و بیمناک و هراسان‌‌اند و زمین از خونشان رنگین می‌‌شود و سرهاشان همچون ترک و دیلم به هدیه داده می‌‌شود و فریاد واویلا و ضجه از زنانشان بلند می‌‌شود. اولا باید گفت: در زمانی که باید عدالت سر تا سر دنیا را بگیرد این وعده‌ها چیست؟! ثانیا کی و کجا و چه وقت چنین حوادثی رخ داده و سرهای شیعیان برای چه کسی همچون سر ترک و دیلم هدیه فرستاده شده؟ و کجا آنان را کشته و سوزانیده‌اند و زمین از خونشان رنگین شده؟ ثالثا در این حدیث حضرت فاطمه‌ی زهرا ‘ فرموده: «أعطانیه أبي لیسرني بذلک»: پدرم این لوح را به من داده تا مرا بدان خوشنود کند. چگونه می‌‌شود که دانستن این اخبار که اولیای خدا ذلیل می‌شوند و سرهاشان هدیه داده می‌‌شود حضرت فاطمه را خوشنود کند؟

یازدهم: آنکه نامه‌ی خصوصی پیامبر صلی الله علیه وسلم را چرا جابر دیده؟ مگر ممکن است که حضرت زهرا تخلف كند و نامه‌ی خصوصی را به غیر نشان دهد؟

دیگر آنکه اگر پروردگار این نامه را به طور خصوصی برای پیامبرش فرستاده و آن را برای اعلام عمومی نازل نفرموده چگونه است که علنی شده و غیر معصوم آن را دیده و در کتب ضبط گردیده؟ و اگر قصد این بوده که به هر حال مردم از آن مطلع شوند چرا به صورت نامه‌ی خصوصی فرستاده شده؟

در آخر حدیث عبدالرحمن سالم می‌‌گوید: «قال أبو بصیر فصنه إلاّ عن أهله» این حدیث را جز اهلش محفوظ بدار باید گفت: چرا چنین حدیثی باید محرمانه باشد و کسی آن را نداند جز رسول خدا صلی الله علیه وسلم و جابر و ابو بصیر و عبدالرحمن بن سالم که در نزد ارباب رجال ضعیف و موهون است و بکر بن صالح که جدا ضعیف است و امثال این افراد بی‌ بندوبار؟!

هر چند چنانکه قبلا گفتیم این قبیل احادیث خود بنفسه رسوا است تا چه رسد که رسوایانی چون افراد مزبور یا صالح بن حماد راویان آن باشند.

حدیثی با سند شیخ صدوق در کتاب اکمال الدین و عیون اخبار الرضا آورده است و آن سند بدین شرح است: حدثنا أبو محمد الحسن بن حمزة العلوی قال: حدثنا أبو جعفر محمد بن الحسین بن درست السروی عن جعفر بن محمد بن مالک قال: حدثنا محمد بن عمران الکوفي عن عبدالرحمن بن نجران عن صفوان بن یحیی عن إسحق بن عمار بن أبي عبدالله الصادق علیه السلام إنه قال: یا إسحاق ألا أبشرک؟ قلت: بلى جعلت فداک فقال: وجدنا صحيفة بإملاء رسول الله وبخط أمیر المؤمنین فیها: بسم الله الرحمن الرحیم هذا کتاب من الله العزیز الحکیم وذکر الحدیث مثله سواء إلاّ أنه قال في آخره: ثم قال الصادق علیه السلام : یا إسحق هذا دین الملائکة والرسل فصنه عن غیر أهله([12]) یصنک الله ویصلح بالک».

در این سند نام جعفر بن محمد بن مالک است که شاید در حدود قرن چهارم به بعد می‌‌زیسته زیرا «ابو علی محمد بن الهمام» از او روایت می‌کند هم‌چنین «ابو غالب الزراری» و اینان در قرن چهارم بوده‌اند زیرا تولد «ابو علی محمد الهمام» در سال 258 و مرگش در سال 336 بوده و ابو غالب الزراری در سال 368 فوت نموده است. جعفر بن محمد بن مالک در کتب رجال مردی ملعون و بد نام است نجاشی در رجال خود (ص 225) فرموده: «کان ضعیفا في الحدیث قال أحمد بن الحسین: کان یضع الحدیث وضعا ویروي عن المجاهیل وسمعت من قال: کان أیضا فاسد المذهب والرواية ولا أدري کیف یروي عنه شیخنا النبیل الثقة أبو علي بن همام وشیخنا الجلیل الثقة أبو غالب الزراری».

رجال ابن داوود (ص 434) او را در ردیف مجهولین و مجروحین آورده و عبارت غضائری و نجاشی را تکرار کرده.

او هم ضعیف الحدیث است و هم در وضع حدیث دست قوی دارد و به علاوه از مجهولین روایت می‌‌کند و از همه بدتر آنکه فاسد المذهب و فاسد الروایه است! اما غضائری در مجمع الرجال (ص 42) درباره‌ی او فرموده: «کان کذابا متروک الحدیث جملة، وکان في مذهبه ارتفاع وروی عن الضعفاء والمجاهیل وکل عیوب الضعفاء مجتمعة فیه» علامه‌ی حلی نیز در خلاصه (ص 210) با این قول همداستان است و در آخر می‌‌فرماید: «فعندي في حدیثه توقف ولا أعمل بروایته» به نظر من باید درباره‌ی او توقف کرد و من به روایت او عمل نمی‌‌کنم.

پس او هم بسیار دروغگو و هم متروک الحدیث و هم در مذهبش غلوّ و ارتفاع بوده و هم از ضعفاء و مجهولین روایت می‌‌کند و بالاخره تمام عیوبی که ضعفاء در حدیث دارند در این شخص جمع بوده! آری این حدیث از تحفه‌هائی است که چنین شخصی به شیعیان هدیه کرده است! این مرد رسوای کذّاب بنا به مثل معروف که دزد ناشی به کاهدان می‌‌زند گرچه چند نفر خوشنام چون عبدالرحمن ابی نجران و صفوان بن یحیی را در روایت خود ردیف کرده اما سرانجام آن را به اسحق بن عمار پیوسته و اسحاق بن عمار به فرموده‌ی شیخ طوسی در الفهرست و ابن شهرآشوب در معالم العلماء و علامه‌ی حلی در خلاصه الرجال فطحی مذهب بوده و عجیب است که این شخص طبق این روایت که خود از حضرت صادق این حدیث را شنیده و امام او را به یافتن این حدیث بشارت داده و در این حدیث نه تنها امام موسی کاظم را برای او معلوم کرده بلکه تمامی ائمه را برای او معلوم کرده مع هذا بعد از امام صادق فطحی شده و عبدالله افطح را امام دانسته است!! آیا حدیثی به این طنطنه و طمطراق که گویا از پادشاهی جبار و سرمست و مغرور صادر شده نه از خدای مهربان و رؤوف و رحیم و در آن آنقدر تهدید شده که ومن جحد أحدا منهم فقد جحد نعمتي»: هر کس یکی از ائمه را انکار کند نعمت‌‌های خدا را منکر شده! آنگاه چنین کسی که چنین حدیثی از امام صادق علیه السلام شنیده، خود فطحی مذهب و از کلاب ممطوره شده است!

آری خدای تعالی اینگونه دروغگویان را رسوا می‌کند که هرگاه در صدد اضلال مردم باشند خود گمراه می‌شوند.

«انظُرْ كَيْفَ كَذَبُواْ عَلَى أَنفُسِهِمْ وَضَلَّ عَنْهُم مَّا كَانُواْ يَفْتَرُونَ» (الأنعام: ٢٤).  «بنگر چگونه برخود دروغ گفتند و آنچه افتراء بسته بودند گم گشت».

و عجیب این است که دعای امام صادق که به او گفته: خدا تو را حفظ کند و کار تو را راست گرداند: «یصنک الله ویصلح بالک» در حق او مستجاب نشده و با مذهب فطحی مرده است چه کسی باور می‌‌كند که شخصی از اصحاب امام صادق چنین حدیثی از آن جناب شنیده مع هذا امام پس از حضرت صادق علیه السلام را نمی‌‌شناخته است!

 

------------------------------

([1])- شیخ «محمد باقر بهبودی» حدیث‌شناس مشهور زمان ما و صاحب کتاب «صحیح الکافی» (چاپ الدار الاسلامیّة، بیروت، سال 1401) نیز این حدیث را صحیح ندانسته است. (برقعی).

([2])- در «الکافی» این کلمه بدون «الف و لام» آمده است.

([3])- آنچه در قلاب آورده‌ایم مطابق نقل «کافی» است.

([4])- در این روایت حضرت فاطمه ‘ لوح را به جابر داده تا از آن استنساخ کند و این ناقض حدیث قبلی است که در آن حضرت فاطمه ‘ فرموده خداوند از اینکه لوح را کسی غیر از نبی یا وصیّ یا اهل بیت پیامبر لمس کند، نهی فرموده!!(برقعی).

([5])- اگر جاعل قبل از جعل این روایت، نامه‌های علی علیه السلام را مطالعه می‌‌کرد و می‌خواند که آن حـضرت درباره خداوند می‌‌فرماید : «لم یجعل بینک وبینه من یحجبه عنک»: خداوند بین خود و تو کسی که او را از تو بپوشاند، قرار نداده (نهج البلاغه نامه 31) چنین عنوانی را برای پیامبر جعل نمی‌کرد. (برقعی).

([6])- انبیائی چون حضرات ابراهیم و یعقوب و داوود که فرزندانشان حضـرات اسماعیل و یوسف و سلیمان ﻹ، پیامبر بوده‌اند، قطعاً «وصّی» به معنایی که منظور این روایت است نداشته‌اند. (برقعی).

([7])- بنا به صریح قرآن کریم با انبیاء و خصوصا با خاتم الرّسل حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و سلم اتمام حجّت می‌‌شود، چنانکه می‌‌فرماید: «لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ »(نساء: 165). تا پس از پیامبران مردم را بر خداوند، حجّتی نباشد. و چون نکره در سیاق نفی، مفید عموم است طبعا پس از انبیاء حجّتی لازم نیست حال این چه حجّت بالغه‌ای است که کسی غیر از پیغمبر از آن برخوردار است؟! (برقعی).

([8])- در نامه‌ای که خطاب به خود پیامبر صلی الله علیه و سلم فرستاده شده، می‌گویند: «ابنه سمّی جدّه» پسـرش همنام جدّ اوست. این کار غیر مأنوس و برخلاف بلاغت است، بلکه می‌گویند: ابنه سمیک پسرش همنام توست زیرا خود جدّ، مخاطب نامه است. (برقعی).

([9])- اگر حجّت خدا پنهان نمی‌شود، پس چرا ادّعا می‌کنید که امام دوازدهم پنهان شده است، مگر او «حجة الله» نیست؟ (برقعی).

([10])- همه - جز این جاعل جاهل - می‌دانند که حضرت امام رضا علیه السلام در نزدیکی طوس که امروز «مشهد» نامیده می‌شود، مدفون است و این شهر را «ذوالقرنین» بنا نکرده است! (برقعی).

([11])- استعمال تعابیری از قبیل «گذاشتن بارهای نبوّت» و یا «امین وحی» و یا «خازن وحی» و ... در مورد کسانی که نبی نیستند به چه معنی است؟ حال آنکه از بندگان خدا فقط انبیاء «امین وحی» هستند؟ به اضافه اینکه پروردگار به رسول خود می‌فرماید: «قُل لاَّ أَقُولُ لَكُمْ عِندِي خَزَآئِنُ اللّهِ وَلا أَعْلَمُ الْغَيْبَ »(انعام: 50 – هود: 31). «بگو به شما نمی‌‌گویم که خزائن خداوند نزد من است و بگو غیب نمی‌دانم ».  و نیز می‌فرماید: «وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ عِندَنَا خَزَائِنُهُ »(حجر: 21). «چیزی نیست مگر آنکه خزائن آن نزد ماست». علی ؛ نیز به امام حسن ؛ می‌فرماید: «واعلم أن الذي بیده خزائن السّموات والأرض، قد أذن لک في الدّعاء» ....: و بدان همانا کسی که خزائن آسمان‌ها و زمین در دست اوست، در دعا به تو رخصت عطا فرموده ... (نهج البلاغه نامه 31) ولی این راوی بی‌خبر از قرآن و دین، امام را خازن وحی و علم خدا معرفی می‌کند!! (برقعی).

([12])- خداوند متعال تمام دین خود را از کفار و مشرکین پنهان نفرمود و وظیفه رسول خود را «بلاغ مبین» اعلام فرموده، پس چرا یکی از اصول دین یعنی امامت، علنا و به همه اعلام نشود؟ (برقعی).


حديث
اِنَمَا الاَعمَالُ بِالنيَات و اِنَمَا لِکُل امرءٍ مَا نَوَي فمن کانت هجرته الي الله و رسوله فهجرته الي الله و رسوله
همانا اعمال بسته به نيت است و شخص بسته به نيتش بهره مي برد. پس کسي که هجرتش براي خدا و رسول باشد پس هجرتش براي‏ آنهاست
نظرسنجي

مؤثرترین کانال اهل سنت در هدایت شیعیان کدام است؟





خبرنامه