منوي اصلي
آخرين دانلودها
آمار سايت
مقالات : 848
مهتدون : 25
کليپهاي صوتي : 353
کليپهاي تصويري : 12
دانلود کتاب : 291
دانلود نرم افزار : 0
بازديد امروز : 757
بازديد کل : 2624269
 
   
شبهه اي ديگر؛ درباره ابن تيميه.
صاحب اثر: مهتدون  تاريخ درج مقاله:2011-12-25  تعداد بازديد:562
شايد کمتر شخصيتي در بين اهل سنت وجود داشته باشد که بمانند ابن تيميه رحمه الله مورد نفرت و خشم اهل بدعت قرار گرفته باشد، و آنهم به دليل قدرت نقادي و علمي اين شخصيت برجسته بر بدعت آنها بوده است.

 

لطفا به شبهات زير پاسخ دهيد:

 

إبن تيميه در كتاب التأسيس في ردّ اساس التقديس كه نقدي بر كتاب فخر رازي است، در جلد 1، صفحه 101 صراحتا اعلام مي‌كند:

ليس في كتاب الله و لا سنة رسوله و لا قول أحد من سلف الأمة و ائمتها أنه ليس بجسم و أن صفاته ليست أجساما و أعراضا ... .

نه در كتاب خدا و نه در سنت پيامبر و نه در سخن صحابه و بزرگان نيامده است كه خداوند، جسم نيست.

خيلي عجيب است و واقعا ادعايي شاخ‌دار است!



 

الحمدلله،

اين يک اتهام و دروغ و بي انصافي و ناجوانمردي ديگر در حق شيخ الاسلام ابن تيميه از طرف دشمنانش! ما بارها شاهد اين کينه توزيها و غرض وزيها در حق ايشان و ديگر علماي اهل سنت هستيم، شايد کمتر شخصيتي در بين اهل سنت وجود داشته باشد که بمانند ابن تيميه رحمه الله مورد نفرت و خشم اهل بدعت قرار گرفته باشد، و آنهم به دليل قدرت نقادي و علمي اين شخصيت برجسته بر بدعت آنها بوده است که هنوز هم پس از قرنها نتوانسته اند که جواب انتقادات علمي ابن تيميه را بدهند، ناچارا راه ناجوانمردي را بر مي گزينند و با اتهام و بهتان زدن به وي، عوام الناس مظلوم را که از ماجرا خبر ندارند نسبت به ايشان بدگمان مي کنند تا مبادا روزي قصد کنند تا يکي از کتابهايش را بخوانند.

اما براي پاسخ دادن به اين اکاذيب و بهتانها لازم است تا مقدمه اي کوتاه را بيان نماييم:

 

سوال: بدعت چيست؟

جواب: بدعت عبارتست از: هر امري که در حوزه ي دين انجام يا مطرح گردد، در حاليکه شارع آنرا توصيه نکرده باشد. پس بدعت يعني امورات جديدي که در حوزه ي دين انجام مي شوند در حاليکه شارع آنها را بعنوان دين به مؤمنان معرفي نکرده است.

مثلا در دين به مسلمين امر شده است که بجز از الله تعالي کسي را به فرياد مخوانيد: «وَأَنَّ الْمَسَاجِدَ لِلَّهِ فَلَا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَدًا» (جن 18). يعني: و همانا مساجد از آن خداست، پس هيچ کس را همراه خدا (به دعا و فرياد) مخوانيد.

حال اگر کسي علاوه بر خدا، مثلا از امام حسين رضي الله عنه مدد بخواهد يا وي را بفرياد بطلبد، او مرتکب بدعتي در دين شده است، آنهم بدعتي كه منجر به شرك مي شود، زيرا شارع در هيچ جايي نفرموده که از اولياء و ائمه فرياد بخوانيد، بلکه بلعکس؛ در آيات بسياري از جمله آيه ي مذکور امر کرده تا بجز از الله از احدي فرياد خواهي نشود. پس کسي که از امام حسين رضي الله عنه يا هر انسان ديگري فرياد خواهي نمايد، او مرتکب بدعتي در دين شده و او مبتدع است.

 

سوال: آيا بدعت امر پسنديده اي است يا نکوهيده؟

جواب: بدعت امري نکوهيده و مايه ي گمراهي است، زيرا اولاً: دين خدا کامل است، چنانکه الله تعالي خود مي فرمايد: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِينًا» (مائده 3). يعني: امروز، دين شما را کامل کردم؛ و نعمت خود را بر شما تمام نمودم؛ و اسلام را به عنوان آيين (جاودان) شما پذيرفتم.

منظور از «کامل» يعني آنکه: هرآنچه دين باشد بيان شده است و چيزي از قلم نيافتاده است و لذا نيازي به اضافه کردن نيست، زيرا اگر قرار باشد اضافه کردن بر دين جايز مي بود، خداوند از لفظ «کامل» استفاده نمي کرد، زيرا «کامل» ضد «ناقص» است، و ناقص يعني آنکه هنوز کامل نشده و جاي اضافه کردن دارد. پس کسي که بدعتي را ايجاد مي کند، او دانسته يا ندانسته چنين باور داشته که دين کامل نيست و بدعت وي دين را کاملتر مي گرداند! و اين يعني تشريع، در حاليکه تشريع فقط حق الله تعالي است و بس.. و شارع تنها خداست و پيامبر صلي الله عليه وسلم مبلغ شرع خداوند است.

دوماً: رسول خدا صلي الله عليه وسلم؛ همانکسي که از روي هوي سخن نمي گويد و هرآنچه که در حوزه ي دين مي گويد مورد تاييد خداوند متعال است، چنين مي فرمايد:

«..اياكم و محدثات الامور فان كل محدثة بدعه، وكل بدعة ضلالة».( ابو داوود -امام احمد-ترمذي- ابن ماجه- صحيح).

يعني: .. و بر شما باد که از امور بدعت دوري کنيد، زيرا هر امر نوپيدايي (در دين) گمراهي در پي دارد.

و فرمودند: «مَنْ أحْدَثَ فِي أمْرِنَا هَذا مَا لَيسَ مِنْهُ فَهُوَ رَدٌّ». بخاري (2697) و مسلم (1718).

«هر كس چيزي را در دين ما ايجاد كند كه از دين ما نيست آن‌چيز مردود است».

بر طبق اين احاديث درمي يابيم که شارع به هيچ وجه بدعت را جايز نمي داند، و بلکه آنرا مايه ي انحراف و گمراهي مي داند، پس مسلمين بايد از نزديک شدن به بدعت شديدا دوري کنند.

حال با اين توضيح مختصر در مورد قباحت بدعت در اسلام و اينکه شارع مسلمانان را شديدا از آن تحذير کرده است، تا مبادا مسير اصلي را رها کنند و به مسير کج و منحرف روي آورند، زيرا اگر از مسير مستقيم خارج گردند ديگر تضميني براي نجات آنها از دوزخ وجود نخواهد داشت؛ بايد بگوييم که متاسفانه يکي از بدعتهايي که بعدها و پس از دوران صدر اسلام به ميان مسلمين راه يافت، ورود مباحث فلسفي و کلامي به ميان مباحث ديني بود، که بعضي از مسلمانان دور شده از سنت نبوي، با ترجمه ي آثار فيلسوفان يوناني و رومي فلسفه را ترويج دادند، و سپس به آن رنگ و روي ديني دادند و از آن علم کلام را ابداع نمودند، و اينبار مباحث ديني را بر طبق اصول و ضوابط علم کلام تحليل مي کردند! و اين يک بدعت قبيحي بود که ضربات بسياري را بر راه و روش سالم مسلمين در عقيده و فقه بوجود آورد. بعدا بيشتر در خصوص ارتباط علم کلام با بحث اسماء و صفات الهي سخن خواهيم گفت.

 

حال به توضيح در مورد صفات خداوند متعال مي پردازيم، و ديدگاههاي بوجود آمده را در مورد آن صفات بررسي مي کنيم:

همانطور که مي دانيم، خداوند متعال در آيات بسياري خود را – تا جاييکه لازم دانسته- به انسانها معرفي و شناسانده است، مثلا مي بينيم که خداوند متعال خود را "حکيم" و يا "خبير" و يا "سميع" و يا "عليم" و يا "عزيز" و يا "قهار" و غيره توصيف کرده است.

هنگامي که رسول الله صلي الله عليه وسلم زنده بودند و شريعت اسلام را ابلاغ مي نمودند، هرگاه آيه اي بر ايشان نازل مي شد، وي آن آيه را براي مردم و يارانش مي خواند و اگر لازم بود آنرا برايشان شرح و بيان مي کردند، و يا گاها يکي از يارانش اگر متوجه مفهوم آيه نمي شد از پيامبر صلي الله عليه وسلم سوال مي کرد که مثلا منظور خداوند از فلان کلمه از فلان آيه چيست؟ و پيامبر صلي الله عليه وسلم نيز پاسخ را بوسيله ي وحي کسب مي کرد و آنرا به سوال کننده بازگو مي نمود..

اگر ما به اين دوران که از نعمت حيات رسول خدا صلي الله عليه وسلم بهره مند بود، نگاهي دقيق بياندازيم متوجه مي شويم که صحابه رضي الله عنهم در مورد صفاتي که خداوند متعال آنرا براي خود توصيف و اثبات کرده بود سوال و کنجکاوي نمي کردند، و هرگز در مورد آنها بحث و گفتگو نمي کردند، و جالب اينکه خود پيامبر صلي الله عليه وسلم نيز هرگز بر سر کيفيت و چگونگي صفات خدا بحثي نمي کرد و هرگز اصحابش را بر کنجکاوي در مورد آن صفات ترغيب نمي کردند، مثلا آيه نازل مي گشت و مي فرمود: «وَقَالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَلُعِنُواْ بِمَا قَالُواْ بَلْ يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ» (مائده 64). يعني: و يهود گفتند: « دست خدا بسته است، دستهايشان بسته باد! و بخاطر اين سخن، از رحمت (الهى) دور شوند! بلکه هر دو دست خدا گشاده است.

حال اين آيه در مورد (يد) که در زبان عربي به معناي دست است، بحث کرده و گفته که : «يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ :هر دو دست خدا گشاده است». پيامبر صلي الله عليه وسلم اين آيه را براي يارانش مي خواند و آنها نيز آيه را حفظ مي کردند، اما هرگز آنها از پيامبر صلي الله عليه وسلم نمي پرسيدند که: (دست خدا چگونه است؟ اصلا منظور از دست چيست؟) و پيامبر صلي الله عليه وسلم نيز هرگز کيفيت و چگونگي آنرا بيان نميکردند، بنابراين صحابه رضي الله عنهم نيز (سمعاً و طاعتاً) آن آيه را تصديق مي کردند و آنرا حفظ مي نمودند و از قيل و قال و بحث و جدل در مورد آن خودداري ميکردند. اين روش برخورد سلف صالح ما در قبال صفات پروردگار بود.

 

پس با نگاهي دقيق به زمان حيات رسول خدا صلي الله عليه وسلم درمي يابيم که هم شخص ايشان و هم يارانش از پرداختن به مباحث صفات خدا علاقه اي نداشتند، و بلکه سمعا و طاعتا آنرا تصديق مي کردند و وارد کيفيت و چگونگي صفات خداوند متعال نمي شدند.

 روال برخورد مسلمانان در مسائل مربوط به صفات الهي بر همين گونه بود و در عهد خلفاي راشدين نيز مسلمانان از بحث و بررسي موشکافانه در مورد صفات خدا پرهيز مي کردند. اما.. اما متاسفانه بعد از عهد خلفا با پيدايش فرقه هاي منحرف در بين مسلمين و ترجمه ي آثار فلسفي يونانيان و کفار به زبان عربي توسط همين فرقه هاي منحرفي که خود را مسلمان حقيقي هم مي خواندند، مباحثي وارد دين شد که قبلا وجود نداشت، بعبارتي بدعتي را وارد دين کردند که دين آنرا تشريع نکرده بود و نه پيامبر صلي الله عليه وسلم و نه صحابه رضي الله عنهم آنرا توصيه نکرده بودند، آن بدعت همان «ابحاث فلسفي» و يا همان «فلسفه» بود.

دسته اي از مسلمانان منحرف، بجاي پرداختن به قرآن و سنت نبوي صلي الله عليه وسلم، مشغول پرداختن به بحث هاي فلسفي شدند، بعدها آنها خواستند تا به فلسفه رنگ و روي ديني بدهند، و لذا «علم کلام» نيز توسط همين مبتدعين ابداع شد.

پس "علم کلام" يعني: بحثهاي فلسفي در حوزه ي دين.

اينبار طرفدارن و مروجان علم کلام بمانند سلف صالح خود با نصوص قرآن و سنت نبوي برخورد نمي کردند، و از جمله در برخورد با آيات و احاديثي که دربرگيرنده ي صفتي از صفات خداوند متعال بود بمانند سلف صالح خود (پيامبر صلي الله عليه وسلم و اصحاب و اهل بيت رضي الله عنهم) برخورد نمي کردند و بمانند آنها (سمعاً و طاعتاً: شنيدن و اطاعت کردن) آيات و احاديث صفات را راحت تصديق نمي کردند، و بلکه وارد کيفيت و چگونگي آن صفات مي شدند و در مورد آنها کنجکاوي مي کردند و در برخورد با هر آيت و يا حديثي ابتدا آن نصوص را با اصول و قواعد علم کلام تطبيق مي کردند و اگر با عقل آميخته با فلسفه ي آنها جور بود، آنرا مي پذيرفتند، ولي اگر با عقل فلسفي آنها و با اصول و ضوابط علم کلام جور نبود:

- يا بکلي آن را انکار مي کردند.

- يا آنرا تحريف مي کردند (مثلا مي گفتند منظور از فلان آيه يا کلمه در قرآن، فلان چيز است که با ضوابط شان هماهنگ بود).

- يا در مورد آن افراط مي کردند (و بر خلاف حقيقت تحليل مي نمودند).

به هر حال نتيجه اي که مي گرفتند با ديدگاه و منهج سلف صالح اين امت در تضاد بود، و آنها ديدگاه خود را متکبرانه بر ديدگاه ديگران ترجيح مي دادند و حتي ديگران را متهم به قشري بودن مي کردند!!

 

متاسفانه اندک اندک بحث هاي کلامي شايع شد و به حدي به ميان مسلمين و انديشمندان رسوخ کرد که در هر مجلس درسي از آن بحث مي شد، مثلا سوال مي کردند که منظور از «دست» خدا در آيه ي (مائده 64) چيست؟ اهل کلام نيز با توجه به اصول و قواعد اين علم، پاسخ را ارائه مي دادند! جالب اينست که در هيچ جايي از قرآن و يا سنت نبوي صلي الله عليه وسلم توضيحي داده نشده است که منظور از «دست» خدا در آن آيه چيست؟! و اين کلاميون که خود را عالم و فقيه هم مي دانستند بجاي آنکه پاسخ سوالات را با مراجعه به کتاب الله و سنت نبوي ارائه دهند، به قواعد علم کلام استناد مي کردند! و پاسخ سوال کننده را ارائه مي دادند! در حاليکه خداوند متعال خود در قرآن مي فرمايد:

«وَلاَ تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ» (اسراء 36). يعني: از آنچه به آن علم ندارى، پيروى مکن.

پس بر طبق اين آيه از قرآن ما حق نداريم در خصوص مسئله اي که در مورد آن علمي نداريم، سخني بگوييم و آنرا به دين نسبت دهيم، زيرا اگر بخواهيم تا سخني را به دين نسبت دهيم مجبوريم که از خود نصوص شرع (قرآن و احاديث صحيح) دليل بياوريم نه از قواعد و ضوابط علم کلام و فلسفه و يا از حدس و گمان خود..، پس از آنجاييکه نه قرآن و نه احاديث صحيح توضيحي در مورد چگونگي دست خدا در آيه ي (مائده 64)  يا ديگر آيات نداده اند، ما نيز حق نداريم بدون علم سخني در مورد کيفيت و چگونگي آن ارائه دهيم، و يا چون کيفيت آنرا نمي دانيم پس منکر آن صفت شويم، و يا بگوييم که العياذبالله دست خدا بمانند دست انسانهاست!!

همه ي اين ديدگاهها باطل هستند، زيرا هيچکدام از آنها دليلي از شريعت ندارند؛ يعني نه براي کيفيتي که ذکر مي کنند و نه براي انکار صفات و نه تشبيه آن صفات با صفات مخلوقين هيچ دليلي در شريعت وارد نشده، بلکه همه حدس و گمان و ساخته ي ذهن خودشان است.

پس چکار کنيم؟ و در قبال صفات خداوندي چگونه موضع بگيريم؟ جواب اين سوال ما را به رفع شبهه ي مطرح شده در سوال که بر عليه ابن تيميه وارد کرده اند مي رساند!

بعدا به اين سوال پاسخ مي دهيم، ولي ابتدا ماجراي وارد شدن ابحاث کلامي را به ميان مسلمين ادامه مي دهيم تا اندک اندک به پاسخ اين سوال برسيم:

 

همانطور که گفته شد؛ دسته اي از مسلمانان منحرف بجاي روي آوردن و پرداختن به کتاب خدا و سنت پيامبرش صلي الله عليه وسلم، به متاع کفار رو کردند و به فلسفه گرويدند و به آن رنگ و روي ديني دادند، و مباحث کلامي را وارد دين ساختند و بر سر آنها مناظرات و بحثهاي طولاني صورت گرفت، مردم نيز با مطرح شدن آن ابحاث شبهات زيادي در اذهانشان بوجود آمد، ناچارا به مطرح نمودن شبهاتشان نزد اهل علم مي پرداختند. در اينجا دو طرف مرتکب بدعت شدند، همان بدعتي که شريعت آنرا ناپسند مي داند. آري دو دسته از مسلمانان در اين ميان مرتکب بدعت شدند:

اول: آن دسته از انديشمنداني که علوم قرآني و سنت را رها کردند و به علم فلسفه و کلام پرداختند.

دوم: مردم عادي ، که بر خلاف راه و روش سلف صالح امت (پيامبر صلي الله عليه وسلم  صحابه رضي الله عنهم) بجاي آنکه (سمعاً و طاعتاً) به صفات خدا ايمان بياورند و آنرا تصديق نمايند و مسئله را رها کنند، مشغول سوال کردن از کيفيت و چگونگي آن صفات شدند.

پس هر دو گروه مرتکب بدعتي شدند که سابقا در دوران صدر اسلام نه از کلام بحثي مي شد و نه آنکه کسي در مورد صفات خداوندي کنجکاوي مي کرد، بلکه فقط آنرا تصديق مي کردند و روي آن بحث و بررسي نمي کردند و به کارهاي مهم تري مشغول مي شدند.

اين روند و اين پديده ي نوظهور در ميان امت اسلام، علما و مجتهدان و دانشمندان مخلص و سالم مانده از انحراف، و تابع سنت نبوي صلي الله عليه وسلم را بر آن داشت تا:

1- با اهل کلام مبارزه کنند و مردم را از نزديک شدن به آنها تحذير کنند.

2- از مردم خواستند تا همانند دوران صدر اسلام از پرداختن به مباحثي که خداوند متعال آنرا براي مومنان زياد شرح نداده پرهيز کنند و در عوض مشغول کارهاي مهم تري شوند.

لذا مشهور است که فردي در کلاس درس امام مالک رحمه الله حاضر شد و از او سوال کرد: منظور از استوي در آيه «الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى» چيست؟ امام مالک رحمه الله در پاسخ بدان مرد فرمود: استواء خدا معلوم است، اما کيفيت آن مجهول است، و پرسش از آن بدعت است و تو که از آن مي پرسي مرد خوبي نيستيد. (شرح اصول اعتقاد اهل سنت 3/398 و عقيدة السلف صابوني 17 . ابن عبد البر در التمهيد 7/138 و ابن ابي زيد قيرواني در رساله خود و ذهبي در العلو 103 آنرا روايت کرده اند . به اجتماع الجيوش الاسلامية 75 نگاه کنيد).

بعبارتي، علماي سالم اين امت - کساني که از بدعت و انحراف بدور مانده بودند- دقيقا همانند دوران صدر اسلام که صحابه با صفات خداوند برخورد مي کردند، موضعگيري مي نمودند. يعني مردم را به اين مسئله فرا مي خواندند که: اي مردم! در اين مورد که نه خدا و نه پيامبرش در مورد آن توضيحي نداده اند، شما نيز بدون علم به آن کنجکاوي نشان ندهيد و سوال نکنيد، چون به نتيجه نمي رسيد، ما نمي دانيم که کيفيت استوي يا دست يا فلان صفت خدا چيست، فقط مي دانيم که خدا خودش فرموده که «دست» يا «وجه» يا فلان صفت را دارم، ما نيز همانند ياران رسول الله صلي الله عليه وسلم سمعا و طاعتا فقط تصديق کنيم و از پرداختن به مسائلي که ما را به جايي نمي رسانند پرهيز نماييم، اي مردم! از اهل کلام و فلسفه دوري کنيد، زيرا آنها بجاي آنکه به کتاب خدا و سنت پيامبرش صلي الله عليه وسلم بپردازند به بازي کلام پرداخته اند، اي مردم! از آنها دوري کنيد و از سوال کردن و کنجکاوي در مورد صفات خدا پرهيز نماييد، زيرا همين سوال و کنجکاوي شما خود بدعت است، و بدعت مايه ي انحراف و گمراهي است.

اين، پيام علماي تابع سنت، به مردم بود تا آن روند ابداعي را که کلاميون ايجاد کرده بودند خنثي کنند، و لذا مي بينيم که علماي بزرگوار اسلام شروع کردند به رد و نقد افکار مبتدعين و کلاميون، چنانکه کتاب "رد بر جهميه" امام احمد بن حنبل رحمه الله مشهور است و کتابهاي ديگري که علما اقدام به نوشتن آن کردند و شبهات مبتدعين را پاسخ دادند و سخنان آنها را مورد نقادي خود قرار داده و تلبيس آنها را برملا کردند، تا مردم عادي از آن افکار و بدعتها دوري کنند.. مثلا يکي ديگر از همين کتابها، کتاب "بيان تلبيس الجهمية في تأسيس بدعهم الكلامية" شيخ الاسلام ابن تيميه مي باشد. اين کتاب همان کتابي است که ظاهرا به اشتباه اين رافضي بدان استناد کرده و آنرا "التأسيس في ردّ اساس التقديس" بيان کرده است! ولي اين عنوان کتابيست متعلق به فخر رازي نه شيخ الاسلام ابن تيميه!

کتاب ابن تيميه همانطور که از عنوان آن معلوم است؛ در مورد رد و انکار عقايد اهل کلام و بدعت کلاميه مي باشد. بعدا بيشتر به اين مسئله مي پردازيم..

اما در اينجا به سوالي که قبلا مطرح نموديم باز مي گرديم:

موضع يک مسلمان در برابر صفات خداوند چگونه باشد تا مرتکب بدعت در عقيده نشود؟

جواب: همانطور که قبلا گفتيم با ورود مباحث فلسفي و کلامي به ميان گفتمان ديني، کلاميون بدعتي را وارد دين نمودند که سابقا پيامبر صلي الله عليه وسلم و اصحاب رضي الله عنهم با روش آنها عمل نمي کردند، بلکه آنها در اثبات صفات الهي از روشي پيروي مي کردند که مخالف با شرع نباشد؛ و آن: تصديق کردن هر صفتي که خداوند خودش براي خود در قرآن کريم ثابت مي کند، بدون آنکه چگونگي و کيفيت آن صفات را به بحث و بررسي و تفصيل بگذارند و يا بخواند آن صفات را بدون علم تشريح کنند. اما بعد از گذشت دوران صدر اسلام و خلافت راشدين، و با ورود بدعت هاي زيادي از سوي فرقه هاي منحرفه مانند معتزله و جهميه و قدريه و رافضيه و زيديه و ... آنها روش خود را براي اثبات صفات الهي بکار مي بستند، در اين ميان دو موضعگيري در قبال صفات الهي توسط اين فرقه هاي مبتدع شکل گرفت که نسبت به ديگر موضعگيري ها برجسته تر بودند:

گروه اول: بعضي از فرقه هاي منحرف، صفات الهي را بطور مطلق انکار کردند. يعني ابراز مي داشتند که خداوند متعال "قدير" يا "عزيز" يا "عليم" و ... نيست و مي گفتند که خداوند متعال "دست" و يا "وجه" و يا "عين:چشم" و يا "ساق" و .. ندارد، در حاليکه قرآن همگي اين صفات را براي خداوند متعال ثابت کرده است.

توجيه اين گروه براي انکار آن صفات – که همگي آنها در قرآن وجود دارند، مثلا در قرآن آمده که خدا دست دارد – اين بود که: اگر ما براي خداوند متعال آن صفات را اثبات نماييم، پس لزوما خدا را به مخلوقات تشبيه کرديم و بنابراين قائل به تجسيم خواهيم شد، و اين کفر است.

 از جمله اين فرقه ها که چنين ديدگاهي داشتند مي توان به بعضي از معتزله و جهميه نام برد. در متون ديني به اين نوع گرايش «مُعَطله» گويند، يعني کساني که صفات خداوندي را تعطيل و يا انکار مي کنند. و اين نوعي از الحاد است، يعني انکار صفات خداوندي را الحاد گويند.

 

گروه دوم: بعضي ديگر از مبتدعين؛ درست بر خلاف گروه اول موضعگيري کردند؛ يعني در مقابل تفريط گروه اول، آنها جانب افراط را در پيش گرفتند و زياده روي نمودند. چنانکه مي گفتند: خداوند متعال نه تنها داراي صفات "قدير" يا "عزيز" يا "عليم" و ... است و همچنين داراي "دست" و يا "وجه" و يا "عين:چشم" و يا "ساق" و ..است، بلکه اين صفات مشابه صفات مخلوقات هستند، و خداوند متعال همانند اجسام مي باشد! (اين در حاليست که قرآن در مورد الله تعالي مي فرمايد: «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ» (شوري 11). يعني: هيچ چيز همانند او نيست).

توجيه اين گروه اين بود که: بر اساس اصول علم کلام هر يک از صفات "دست" و يا "وجه" و يا "عين:چشم" و يا "ساق" و .. خود جسم هستند، پس کسي که يکي از اين صفات را داشته باشد لزوما خود او نيز بايد جسم باشد، و چون خداوند در قرآن و سنت پيامبرش صلي الله عليه وسلم فرموده که داراي "دست" و يا "وجه" و يا "عين:چشم" و يا "ساق" و .. است و اين صفات هم جسم هستند، پس خدا نيز خود همانند اجسام است!. يعني اين فرقه بر خلاف گروه اول – که آنها نيز با استفاده از اصول علم کلام قائل بر تعطيل و انکار صفات شده بودند- نه تنها آن صفات را براي خداوند متعال اثبات نمودند، بلکه حتي قائل بر تشبيه نيز بودند. والعياذبالله..

اين گروه به «مُشَبَّهه» و يا "اهل تشبيه" و نيز «مُجَسَّمه» يا "اهل تجسيم" مشهور شدند. از جمله کساني که زياد طرفدار اين نظر بودند؛ بيشتر اهل کلام و بعضي از فرقه هاي غالي شيعه بودند.

 

اين دو گروهي بودند که هر دو توسط اصول و قواعد علم کلام و فلسفه به نتيجه رسيده بودند، و آنهم دو نتيجه اي که دقيقا نقطه مقابل هم هستند؛ يکي جانب تفريط و ديگري راه افراط را در پيش گرفته است و هر دو از منهج و روش کار پيامبر اسلام صلي الله عليه وسلم و يارانش در مورد صفات الهي دور شده بودند.

اما همانطور که گفتيم در دوران حيات پيامبر صلي الله عليه وسلم و خلفاي راشدين اصلا اين مباحث در مورد صفات خداوندي وجود نداشت، و اصلا علاقه اي به موشکافي کردن صفات الهي نداشتند، بلکه سمعا و طاعتا کلام خدا را تصديق مي کردند و از پرداختن به کيفيت آن صفات پرهيز مي کردند، مثلا هنگامي که آيه ي «وَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنَا» (طور 48) يعني: در برابر دستور پروردگارت شكيبا باش به راستي كه تو در برابر چشمان ما قرار داري. نازل مي شد صحابه رضي الله عنهم آن آيه را حفظ مي کردند و اصلا به اين مسئله نمي پرداختند که مثلا منظور خدا از "عين :چشم" چيست؟ آيا "چشم" خدا مانند مخلوقات است يا خير؟ آيا خداوند از آن "چشم" خود منظور ديگري داشته است؟ و از اين قبيل سوالات که هيچ فايده اي به حال دينشان نداشت دوري مي کردند، و لذا مي بينيم که آنها نه قائل به تعطيل صفات بودند و نه قائل بر تشبيه و يا تجسيم، زيرا از حقيقت آن صفات اطلاعي نداشتند، آنها از کجا مي دانستند که فلان صفت خداوند چه کيفيتي دارد؟ زيرا نه الله تعالي و نه پيامبرش صلي الله عليه وسلم در مورد کيفيت آن صفات توضيحي به آنها ارائه نداده بودند، پس صحابه هم نمي توانستند از خود و با تکيه به اصول فلسفه و کلام و يا با حدس و گمان چيزي بگويند که يا موافق نظر معطله باشد و يا موافق نظر مشبهه.. و سخن بدون علم حرام است و خداوند متعال مي فرمايد: «وَلاَ تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ» (اسراء 36). يعني: از آنچه به آن علم ندارى، پيروى مکن.

وانگهي اصلا در کجاي قرآن و احاديث صحيح نبوي ذکر شده که در روز قيامت از بندگان سوال مي شود که مثلا بگو: منظور خدا از "چشم" چه بوده؟!! پس چيزي که مورد آن سوال واقع نمي شود را چرا آنقدر مورد بحث و بررسي و موشکافي قرار دهيم؟!

بنابراين ما مسلمانان اگر قرار باشد که تابع سنت نبوي صلي الله عليه وسلم باشيم و از راه و منهج و روش ايشان خارج نشويم، چاره اي نداريم بجز آنکه بمانند ايشان و روش صحابه رضي الله عنهم برخورد کنيم، و مي بينيم که رسول خدا صلي الله عليه وسلم نه تشويق به مدارسه ي فلسفه و کلام نمودند و نه شاگردانش بعد از وفات ايشان چنين کردند، و اگر به دوران نزول قرآن نظر کنيم مي بينيم که هرگاه آيه اي از قرآن شامل يکي از صفات الهي بود آنها بدون تعيين کيفيت آنرا فقط تصديق مي کردند، زيرا اگر آنرا تصديق نمي کردند مرتکب انکار قرآن مي شدند والعياذبالله.. ما نيز به تبعيت از سلف صالح امت (که همان رسول خدا صلي الله عليه وسلم امام سلف، و ياران و اصحاب و اهل بيت ايشان رضي الله عنهم اجمعين هستند) در قبال صفات خداوندي چنين موضع گيري مي کنيم:

1- تمامي صفاتي را که خداوند متعال در قرآن کريم، و پيامبر صلي الله عليه وسلم در احاديث صحيحش براي خدا بيان کرده اند، ما نيز عينا و دقيقا آن صفات را بدون کم و کاست تصديق مي کنيم و مي گوييم: «سمعنا و اطعنا» شنيديم و اطاعت کرديم.

2- هيچيک از آن صفات الهي را انکار نمي کنيم، هرچند که با عقل ما جور نباشند، زيرا اگر آنها را انکار کنيم و بگوييم که مثلا خداوند "وجه" ندارد، در اينصورت قرآن را انکار کرده ايم، زيرا قرآن خود مي فرمايد: «وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ» (رحمن 27). پس چرا ما همانند فرقه ي معطله آن صفت را انکار کنيم؟! اگر آنها اين صفت را انکار مي کنند نه بخاطر اين است که دليلي از شريعت دارند، بلکه بخاطر پيروي از قواعد فلسفه و کلام و حدس و گمانشان است که به آن نتيجه رسيده اند، ولي ما فلسفه و کلام را بدعتي در دين مي دانيم که سرانجامش انحراف است، و از طرفي چون دليلي از شريعت نداريم که ما مسلمين را مامور به انکار صفات کرده باشد، پس سرخود و بدون دليل و برهان شرعي صفات خدايي را انکار نمي کنيم تا مرتکب الحاد نشويم.

 

3- هيچيک از صفات الهي را به صفات مخلوقين تشبيه نمي کنيم، مثلا مي دانيم که خداوند متعال خود را "عليم" خوانده است، چنانکه مي فرمايد: «إِنَّ اللّهَ وَاسِعٌ عَلِيمٌ» (بقره 115). ما نيزمي گوييم خداوند متعال عليم است، يعني علم دارد، ولي نمي گوييم که: علم خدا همانند علم انسانهاست ولي بيشتر! زيرا اين تشبيه کردن علم خالق با مخلوق است.

همچنين قرآن فرموده که خدا "دست" دارد، چنانکه مي فرمايد: «يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ» (فتح 10)، ما نيز آنرا تصديق مي کنيم، و بخاطر آنکه وجود "دست" براي خداوند در ذهن ما توجيه نمي شود آن صفت را انکار نخواهيم کرد، زيرا اگر آنرا انکار نماييم مرتکب تکذيب قرآن شده ايم، و يا نمي گوييم: دست خدا همانند دست مخلوقاتش است. العياذبالله.. زيرا مي دانيم که هرآنچه صفات خدايي است داراي کمال مطلق است، ولي صفات مخلوقات داراي کمال نيست، مثلا علم خدا در کمال مطلق است اما علم بشري در کمال نيست و هرگز به کمال نخواهد رسيد پس علم بشري ناقص است و علم خدايي کمال مطلق.. پس اگر قائل بر تشبيه صفات خداوند با صفات مخلوقين شويم، ما در حقيقت مدعي نقص در صفات خدايي شده ايم، و اين کفر است. از طرفي اگر ما صفات خداوندي را تشبيه يا تجسيم کنيم، در حقيقت بنوعي براي صفات الله تعالي کيفيت و چگونگي قائل شده ايم، درحاليکه ما از کيفيت صفات خدايي اطلاعي نداريم و نمي دانيم کم و کيف آن چگونه است، پس اگر آن صفات را تشبيه يا تجسيم کنيم در حقيقت بدون علم و آگاهي براي صفات خدا کيفيت قائل شده ايم، پس تنها مي گوييم که: هرآنچه کمال مطلق است ازآن خداوند است و ناقص ازآن مخلوقات..

پس از قديم الايام علماي اهل سنت و جماعت هرنوع تجسيم و جسم دانستن صفات خدايي يا تشبيه کردن آن صفات را مايه ي کفر و ارتداد دانسته اند، و مثلا اگر به کتابهاي ابن تيميه بنگريم اين مسئله را به کرار مي بينيم که ايشان گفته اند که تشبيه و تجسيم صفات خداوند به مخلوقات جايز نيست بلکه الحاد است، ولي جالب اينست که مغرضين وي به او اتهام تجسيم وارد مي کنند!!

 

4- هيچيک از صفات خداوندي را تحريف نمي کنيم. زيرا بعضي از فرقه ها مانند شيعه صفات خداوند را انکار نمي کنند، ولي در عوض ظاهر يا معناي آنرا تغيير مي دهند، که البته اين نيز خود نوعي از انکار است.

 تحريف دو حالت دارد:

1- تحريف لفظي (در اين حالت لفظ آيه را تغيير مي دهند، مثلا در اين سخن الله تعالي:{الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى} طه 5.‏ «خداوند بر عرش استقرار يافت» كه استوي به استولي تبديل شود، جهميه ها استوي را استولي كردند. استولي يعني: چيره گشت، ولي استوي يعني: استقرار يافت‏).

2- تحريف معنايي (در اين حالت لفظ را تغيير نمي دهند، بلکه معناي کلمه را به چيزي که عقيده ي آنها را توجيه مي کند تعبير مي کنند، مثلا خداوند در قرآن "دست" را براي خود ثابت مي کند و مي فرمايد: « وَقَالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَلُعِنُواْ بِمَا قَالُواْ بَلْ يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ»(مائده 64). يعني: و يهود گفتند: «دست خدا بسته است، دستهايشان بسته باد! و بخاطر اين سخن، از رحمت (الهى) دور شوند! بلکه هر دو دست او، گشاده است.

حال برخي از اهل بدعت گمان مي کنند که اگر براي خداوند صفت "دست" را اثبات کنند، پس در حقيقت خداوند را با مخلوقاتش تشبيه کرده ايم!! لذا از ترس اينکه مرتکب تشبيه نشوند، اقدام به تحريف معنايي آن صفت مي کنند! و ادعا دارند که "دست" به معناي "قدرت" است!!

در حاليکه اين تعبير از دست؛ يعني دست را به قدرت تعبير کردن، سخن بدون دليلي است و بلکه برخواسته از حدس و گمان است. يعني در هيچ يک از لهجه هاي عرب، "يد" را قدرت معني نمي کنند، بلکه مراد از "يد" دست مي باشد، البته آنگونه که لايق به ذات الله تعالي است نه آنکه تشابهي با مخلوقاتش داشته باشد.

پس ما مسلمين تابع سنت نبوي، هيچيک از صفات الهي را نه لفظا و نه معناً تحريف نمي کنيم، بلکه به همانصورت که در قرآن آمده تصديق مي کنيم و معناي آن صفت را نيز از معناي حقيقي خود که در زبان عربي وجود دارد به معناي ديگري تغيير نمي دهيم. زيرا اين عمل نيز – يعني تغيير معناي الفاظ - در حقيقت پيروي کردن از جهل است نه علم، زيرا هيچ دليلي در شريعت وجود ندارد که مثلا معناي "استوي"، "چيره گشتن" باشد. ولي اگر به معناي حقيقي استوي در زبان عربي – همان زباني که خداوند متعال قرآن را با آن نازل فرمود و با آن زبان بندگانش را خطاب قرار داد- توجه کنيم مي بينيم که استوي؛ يعني ارتفاع و قرار گرفتن ( بر چيزي) ياعلّويت و بالا بودن ميباشد بگونه ايکه لايق به الله تعالي باشد.

 

اين مختصري بود از: موضعگيري مسلمانان تابع سنت نبوي در قبال صفات خداوند متعال، که حد وسط بين دو گره تفريط (معطله) و افراط (مشبهه و مجسمه). يعني نه انکار صفات خداوند متعال مي کنيم و نه تشبيه و تجسيم مي کنيم و هر دو را موجب انحراف و بدعت مي دانيم و معتقديم که آن دو گروه نظراتشان بر اساس اصول علم کلام بوده و دليلي از شريعت ندارند، و هرآنچه گفته اند پيروي از فلسفه و کلام و حدس  و گمان است، که اين موارد هيچکدام حجت نيستند، و حجت تنها نصوص قرآن و احاديث صحيح پيامبر صلي الله عليه وسلم هستند ولا غير..

اما از جمله دلايلي که مي توان براي اين عقيده ي وسط بيان نمود، آيه ي 11 از سوره ي شوري است که مي فرمايد:

« لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَهُوَ السَّمِيعُ البَصِيرُ».

يعني: هيچ چيز همانند او نيست (با اين وجود) او شنوا و بيناست.

اين آيه ي مبارکه شامل دو قسمت است:

- «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ».

- «وَهُوَ السَّمِيعُ البَصِيرُ».

اگر به قسمت اول آيه بنگريم و در آن تامل نماييم، متوجه مي شويم که خداوند متعال خود را از تشابه با هر چيزي از مخلوقاتش نفي کرده است، و لفظ «شَيْءٌ» نکره است و شامل هر چيزي مي شود که خدا آنرا پديد آورده است. پس بر طبق اين قسمت متوجه مي شويم که هيچ تشابهي بين الله تعالي با مخلوقاتش وجود ندارد، و اين بزرگترين دليل بر رد ديدگاه مشبهه و اهل تشبيه و تجسيم است.

و اگر به قسمت دوم آيه دقت و تامل نماييم؛ متوجه مي شويم که خداوند متعال دو صفت (شنوايي و بينايي) را براي خود ثابت کرده است، در حاليکه مي دانيم که بعضي از اشيائي که خداوند متعال آنها را خلق کرده است (مانند انسانها) از شنوايي و بينايي برخوردار هستند.

حال سوالي مطرح مي شود: اگر خداوند متعال در قسمت اول آيه هرنوع تشابه خود را با مخلوقاتش نفي کرده است، پس چرا در قسمت دوم آيه صفاتي را به خود نسبت مي دهد که آن صفات در مخلوقاتش وجود دارند؟ آيا اين امر با قسمت اول آيه تعارضي نخواهد داشت؟

جواب: خير، هيچ تعارضي ندارد، بلکه از خود اين آيه ي مبارکه در مي يابيم که: خداوند شنوا و بيناست (قسمت دوم آيه)، ولي نه به کيفيت شنوايي و بينايي که در مخلوقات وجود دارد، زيرا قسمت اول آيه اين تشابه کيفيت را رد مي کند.

از اين رو نتيجه مي گيريم که:

اگر صفاتي وجود داشته باشند که هم خالق و هم مخلوق به آنها موصوف هستند (مثلا صفت "دست" يا "شنوايي")، اين اشتراک فقط در الفاظ صفات برقرار است نه در کيفيت و چگونگي آنها، يعني فقط لفظا با هم مشترک و متشابه هستند، ولي کيفيت صفت در خداوند متعال مشابه کيفيت شنوايي مخلوقات نيست، و از طرفي کيفيت صفات خدا مجهول هستند و کسي کيفيت آنها را نمي داند، ولي کيفيت صفات مخلوقات واضح و معلوم هستند.

 

در حقيقت معطله از ترس آنکه مبادا با اثبات صفات خداوندي، متهم به تشبيه و تجسيم شوند، از اين ترس؛ بکلي صفات خدا را انکار کرده اند. چون اين جاهلان چنين مي پنداشتند که لازمه ي اثبات صفات خدايي (مثلا صفت "يد: دست") اين است که خدا بايد جسم باشد وگرنه اثبات آن صفات براي خدا معني نخواهد داشت، از اينرو براي آنکه مرتکب تجسيم و تشبيه نشوند و از ترس آن بکلي صفات خدا را انکار مي کردند. و اين خود يک انحراف است؛ در حقيقت اين گروه (گروه اول) از ترس آنکه در انحراف اهل تجسيم گرفتار نشوند، خود در انحراف ديگري (يعني انکار صفات) فرو رفتند. (از چاله در آمدند و به چاه افتادند!).

همچنين اهل تشبيه و تجسيم نيز از ترس آنکه دچار الحاد و انکار صفات خداوند متعال نشوند، صفاتي را که خداوند متعال خودش در قرآن آنرا براي خودش توصيف کرده و مي دانستند که انکار آن صفات کفر است، از اين ترس که متهم به تعطيل و انکار صفات نشوند، در اثبات صفات غلو و افراط کردند و قائل بر اين شدند که نه تنها خداوند آن صفات را دارد بلکه مشابه صفات مخلوقات نيز است! زيرا اين جاهلان گمان مي کردند که مثلا هرکس داراي صفت "دست" باشد، ناچارا بايد جسم باشد، و اين مخلوقات هستند که داراي دست هستند. بنابراين اين گروه (گروه دوم) نيز به انحراف افتادند و جالب اينکه آنها از ترس آنکه در انحراف گروه اول (معطله) بدور باشند، خود به انحراف ديگري افتادند. (از چاله در آمدند و به چاه افتادند!).

 

ولي اهل سنت و جماعت و علماي سالم و تابع سنت نبوي؛ همان بزرگاني که در طول دوران زندگي خود شعار چنگ زدن به سنت پيامبر صلي الله عليه وسلم و شاگردانش را سر مي دادند و مردم را از بدعت و فلسفه و انحراف تحذير مي کردند، چنين موضعگيري کردند که:

((صفات خداوندي را بدون کم و کاست تصديق مي کنيم، ولي نه آن صفات را انکار مي کنيم و نه آنرا بمانند صفات مخلوقين تشبيه يا تجسيم مي کنيم، و معنا يا ظاهر صفات را تحريف نمي کنيم و کيفيت و چگونگي آنها را بيان نمي کنيم، بلکه به همان معناي ظاهري صفات در زبان قرآن (عربي) اکتفا کرده و سمعاً و طاعتاً تصديق مي کنيم و به آنها ايمان مي آوريم؛ البته آن صفات را بگونه اي تصديق و اثبات مي کنيم که تنها لايق به ذات پاک باري تعالي باشد که هيچ مخلوقي در آن صفات با وي شريک نيستند و صفات مخلوقين با صفات خداوندي متفاوت است، صفات خداوند کمال مطلق هستند ولي صفات مخلوقين ناقص هستند)). همين..! و در کم و کيف آن فرو نمي رويم و از مباحث کلامي و فلسفي دوري مي کنيم، زيرا آن مباحث همگي برخواسته از ذهن و عقل ناقص بشري هستند ولي شريعت برخواسته از سوي خداوند عليم و حکيم است.

ابن تيميه رحمه الله مي گويد: "الله سبحانه و تعالي در آن چه خود را به آن وصف كرده و ناميده بين نفي و اثبات جمع كرده است. پس اهل سنت و جماعت از آن چه پيامبران آورده اند عدول و تجاوز نمي كنند اين همان راه مستقيم است راه كساني كه خداوند به آنها(پيامبران، صديقين، شهداء و صالحين) نعمت داده است." (عقيدة الواسطيه؛ ابن تيميه).

 

حال با اين مقدمه ي طولاني به پاسخ شبهه اي مي پردازيم که ظاهرا يک فرد مغرض و کينه توز ايجاد کرده است، او با سوء استفاده از کم آگاهي مردم که با اين مطالب آشنا نيستند، قصد کرده تا شخصيت زشتي را از شيخ الاسلام ابن تيميه (قهرمان مبارزه با بدعت و خرافات) نزد مخاطبينش القاء کند، تا مبادا روزي خواننده با خواندن آثار شيخ الاسلام ابن تيميه پي به بدعتها و خرافات روافض ببرد و از مذهب آنها دلسرد گردد.

ما مي دانيم که روافض چقدر از کتاب "منهاج السنة" ابن تيميه زخم خورده و ناراحت هستند، زيرا ابن تيميه در آن کتاب با رو


حديث
اِنَمَا الاَعمَالُ بِالنيَات و اِنَمَا لِکُل امرءٍ مَا نَوَي فمن کانت هجرته الي الله و رسوله فهجرته الي الله و رسوله
همانا اعمال بسته به نيت است و شخص بسته به نيتش بهره مي برد. پس کسي که هجرتش براي خدا و رسول باشد پس هجرتش براي‏ آنهاست
نظرسنجي

مؤثرترین کانال اهل سنت در هدایت شیعیان کدام است؟





خبرنامه